+تراپی؟
-نه ممنون، میرم شیرینی میپزم 😅
🌸
🌱
قبل از شروع کلاس باید چند کلمهای حرف بزنیم.
وقتی استاد پرسید: ما الاخبار؟ [چه خبرا]
گفتم: فی الآن بعض الناس یذهبون الی جلسه علم النفس.
[این روزا بعضی مردم جلسات روانشناسی شرکت میکنن]
لکن صُنع الکَعک و خبز الحلویات لَدَیَّ بمثل تلک الجلسات.
[ولی برای من پختن کیک و شیرینی، کار همون جلسات روانشناسی و ترویح روح رو انجام میده]
بسم الله الرحمن الرحیم
من وقتی وارد جلسههای جمعهشب شدم، زن جوانی بودم که ایستاده بود ابتدای راه زندگی مشترک. آنروزها این دخترها پنجششسال بیشتر نداشتند. هر جمعهشب، وسط سالن کوچک خانه آقای زهانی، دستهای هم را میگرفتند و یکصدا میخواندند؛ انگشترم انگشتر، انگشتر کی هستی؟ انگشتر یک دختر.
دور تا دور سالن هفتهشتتا زن مینشستیم و با یک بلندگوی فکسنی صدای حاجآقا را میشنیدیم. یکیدوسال بعد، خانه ما رفت حاشیه شهر و از جلسه حاجآقا و منزل آقای زهانی دور شدیم. حالا آمدهایم نزدیک. مکان جلسه هم عوض شده، بزرگتر شده مثل بچهها و ما هر از گاهی خودمان را میرسانیم به جلسه. دیشب دخترها زیر گوش من نشسته بودند. از بازی و شعرخواندن خبری نبود. مادرهاشان با خیال راحت زیر چادر مشکی مویه میکردند و دخترها حواسشان را داده بودند به خواهربرادرهای کوچکتر. لامپ زرد آشپزخانه، نور باریکی انداخته بود توی پذیرایی و بچهها بیخیال تاریکی میدویدند. نقشه خانه را یاد داشتند که با دو ستون وسط سالن تصادف نمیکردند، پایشان به لیوانهای نصفهنیمه چای نمیخورد و روی کیفها و وسایل جلوی خانمها نمیافتادند. دخترها ریزریز حرف میزدند. یک موضوع مشترک بینشان بود که هیجان و غم داشت. وقت حرف زدن دستهایشان را توی هوا تکان میدادند، نچنچ و وایوای میگفتند و چندبار هم جمله -خاک تو سرش- و -خاک تو سرم-. زمان ما حرف درگوشیمان شعرهای فریدون آسرایی بود، اینکه محسن یگانه، بنیامین و گروه آریان چی خواندهاند، قرض دادن عکس فوتبالیستها بود، صحبت از چندتا همکلاسیمان بود که آخر زنگ مدرسه لای نامهای برگ گل پرپر میکنند و برق لب توی کیفشان میگذارند. دغدغه این دخترهای بغلدستیم چی بود؟!
روضهخوان از شیخالائمه خوانده بود و حالا رسیده بود بالای گودال قتلگاه. صدای پچپچ دخترها جایش را داده بود به هقهقی ریز. چراغها که روشن شد، چشم چرخاندم، دخترها بغل دستم نبودند. از لای در نیمهباز سرک کشیدم توی حیاط. ایستاده بودند و روسری همدیگر را مرتب میکردند، انگشتهایشان را به هم میفشردند و با پا روی زمین ضرب گرفته بودند. حاجآقا از جلوی چشمم رد شد. پسربچهای دوید بین خانمها و داد: هر کی نامه داره بده. زنها خندیدند.
پس در این سالهایی که من آن جلسه را نمیرفتم سوالهایشان را توی نامه مینوشتند و لابد لابلای سخنرانی هفته بعد، از بین کلام حاجآقا جوابشان را میگرفتند.
آن قدیمها برای من که اینطور بود. هربار سوالی داشتم بیکه بپرسم جوابش را به حدیثی، بیت شعری یا داستانی از حاجآقا میشنیدم.
اضطراب، پای مادرهای دخترها را به پشت در باز کرده بود. چشم دوخته بودند به حیای دخترانه وقت حرف زدن و سکوت عالمانه.
مادر یکیشان گفت: کاش از این لحظه میشد عکس گرفت. برایش گرفتم. مادر،حالا من را محرم میدانست که گفت: بعضی بچههای کلاسشان حرفهای رنگینکمانی میزنند. من دیگر نفهمیدم آن جلسه سرپایی پرسش و پاسخ به چه جوابی ختم شد ولی به عادت همیشگیم که وقت شهادت و ولادت هر بزرگ و امامی، چند خطی از ایشان میخوانم دیدم دور امام صادق علیهالسلام همیشه یک حلقه از جوانها بوده.
سالمه، حماده، بنت سعید و ام اسحاق خانمهایی بودند که میآمدند از امام سوال میپرسیدند.
یکجا هم امام علیهالسلام فرمود: دوست دارم جوان را یا اهل علم ببینم یا دنبال علم؛ یا دانشمند یا دانشجو.
شام شهادت بود؛ عکس را نگاه میکنم و دلم میرود تا کوچههای مدینه.
7.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب ما گمان نمیکردیم یک روز عزادار شما و تیم همراهتان باشیم؛ آقای رئیس جمهور محترم و مغتنم... حالا یکی باید باشد و برایمان روضه بخواند.
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا جان تو جباری.
گفتی: هان کو مسخرهکنندهای و آبرو بَری که حریفاش منم.
هرجا سید سکوت کرد؛ پیش حرفهای درشت و زمخت خودی و ناخودی، همه را روی هم جمع کردی و یک جا ریختی توی کیسهاش؟ به حساباش؟
خدا چمدان رییس جمهورهای دنیا با چی پر میشود؟
چمدان رییس ما را تو پر کردی مگر نه؟
مزد تلاشاش، سکوتاش، ولی دوستیاش، نَفس سالم و دستهای پاکاش را گذاشتی توی یک چمدان و توشهی راهش پر و پیمان شد
بعد دستاش را گرفتی و از ما جداش کردی، هان؟
گفتی: بیا برویم. بقیه راه را، ادامه خدمتات را با خونات، با پیکر آتشگرفتهات باید طی کنی.
همینجوری گفتی خدا؟
تو خواستی اینطور بشود
وگرنه که ما خیلی دعا کردیم برگردد.
مادربزرگم از خانهشان تا حرم نذر کرده بود پیاده برود اگر رییس جمهور پیدا بشود
آن رفیقم که هیچوقت رای نمیداد آش نذر کرده بود
آن دیگری صلوات، آن یکی قرآن.
حالا خدای جبرانکننده
این رنجی که روی شانههای ما سنگینی میکند، این غمی که وزناش را انداخته روی دلمان، این دلتنگی، این چشمهای پرآب، این جای خالی که با یک قاب عکس اللهنشان پر شده را چطور جبران میکنی عزیز دلم؟
مگر نه اینکه تو جباری...
بسم الله الرحمن الرحیم
نگاه کن مرد
اسم تو توی رای من بود وقت انتخابات سال نود و شش و هزار و چهارصد ولی به کسی نگفتم، الان برایت تعریف میکنم چرا؟
من سال تحصیلی 95-96 معلم قراردادی یک مدرسه غیر دولتی بودم و همه همکارهام از تو بدشان میآمد. زنگهای تفریح که دور هم مینشستیم از تو با غیظ حرف میزدند ولی از رنگ عبای رقیبت که با قباش ست شده بود، از ظاهرش، از عمامه بی عیب و نقصش، از مدرکی که توی انگلستان گرفته بود، از دیسیپلینی که داشت چه تعریفها که نمیکردند و در روزهای منتهی به انتخابات ورد زبانشان این شعر بود: هم خوشگله هم بوره، فردا رییس جمهوره.
حرف و حدیث پشت سر تو زیاد بود و من توی یک مارپیچ سکوت گیرافتاده بودم. آنجا نشد که از رایام دفاع کنم یا از تو چیزی بگویم.
خانه ما حاشیه شهر بود آقا. یک روز قرار بود بیایی و توی میدان شهدا از برنامههایت بگویی تا مردم با خیال جمع به تو رای بدهند. همه همسایهها پول گذاشتیم روی هم تا یک مینیبوس اجاره کنیم که ما را ببرد مرکز شهر و برگرداند. پولمان آنقدر زیاد شد که توانستیم دو تا مینیبوس بگیریم. عصر یک روز بهاری که هنوز سفره نهارمان پهن بود، از خانه زدیم بیرون و آمدیم پای حرفهای تو نشستیم. ما خیالمان از بابت تو جمع بود آقا.
در همان تب و تاب انتخابات ماجرای آن عصر بهاری را برای دوست دوران دبیرستانم تعریف کردم. سرش از حرفهای ماهواره پر بود که گفت: پس راست میگن که برای زیادشدن جمعیت پای حرفاش، پولپاشی میکنن و مردم رو دورش جمع میکنن، حتما شام هم براتون گرفت؟ حرفهاش بوی ساندیسهای روز راهپیمایی میداد.
هر دو ایستاده بودیم دو سر یک طناب و هیچکدام به شکست تن نمیدادیم. توی همان نقطه طناب را رها کردیم و دوستیمان خاتمه یافت.
سال هزاروچهارصد وقت پیروزی تو بود. اینبار هیچ رفیقی را از دست ندادم، میدانی چرا؟ چون اسمی از منتخبم نیاوردم.
آقا ببخشید ولی هرجا اسم شما آمد، رفیقهام از دورم رفتند، جنگ اعصاب شد و ما نه توانستیم نه بلد بودیم که توهین کنیم، تهمت بزنیم یا کسی را خراب کنیم. بی سر و صدا رفتم اسم شما را توی صندوق انداختم و آمدم خانه.
سه سال از آن روز میگذرد. هیچوقت هیچجا از شما نگفتم. تعریف نکردم کجاها را بند زدی، ترمیم کردی، کوبیدی از نو ساختی و کدام خرابهها را هرچی لودر انداختی صاف نشد که نشد، برای ساختن خیلی چیزها هر چه دویدی نرسیدی، موانع پیش پایت زیاد بود یا چی نمیدانم ولی خب من نگفتم.
هربار از بین جمعی بلند میشدیم که فقط تحقیر تو را یاد داشت، آن کسی که خسته حرفها بود ما بودیم.
توی مشتشان سنگ دلار ۶۰ تومانی بود که بر سر و صورت ما فرود میآمد، دست ما خالی میشد با همین طعنه و کنایه.
ما بلد نبودیم دفاع کنیم پس فقط سکوت کردیم.
سید همین چیزها چنگال شده دور گلویم که کاش یک بار هواخواهیات را میکردم، از پشتت در میآمدم.
حالا رای ما را خدا خریده، سرم بلند است و از خالی شدن دور و برم نمیترسم.
خدا تعز من تشاء است سید.
فردا که برگردی شهر خودت میآیم استقبال، آنقدر گریه دارم که فقط باید پای تابوتت بریزم.
راستی ما را میبخشی که؟