eitaa logo
دانلود
صد بیته
فردا تموم میشه
امیدوارم لذت ببرید
به دوستانتون معرفی کنید انرژی بگیرم بازم شعر بنویسم
اشـــعـــار الـــســـتـــور جایی که میتونی معنی واقعی کلمه شـــعـــر رو بفهمی 「 https://eitaa.com/joinchat/3418621294Cd23a54ddf8 」 جایی برای کسانی که عاشق شـــعـــر هستند 「 https://eitaa.com/joinchat/3418621294Cd23a54ddf8 」 تمامی شـــعـــر ها دســـتـــاز هستند 「 https://eitaa.com/joinchat/3418621294Cd23a54ddf8 」 بزن رو لینک و تمام شـــعـــر هاشو بخوان
حماسه شاه تنهاتاج
حماسه‌ی شاهِ تنهاتاج ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به دشتِ آرزو مردی ز گَردِ رنج برخاست ز خونِ خستگی‌ها، در دلش امید می‌کاشت دلش به فتحِ دنیا، همّتی والا برانگیخت ز برقِ تیغِ غیرت، شب‌زدگان را شعله آمیخت به رزمِ باد و طوفان، پای کوبان پیش می‌رفت به رسمِ پادشاهان، تاجِ خود را خویش می‌گرفت به هر سختی که آمد، آتشی دیگر فروزد به هر زخمی که خورد، از جانِ خود نیروی جوشد شدش آوازه در شهر و جهان گسترده‌تر شد غرورِ خواب‌زده، بیدار از آوازِ سفر شد به قلّه چون رسید و بر سریرِ مُلک بنشست به فرقِ او فروغی از شکوه و عزّت بنشست چو بختش یار شد، بر تختِ شاهی تکیه می‌کرد دلش آرامش از فرّ و شکوهی بی‌نظیر می‌کرد رفیقِ دیر و همرازش نگینی بود در دست قبای دوستی بر قامتِ هر دو خوش می‌بست وزیری‌اش بداد و بر دلش امید افشاند که در سختی کنارم باش و از جانم نراند کنارِ هم شبان‌روزی به عدل و داد می‌رفت صدایِ مهرشان تا دورترین آباد می‌رفت ولی در ژرفنای سینه‌ها گاهی دروغی‌ست که چون ماری نهان، بر ریشه‌ی جان‌ها چراغی‌ست وزیر از بخت و جاهِ شاه، آهسته لرزیده هوای تخت در سر، آتشی بر دل دمیده به دشمن ساز و پنهانی به دامی سخت گسترد به زیرِ پرتوی لبخند، خنجری پر زهر پرورد چو فرصت یافت، ناگه شاهِ بی‌گُمان رسوا شد صدای خنده‌ی دشمن، چون شرر در باد وا شد سریر از دست رفت و پادشاهی‌اش پریشان به خاک افتاد و بختش گشت چون برگِ خزانان ولی در عمق دل، آتشفشانی خفته می‌جوشید غرورِ شاهِ پیشین گویی از نو باز می‌کوشید به خونِ درد خورده، کینه‌ای پررنگ می‌زد به هر خاطره از خیانت، شرر آهنگ می‌زد به ظلمِ آن وزیرِ مکر، جانش سخت می‌سوخت به یادِ عهدهای رفته، دیده‌اش هر دم می‌دوخت دلش تیشه‌زنان بر ریشه‌ی ناامنی افتاد هوای انتقامش همچو سنگی کوه بنیاد به سالانِ فراوان صبر را هم‌خانه کرد او به نقشه‌های پنهانی زمان را دانه کرد او به شب‌ها نقشه می‌ریخت و به روز آرام می‌بود به چشمِ دشمنانش خوابِ نیرنگی نبود در آتش‌های اندوهش صلابت آب می‌شد دلش چون کوه بود اما پر از پیچ‌و‌تاب می‌شد به هر فرصت که می‌آمد، سکوتی سخت می‌کرد به جای rage و فریادش سیاست پختگی کرد به هر خنجری که خورده بود از یارانِ بدخواه به صد تدبیر می‌خواستش که گردد روزِ جان‌خواه زمان چرخید و بالاخره برگِ بخت او رو کرد نسیمی گرم از امید بر قلبش نغمه‌ای نو کرد به دشمن رنج داد و بر زمینشان سخت افکند به چشم کینه‌جویش فتحِ شیرین جلوه می‌بند وزیرِ خائن از دستانِ بیدارش فرو ریخت نوای قدرتش با بادهای سرد برمی‌ریخت جهان از نو به فرمان و نگاهش زنده شد باز طلوعی گرم می‌آورد ازین پس هر سحر راز ولی قلبش شکسته بود و زخمِ سالیان ماند به جانش دردها مانندِ آواریِ جهان ماند به تاجی که دوباره بر سرش آهسته بنشست نشانِ رنجِ دیرینه همان لحظه مترسک شد به هر چشمی که بر او بود، هزاران شک نظر کرد به هر دستی که سوی‌اش شد، دلش لرزید و برگردد از آن پس هیچ انسانی نبودش امینِ جان که دیده بود خیانت را ز نزدیک و فراوان نه یاری را پذیرفت و نه وزیری برگزیده دلش با خستگی‌ها عهدِ تلخ و سرد بسته به تنهایی حکومت کرد بر آن مُلکِ پراکنده به هر تصمیم تنها بود در آن صحنِ فرومرده شکوهش بود اما دل تهی از مهر و همراه به گوشش خنده‌ای نی، جز صدای بادِ بی‌گاه هنوز از تختِ او پر بود آوای اقتدارش ولی خاموش بود آتش درونِ داغدارش به آخر عمر نزدیک و جهان در دست او باز ولی بی‌کس، بدون همدمی، افسرده و بی‌راز نه مشوری که جان گیرد، نه هم‌نفسی که گرمی چه سود از تختِ فرمان، بی‌صفا، بی‌رنگ و نرمی؟ چو روزِ آخرش شد، شاهِ تنهای جهان افتاد به خاکی سرد و خاموش، بی‌صدا، بی‌لشکر آزاد جهان ماند و حکایت از دلی خون‌گشته در راه حکایت از وزیری بد، ز تاجی خسته و چاه چنین پایان پذیرفت آن سرودِ رنج و تنهایی که با شکُستنِ دل، می‌میرَد آهسته زیبایی و ماند افسانه‌ای در گوشِ تاریخِ پراندوه که شاه آسان بَرآید، اعتماد اما نه آن‌چون و هر کس خواند این قصه بداند از سرِ حسرت که دشمن در دلِ یار است، اگر چشم از حقیقت بَست
دوستان
داریم رو سطح شعر ها کار میکنیم
درود
برگشتیم
در هوایت هر چه بادا باد، من حیران توام دست کوتاه مرا ببین و به فریادم برس نه به تو رسم، نه ز تو برگردم از شرم نگاه دل به طوفانِ غمت داده‌ام، امدادم برس