eitaa logo
الفبا
20 دنبال‌کننده
137 عکس
20 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. حتی خود مردان و جان آنان جزو هزینه‌هایی هستند که زنان برای جریان مقاومت می‌پردازند. مجله‌ی اقلیما @aleffbaa 🌱
نمی‌توانم، دیگر نمی‌توانم تصاویر مردم غزه را ببینم. هر وقت بچه ها چند روز تب می‌کردند با مادرم که تلفنی حرف می‌زدم بهش می‌گفتم «بچه‌م شده پوست و استخوان». حالا مردم غزه در روش جدید کشتار و شکنجه‌ی غاصبان صهیونی همین شده‌اند پوست و استخوان. کشته شدن با بمب یک چیز است اما رنج و آب شدن یک آدم از گرسنگی را دیگر قلبم تاب ندارد. مادر غزه‌ای صورت نوزاد ۳۵ روزه‌اش را ناز می‌کند و با چشمانی که دیگر اشک ندارد می‌گوید ببخش که نتوانستم چیزی برای خوردن بهت بدهم. نوزاد ۳۵ روزه اش از گرسنگی مرده . دو میلیون مسلمان غزه‌ای بین کشورهای مسلمان دارند از گرسنگی می‌میرند. @aleffbaa
. باید خانم‌ها و زن‌هایی که مربی اطفال می‌باشند در دامن خود که حکم مدرسه‌ی ابتدایی دارد درس عشق و محبت وطن خواهی را به آن‌ها بیاموزند و انجکسیون نمایند که این وطن پرستی چنان ملکه‌ی راسخه شود در اطفال که با شیر اندرون شد و با جان به در شد. جریده‌ی فریده دومین روزنامه‌ی زنان در ایران @aleffbaa
بالاخره طلسم جلال آل احمد شکست..
. از جلال نفرین زمین را شروع کردم و نصفه گذاشتم بماند. تمام نمی‌شد. وقتی می‌خواندم خوب بود ولی وقتی کنار می‌گذاشتم میلم نمی‌کشید دوباره سراغش بروم. فکر کردم شاید الکترونیک خواندن دلیلش باشد. رفتم سراغ خسی در میقات. اوایل تا چند صفحه خوب بود ولی یک جایی رسید به چرک بازیهای توی سفر حج و کثیف بودن محل اسکان و آب چرک و فاضلاب راه افتادن توی آن. از خواندن آن چند صفحه چندشم شد. گذاشتمش کنار. چند وقت پیش توی یکی از روزهای ایام ادبار ذهنم نسبت به کتاب خواندن چشمم افتاد به غرب زدگی توی قفسه‌ی کتابخانه. برداشتم که بخوانمش. اما روز آن هم نرسیده بود. برای ایام ادبار قلب و ذهن نسبت به کتاب، غرب زدگی هیچ انتخاب خوبی نبود. کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیم که فقط همان گلدسته ها و فلک را توانسته ام ازش بخوانم و با اعضای سه کتاب نامه های سیمین و جلال را، و انگار جلال برایم طلسم شده و باید بی خیالش شوم. اما هی جلال خوانی سر راهم سبز میشد. تنوع جاهایی که رفته بود و گشته بود و سفرنامه نوشته بود نمی‌گذاشت که ساده از کنار خواندن آثارش بگذرم. من سفرنامه خواندن را دوست دارم بعکس سفر رفتن که جان می‌کنم تا راه بیفتم. زندگی اش با سیمین که توی نامه‌هاش خوانده بودم و سنگی بر گوری را که چند سال پیش خوانده بودم همه به من می‌گفتند نمی‌شود از کنار آثار این نویسنده همینطور رد شد. مگر می‌شود آدمی آیت الله زاده به حزب توده پیوسته و بریده از آن ‌و روشنفکر و به امام نامه نوشته را کنار گذاشت؟ چند وقت با خودم قرار گذاشتم سراغش نروم تا روزش برسد. روزی که بدانم باید از جلال چه بخوانم و چطور که بهره‌ی قلمش بهم برسد. چند روز پیش بین کتاب های نخوانده‌ام سردرگم بودم. از روزهای اقبال دلم به کتاب بود. مامادو را باز کردم. زهرا بالاخره لیست جلال خوانی اش را گذاشته بود. صفحه‌ی طاقچه را باز کردم. اسم کتاب های توی لیست را نگاه کردم. همه‌اش بود. مدیر مدرسه اولین کتاب توی لیست بود. یک‌بار حدود ده صفحه از این یکی را هم نمی‌دانم کجا ورق زده بودم. ولی این بار یک نفس تا یک سوم کتاب را خواندم. امشب بعد از حدود یک هفته به چهارمین کتاب توی لیست زهرا رسیده‌ام. فعلا با خواندنش حالم خوب است. تا جایی که بتوانم میخوانمش. @aleffbaa
هدایت شده از مامادو♡
وای خدا چقدر از خوندن این متن در آسمانم... اینکه برای کسی مفید باشم بهترین حسیه که می‌تونم تجربه کنم. شکر خدا 🌿😍..... دمت‌گرم خانم کوثر‌جان محمدی ❤️
الفبا
وای خدا چقدر از خوندن این متن در آسمانم... اینکه برای کسی مفید باشم بهترین حسیه که می‌تونم تجربه کنم
. وقتی یه نفر واقعی میخواد که به بقیه کمک کنه اینجوریه. دنیای بعد ظهور و روزهای مشایه همینجوریه😊 ممنون برای نوشتن هات 💚 لینک لیست جلال خوانی زهرا جان کاشانی پور https://eitaa.com/mamaa_do/763
. بزرگترین غبن این سالهای بی نمازی از دست دادن صبح‌ها بوده؛ با بویش، لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که برمی‌خیزی، انگار پیش از خلقت برخاسته‌ایم و هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام می‌کردم و هیچ احساسی از ریا برای نماز؛ یا ادا در وضو گرفتن. خسی در میقات @aleffbaa
الفبا
. وقتی یه نفر واقعی میخواد که به بقیه کمک کنه اینجوریه. دنیای بعد ظهور و روزهای مشایه همینجوریه😊 م
. ما بعد خواندن.. این لیست بدون خواندن نون والقلم تمام شد. برایم بس بود. آن آخری را باید خیلی زوری می‌خواندم که نخواستم. تا همین جا چیزهایی از جلال گرفته بودم که راضیم می‌کرد. نون والقلم را گذاشتم برای روزی که دوباره بخواهم از جلال بخوانم، که به بقول زهرا شاید تا یک سال دیگر هم نشود. گرچه بعضی داستان کوتاه هایش را همین حالا هم دوست دارم دوباره بخوانم مثل شوهر آمریکایی. جلال از آن نویسنده هاییست که بجای جنس مخالف هم که حرف می‌زند خوب است. و راضیم از این سبک خواندن. اینکه یک نویسنده را بگیری و چندتا از آثارش را پشت هم بخوانی. چیزهایی از آن نویسنده می‌فهمی که با یکی دو کتاب خواندن ازش دستت را نمی‌گیرد. از زندگی اش. از زمانه‌اش. از حالا خوش و ناخوشش. و حالا من یک ماه با جلال و نوشته هایش زندگی کردم و به اندازه‌ی این چند کتاب سال های زندگی و زمانه‌ی جلال را می‌فهمم. پی نوشت: حالا برم چندتا کتاب از نویسنده‌های خارجکی بخونم😮‍💨 @aleffbaa
. امروز این کتاب را تمام کردم. یک مهمانی یک رقص و داستان های دیگر. و از همه‌ی یازده داستان مجموعه، شاید داستانی که اسمش روی جلد بود را کمتر دوست داشتم. مجموعه داستانی از نویسنده‌ی یهودی که چند سال با زبان ییدیش نوشته و بعد هم انگلیسی. بعد از خواندن جلال و کمی همینگوی و حالا این مجموعه داستان از آیزاک باشویس سینگر می‌فهمم نوشتن از تجربه و زندگی آن یعنی چی. داستان‌های سینگر از زندگی است و کمی جن و پری. یهودی بودن و لهستانی بودن و آواره شدن هم. و این ها همه‌اش روی هم سینگر بوده. هیچ بخشی را انکار نکرده، فرار نکرده ازش و دور نینداخته. از همه‌ی روزهای زندگی اش داستان نوشته و برای همین داستان هاش برای خواننده ای مثل من که، از فرهنگ و زبانش دور هستم هم قابل فهمند. نه از آن کتاب‌هایی بود که نتوانم کنار بگذارم تا تمام شود نه از آن ها که به زور دستم بگیرم. @aleffbaa
. کتاب را خانم کتابدار برای بچه ها پیشنهاد داده بود.از اسم کتاب میشد یک چیزهایی حدس زد ولی شروع کردم به خواندن. صفحه‌ی اول را که باز کردم و اسم نویسنده را دیدم دوباره برگشتم روی جلد. نویسنده ایرانی بود. ولی چقدر همه چیز کتاب از اسم شخصیت تا تصویرسازی‌اش ایرانی نبود. باز هم محل ندادم به احساسم نسبت به مضمون احتمالی که ممکن بود بخوانم. چون بچه ها را صدا زده بود که برایشان کتاب بخوانم. پسر و دخترم دو طرفم نشسته بودند و منتظر خواندنش بودند. به وسط کتاب که رسیدم دیگر فقط از نوع فکر نویسنده ناراحت نبودم، عصبانی بودم. زیر لب حین کتاب خواندن گفتم عجب کتاب مزخرفی. مزخرف جلوی کلماتی مثل لعنتی، بوگندو، احمق و.. که توی کتاب برای ژنرال ها استفاده شده بود خیلی هم کلمه‌ی مودبانه‌ای بود. بچه ها گفتند چی شده؟ گفتم کتابش خوب نیست. ولی دلم نیامد حالا که بعد از چند وقت خواستم برایشان کتاب بخوانم نصفه کاره ولش کنم. ولی فقط کلمات را تند تند خواندم و کتاب را بستم. دلم می‌خواست به نویسنده‌ی کتاب بگویم از فرهنگ و ادب و تاریخ و مردم این مملکت چی میدانی که این کتاب را نوشته‌ای؟ کجای این داستان به بچه های این کشور مربوط میشود؟ اصلا میدانی زندگی کردن در این نقطه‌ی دنیا چجوری است؟ نکند توی سوییس یا چه میدانم آن کشورهای یخ اروپایی زندگی می‌کنی و نمی‌دانی در کشورهای غرب آسیا همیشه یک عده هیولا هستند که میخواهند ببلعندت؟ و اگر تو نجنگی برای بودن و ایستادن میخواهی چکار کنی؟ آقای نویسنده کمی ایرانی باش. @aleffbaa