مشکل ما عدم آگاهیه. کسی این روزها برای آموختن و فهمیدن تلاشی نمیکنه. اگر هم به روی مبارک افراد بیاری که این فقط دونستن یک تاریخ ساده، نه برای دهها قرن پیش بلکه همین تاریخ معاصره؛ که متهمت کنن که تو داری اون هارو بیسواد خطاب میکنی (البته هستی دیگه چکار کنم). منظورم اینه که دربرار آگاهی گارد دارن و این چیزی نیست که تا فرد «نخواد» درست بشه.
امشب کمی راجع به تاریخ کشورهایی که بهشون حمله شد و تحولات بعدشون صحبت خواهم کرد. (سوریه،عراق، ژاپن، کرهجنوبی)
اینایی که راجع به جنگ عراق و آمریکا میگم همش از کتاب «pay any price» از خبرنگار آمریکایی «جیمز رایزن» هست و راجع به خود حمله به تنهاییه که چه معنی داشته و چه اثراتی بر عراق داشته. طبق گفتهی خود نویسنده این الگو برای سوریه هم تکرار شد.
من به حملهی آمریکا به عراق فقط بهعنوان یک عملیات نظامی ناموفق نگاه نمیکنم؛ برای من، این حمله نقطهی شروع یک فروپاشی چندلایه است «اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی» که هنوز هم عراق دارد هزینهاش را میدهد. جنگ ۲۰۰۳ نه «آزادی» آورد و نه «ثبات»؛ بلکه ساختاری را ویران کرد بدون آنکه جایگزینی واقعی برایش بسازد. «برای همین میگم سلطنت طلبها یا جنگ طلبها یا تاریخ نمیدانند یا نمیخواهند به یاد بیاورند»
از نظر اقتصادی، عراق بعد از حمله وارد چرخهای شد که در آن جنگ به بازار تبدیل شد. بازسازی بهجای آنکه در خدمت جامعهی عراق باشد، به پروژهای سودآور برای شرکتهای خارجی بدل شد. پول بود، اما نه برای مردم؛ قراردادها بسته میشد، اما زیرساختها نیمهکاره میماند. اقتصاد بهجای تولید، به واردات و پیمانکاری وابسته شد و فساد «که محصول مستقیم نبودِ نظارت و دولت کارآمد است» نهادینه شد. نتیجه، جامعهای شد که ثروت را میدید اما به آن دسترسی نداشت.
در سطح اجتماعی، حمله به عراق انسجام اجتماعی را از هم پاشید. دولتی که سقوط کرد، فقط یک رژیم سیاسی نبود؛ چارچوبی بود که جامعه «با همهی ایرادهایش» در آن خود را تعریف میکرد. بعد از آن، هویتهای فرقهای جای هویت ملی را گرفتند. مردم نه بهعنوان شهروند، بلکه بهعنوان عضو یک مذهب، قوم یا گروه شناخته شدند. ناامنی مزمن، مهاجرت، از دست رفتن سرمایهی انسانی و عادیشدن خشونت، جامعهای ساخت که در آن «بقا» از «زندگی» مهمتر شد.
از نظر فرهنگی، جنگ ضربهای عمیقتر و خاموشتر زد. وقتی هر روز با انفجار، ترس و فقدان زندگی میکنی، فرهنگ مجال نفسکشیدن پیدا نمیکند. هنر، آموزش، حافظهی جمعی و گفتوگوی اجتماعی قربانی میشوند. نسلی رشد کرد که آینده را نه بهعنوان افق، بلکه بهعنوان تهدید میبیند. بیاعتمادی «به دولت، به دیگری، حتی به مفهوم تغییر» به بخشی از روان جمعی بدل شد.
آنچه بیش از همه آزاردهنده است، این است که شکستِ این جنگ هرگز به معنای توقفش نبود. همانطور که Pay Any Price نشان میدهد، بیثباتی خودش به توجیه ادامهی مداخله تبدیل شد. عراق نه بهعنوان جامعهای زنده، بلکه بهعنوان «مسئلهی امنیتی» دیده شد؛ و وقتی یک کشور مسئله شود، رنج مردمش به عدد و گزارش تقلیل پیدا میکند.
برای من، حملهی آمریکا به عراق نمونهی روشن این واقعیت است که جنگ، حتی وقتی با زبان نجات و دموکراسی آغاز میشود، اگر بر پایهی منافع، ترس و قدرت طراحی شده باشد، نه میسازد و نه ترمیم میکند. فقط ویرانهای بهجا میگذارد که سالها بعد، هنوز از زیر آوارش صدا میآید.
اما دربارهی ژاپن، اینها برداشت و نتایج من از تحقیقات با کمک هوشمصنوعی و چندتا مستند که چندوقت پیش دیدم هست. لیست مستندها رو براتون میگذارم:
White Light / Black Rain (2007)
Hiroshima: Why the Bomb Was Dropped (PBS)
The Day After Trinity (1981)
اینها رو زمانی دیدم که اوپنهایمر ساختهی نولان رو دیدم و از دید جانب دارش منزجر شدم و خواستم زوایای بیطرفی رو راجع به واقعه و خود شخص اوپنهایمر ببینم.
وقتی به حملهی آمریکا به ژاپن فکر میکنم، قبل از هر چیز به لحظهای فکر میکنم که جنگ از مرزهای قابل تصور عبور کرد. بمباران هیروشیما و ناگازاکی فقط پایان یک درگیری نبود؛ اعلام این بود که انسان میتواند در چند ثانیه، شهری را از تاریخ حذف کند. از آنجا به بعد، جنگ دیگر فقط کشتن نبود، تهدیدِ نابودی کامل بود.
چرایی حمله، در ظاهر، ساده بیان میشود: «تسریع پایان جنگ». اما زیر این توضیح، لایهای دیگر هست؛ آمریکا در آستانهی نظم جدید جهانی ایستاده بود و نیاز داشت قدرتش را تثبیت کند. بمب اتم، بیش از آنکه پاسخ به ژاپن باشد، خطاب به آینده بود. ژاپن میدان آزمایش شد؛ نه فقط برای یک سلاح، بلکه برای منطقی که بعدها بارها تکرار شد. (الان دوباره آمریکا با نشون دادن قدرت نظامیش میخواد دوباره ثابت کنه ای جهانیان همهتون تحت سلطه من هستید)
از نظر سیاسی، ژاپن بعد از حمله، شکست نخورد؛ «بازتعریف» شد. ساختار قدرت فرو ریخت و دوباره چیده شد. قانون اساسی جدید، محدودیت نظامی و حضور دائمی آمریکا، نوعی ثبات بهوجود آورد که بدون استقلال کامل معنا پیدا میکرد. سیاست در ژاپنِ پساجنگ، همیشه با این آگاهی همراه بود که تصمیم نهایی، جای دیگری گرفته میشود.
اقتصاد، برخلاف سیاست، سریعتر ترمیم شد. ویرانی گسترده، بستر بازسازیای شد که هدفش فقط احیا نبود، بلکه همراستاسازی بود. ژاپن به یکی از موتورهای اقتصادی جهان بدل شد، اما در قالب نظمی که از بیرون تعریف شده بود. رشد واقعی بود، اما بیطرف نبود؛ موفقیت، به قیمت وابستگی شکل گرفت.
در سطح اجتماعی، اثر حمله آرامتر اما ماندگارتر بود. بمب، فقط جان نگرفت؛ حافظه ساخت. حافظهای پر از سکوت، شرم، بیماری، و ترسی که نسلبهنسل منتقل شد. جامعهای که به انضباط و جمعگرایی عادت داشت، یاد گرفت درد را در خود نگه دارد و با آن زندگی کند.
از نظر فرهنگی، ژاپن مجبور شد با یک تناقض دائمی کنار بیاید: حفظ سنت، در جهانی که بنیانهایش فرو ریخته بود. فرهنگ پساجنگ، پر از بازگشتهای وسواسگونه به گذشته و همزمان تلاش برای فاصلهگرفتن از آن است. هنر و ادبیات، بهجای پاسخ، سؤال ساختند؛ سؤالهایی دربارهی قدرت، گناه، و مسئولیت.
حالا چرا انقدر تفاوت هست بین ژاپن و عراق؟ هر دو یک نقطهی مشترک دارند ولی بعد از آن راهشان کیلومترها از هم فاصله میگیرد، چرا؟ سوالی که دانشگاه بیستویک جواب خیلی خوبی به آن میدهد.
بزرگتر تفاوت ژاپن و عراق/سوریه، «ساختار و زیرساختها» بود.
ساختار بعد از جنگ ژاپن پتانسیل رشد و آبادانی داشت، و ساختار بعد از جنگ عراق و سوریه پتانسیل سقوط اقتصادی و نابودی رفاه.
پنج ویژگی ساختاری در کشورهایی که بعد از جنگ یا مداخله نظامی رشد کردند:
اول: حمایت خارجی گسترده (ژاپن برنامه بازسازی آمریکا رو داشت)
دوم: ثبات سیاسی نسبی (یعنی نیروهای سیاسیای که بعد از جنگ هنوز فعال هستند، یک توافق حداقلی داشته باشند)
سوم: ظرفیت تولیدی ( یعنی بعد از جنگ نیروی کار ماهر، کارخانهها و زیرساختهایی سالم بمونن که بشه سریعا اینهارو فعال کرد و تولید رو شروع)
چهارم: سرمایه انسانی و اجتماعی (یعنی بعد از جنگ شرایط شرایط به گونهای باشه که مردم بخوان بمونن توی کشور و به ایندهش اعتماد داشته باشند)
پنجم: دسترسی به بازارهای بین المللی
منبع: کانال تلگرامی دانشگاه بیست و یک
ژاپنِ پس از جنگ، با وجود تخریب گسترده، روی زمینی خالی بنا نشد. ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادیای وجود داشت که امکان بازسازی را فراهم میکرد. در مقابل، تجربهی عراق و سوریه نشان داد که اگر این ساختارها وجود نداشته باشند، مداخلهی نظامی نه آغاز رشد، بلکه شتابدهندهی سقوط خواهد بود.
اگر با پنج شاخص بالا به این مسئله نگاه کنیم میتوان فهمید چرا سرنوشت کشورها بعد از جنگ تا این حد متفاوت است.
در مورد ایران، نخستین مسئله حمایت خارجی است. ژاپن بعد از جنگ، پروژهای برای بازسازی بود؛ آمریکا نهفقط برای مهار ژاپن، بلکه برای ساختن آن سرمایهگذاری کرد. اما ایرانِ پس از یک حملهی خارجی، بعید است چنین جایگاهی داشته باشد. در بهترین حالت، با حمایتهای محدود، مشروط و کوتاهمدت روبهرو خواهد شد؛ نه برنامهای جامع برای آبادانی، بلکه مدیریت بحران برای جلوگیری از بیثباتی بیشتر.
دومین عامل، ثبات سیاسی نسبی است. رشد بعد از جنگ نیازمند نوعی توافق حداقلی میان نیروهای فعال سیاسی است؛ توافقی بر سر قواعد بازی، نه الزاماً بر سر ارزشها. در ایران، شکافهای سیاسی و اجتماعی عمیقاند و نهادهایی که بتوانند نقش واسطِ مورد اعتماد عمومی را بازی کنند، ضعیف یا بیاعتبار شدهاند. (مثلاً شما فکر کن بخواهی یک بسیجی رو با یک سلطنت طلب دور یک میز قانع نگه داری، نمیشه!) در چنین شرایطی، جنگ احتمالاً بهجای همگرایی، رقابت فرسایشی برای قدرت را تشدید میکند.
سوم، ظرفیت تولیدی است. ایران از نظر نیروی انسانی و تجربهی صنعتی، مزایایی دارد که عراق و سوریه تا حدی فاقد آن بودند. اما این ظرفیتها پیش از هر جنگی، زیر فشار تحریم، سوءمدیریت و فرسایش اقتصادی تضعیف شدهاند. جنگ، معمولاً چیزی را نابود میکند که از پیش ترک برداشته است؛ نه اینکه فرصتی برای احیای آن بسازد. (راجع به شرایط اقتصادی هم که توضیح بیشتر بدم سرتونو درداوردم خودتون بهتر از من میدونید)
چهارم، سرمایهی انسانی و اجتماعی است؛ شاید مهمترین عامل. رشد زمانی ممکن است که مردم به ماندن فکر کنند، نه رفتن. اعتماد به آینده، احساس تعلق، و باور به امکان تغییر، پیششرط بازسازیاند. در ایران امروز، مهاجرت به یک راهبرد بقا تبدیل شده و بیاعتمادی به آینده گسترده است. مداخلهی نظامی، به احتمال زیاد این روند را معکوس نمیکند، و من احتمال میدهم تمام کسایی که الان برای دخالت خارجه دعا میکنند پسفردا که دیدن نه، چیزی نصیبشون نشد همونو اگه بتونن میرن، یا نتونن هم میلی به بازسازی ندارند.
و در نهایت، دسترسی به بازارهای بینالمللی. بدون ادغام پایدار در اقتصاد جهانی، بازسازی به رشد منجر نمیشود؛ فقط شکل تازهای از اقتصاد رانتی و نابرابری تولید میکند. حتی پس از جنگ، تحریمها، ریسک سیاسی و بیاعتمادی بینالمللی بهسرعت از میان نمیروند. اقتصاد ایران ممکن است فعال شود، اما پایدار و مولد نخواهد شد.
حالا هم نتیجه رو من بهتون نمیگم، به خودتون میسپارم.
#ناشناس
الف آزادی تو *ت عرزشی بدبخت سایبری سپاهی از فیل نشدنت معلومه طرف آخوند هایی چس چس می کنی حمله نظامی نکنن که امثال تو بمونید هیچ باوری هم نداری الکی چس چس می کنی ما در راه آزادی اسممون جاویدان می مونه تو * مالی آخوند هارو بکن عرزشی
الفِ آزادی.
#ناشناس الف آزادی تو *ت عرزشی بدبخت سایبری سپاهی از فیل نشدنت معلومه طرف آخوند هایی چس چس می کنی حمل
وقتی میگم من از هر دو طرف فحش میخورم منظورم اینه :)))))