هدایت شده از - разлюбить -
- Challenge -
این پیام رو فوروارد کنید و اسم چنلتون + ژانر مورد علاقتون رو برام بفرستید تا :
- چنلتون رو به شکل جلد یک کتاب دربیارم 📓.
- بنویسم در صفحه آخر این کتاب چی مینویسید 🖋.
Limit : 354 | For Tags .
هدایت شده از تقدیمی ںُــۄاۤۤ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
گربهای به نام پِرلا حبابهای مات رویاهای ازدسترفتهٔ مردم را میدید. او با بازیگوشی به آنها ضربه میزد تا بشکندشان، اما مردم او را دیوانه میدانستند.
یک شب، شفقهای قطبی رویایی همه را دزدید و سردی سنگینی بر شهر حاکم شد. پرلا بر بلندترین بام رفت و شروع به رقصی دیوانهوار کرد. با هر حرکتش، حبابهای تاریکِ جمعشده دور شهر میلرزید.
ناگهان به سمت بزرگترین حباب پرید و با بینیاش به آن خورد.
دینگ!
حباب شکست و از آن یک پروانهٔ نورانی به بیرون جست. همان لحظه، تمام حبابهایی که پرلا روزی لمس کرده بود، یکی یکی شکستند و شهر در نور هزاران رویای رها شده غرق شد.
مردم فهمیدند: بازیگوشیهای او، تمرین برای روزی بود که تاریکی میخواست رویاهایشان را برای همیشه در حباب اسیر کند.
برای خونه ی :
@albaloop