هدایت شده از گسترده غزل
⚠️💯خشن گفت:آیه گردنت معلومه بپوشون +بتوچه فاطی کماندو که نیستی
غرید :وقتی امشب به عقدم دراومدی و وارث اوردی میفهمی چیت میشم🙈🥹🔥
https://eitaa.com/joinchat/4035249406Cab430580a3
هدایت شده از گسترده غزل
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌸
# پناه
#پارت_چهل و پنجم
رفتم کمکش که دیدم با یک حرکت پا به سر یکی از اونها زد و اون طرف با کله به زمین خورد نفس تا دیدم به سمتم اومد
_سلام
_سلام دوربین مخفی یه
_ نه اینا داشتن پناهو گروگان میگرفتم الان پناه داره اون را ناکوت میکنه
_ می خوای برم کمک
_نه آقای ورزشکار پناه خودش بلده
_ اینارو از کجا بلده
_ تو مشغول آسمون خراش بودی پناهم در حال خراش دادن رقیبا
_چی
_ آقای تحصیل کرده تو داشتی برج می ساختی توی آلمان و پناه داشت مقام اول تکواندو جهانی رو میگرفتم
با تعجب گفتم
_ واقعا
_ نه کیک
نگاهی به پناه کردم دیدم داره با مشت میکوبه تو صورت یکی از اون و خطاب به به نفس گفت
_ اگه سینما تموم شد زنگ پلیس بزن
و نفس گفت
_ باش
و زنگ زد به پلیس و همه چی رو توضیح داد و پناه گفت
_ ببخشیدا اگه نگاه کردنتون تموم شد بردار برو از مغازه طناب بگیر این هارو ببندیم
_ باشه ای گفتم و رفتم از سوپر مارکت پرسیدم طناب داری
_ بغل دیوار
_ راستی چرا نرفتید کمک پناه
_ داداش از دنیا عقبی از هرکس بپرسی پناه و میشناس مگه نمی دونه
رقیب آخر پناه دختری از آمریکا بود که سه دور برنده شده بود وای پناه توی راند اول زد نابودش کرد و به راند دوم نرسید
_ واقعا
_ بله
https://eitaa.com/azabeshegh
هدایت شده از گسترده غزل
همه چیز از یک مهمونی شروع شد ...
_دست از سرم بردار مهراد
..
_فکر کردی ولت میکنم تو اول اخرش مال منی
مهراد در یک چشم به هم زدن
🥀
پارت های اینده رمان یک اشتباه
https://eitaa.com/azabeshegh
هدایت شده از گسترده غزل
...چهارسال قبل ....
_پناه چرا نمی فهمی باید بگی بله
_ نمی خوام بابا
بابام با توپ پر در محکم کوبید و اشک های سرازیر شد
آخه من چه گناهی کردم 🥀
که باید تاوان دوستی یکی دیگه رو بدهم آخه به من چه که برای ابرو و اعتبار باید ازدواج کنم اخههه به من چه که ....
در اتاق باز شد و مامانم اومد تو
_دخترم گریه نکن دست سرنوشت ه
_ سرنوشت یا خودخواهی بابا 😏
https://eitaa.com/azabeshegh
هدایت شده از گسترده غزل
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌸
# پناه
زمان حالا
آخر کلاس بود
_بچه ها یادتون نده بیاید مهمونی خداحافظ
_هنوز تو تعجب حرف های پناه بودم
آخه چرا مریم باید عاشق من باشه
بعد اگه بفهمه پناه نامزدم چی ولش کن
از کلاس رفتم بیرون
رفتم اتاق معلم ها
و دعوتشان کردم
فقط کامفر با تعجب بهم نگاه میکرد
بعد هم رفتم بیرون
زنگ میامسا زدم
_سلام عشقم
_ سلام جیگر
_ می گم کی میایی
_ فرداشب قبل مهمونی اونجا هستم
_ نقشه رو یادت نرفته که
_ نه عشقم
_ نگاه فقط باید مواظب باشی
_ چشم
_دلم نمیاد سرت داد بزنم
_ اشکال نداره برای نجات تو هرکاری باشه میکنم
_فدای داری
_باشه
_ من باید برم
_بای
https://eitaa.com/azabeshegh