هدایت شده از "ماضینُقلی"
و قلم که به دستِ خالقِ طبیعت باشد، همه چیز جور دیگری رقم میخورد .
خلق میکرد و تحسینوار خیره میشد به آنها .
مینگریست به بازیِ رنگها، منحنیِ لبانش را به وضوح میدیدم، گویی او میدانست که روزی میانِ همین رنگها عشقی میرویَد . .
البته الان عشقِ میانِ آنها حتی نازکتر نسیم بود، ولی عطرش تا فلک رسیده بود و همه را مدهوش ساخته بود .
"عطرِ عاشقی" برای اولینبار توسطِ آنها معنا شد . .
بهارِ سرسبز دلبسته بود به پاییزِ خزان؛
و پاییز، کمکم آغوش میگشود برای دردانهیِ دورش . .
بهار عشقاش را با شکفتنِ گلهای رنگارنگ نشان میداد و پاییز در سکوت خیره میماند به زیباییِ او و سلیقهاش .
بهار مهر میورزید و محبتش را هک میکرد بر دلِ او .
اصلا پاییز خوابِ عاشقی را هم نمیدید!
اما همهچیز تقصیرِ بهار بود .
با آن چشمانِ سبزش که حتی یخِ زمستان را هم آب میکرد خیره میشد بر چشمانِ مشکیِ او و موهایِ پریشانش را به رُخَش میکشید .
لپهای سرخش مقاومتها را میشکست .
پاییز پس از آن برایِ نمایش ِچهرهی گُلگون ِبهارش، انار را در دلِ خود جای داد .
گاهی وقتها برای بیانِ ویژگیهایِ بهارش، انار را به زمستان نشان میداد و میگفت " درست همانندِ همین است؛ زیبا و ناب : ) "
حالا پاییز، همان مردِ قد رعنا که دل برده بود از نازدانهی خالق، در تلاش بود تا خودش را به او برساند . . .
او میدوید و فاصلهها بیشتر میشد .
او میدوید و برفها سنگینتر میبارید .
او میدوید و برگهای زرد و بادِ سرد او را به عقب میکشیدند .
دلش برای آنهمه زیبایی تنگ بود و هیچ راهی برای رسیدن به او وجود نداشت . .
روزها میگذشت و فاصلهها بیشتر و بیشتر میشد،
گویی زمستان کِش میآمد، تابستان بیرحمانه جدایی میانداخت و پاییز هرسال بیرمقتر از سال ِقبل سپری میشد .
و امّا بهار؟
بهار همچنان میآمد. هر سال، با همان پیراهنِ سبز و عطرِ آشنایَش، جهان را دوباره زنده میکرد؛
بیخبر از اینکه همهی دلیل ِخزان ِپاییز شده . .
شاید بهار نمیدانست برگهای پاییز از غم ِدوری ِاو میریزند؛
نمیدانست هر برگ که از شاخه جدا میشود، تکهای از دل ِپاییز است که دیگر توانِ ماندن ندارد .
شاید نمیدانست آن همه برگِ زرد، نامههای نانوشتهای بودند از پاییز برای او؛ هر کدام، قصهای از دلتنگی و هر ریزش، آهی برایِ رسیدن به بهار . .
و شاید خالق، آن بالا، با همان قلم ِجادوییاش، تمام ِاین فاصلهها را عمداً نوشته بود .
آری . .
گاهی عشق، قرار نیست به رسیدن ختم شود؛ گاهی باید میان ِدو فصل بماند، میان ِشکوفه و برگ، میان ِسبز و سرخ، میان ِآمدن و انتظار . .
و فاصله همانجا ماند؛ میان ِبهار و پاییز، میان ِآن دو چشم،
میان ِدو قلبی که برای ِهم میتپیدند، اما هیچوقت به یک فصل نرسیدند . .
[ یکم ِمهرماه ِ1405 ]
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
و قلم که به دستِ خالقِ طبیعت باشد، همه چیز جور دیگری رقم میخورد . خلق میکرد و تحسینوار خیره میشد به
و روزی تلخی قهوه چشمان پاییز به حلاوت شکر خندهیِ سرخ بهار شیرین میگردد *
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
از شما ممنونیم آقای رئیسجمهور. بعد از ماجرای آن پیاده قدمزدنتان در زیر بمباران روز قدس در گرماگرم جنگ وسط تهران، این شجاعترین پزشکیانی بود که دیدیم. ممنون که تصویر آقا را در قلب نیویورک بالا بردید. بگذار جهانیان بفهمند که نام و چهره خامنهای محو شدنی نیست و حالاحالاها باید ببینندش. بگذار ببینند که اگر در سازمان ملل ما را تهدید کنند، در سازمان ملل تهدید خواهند شد. درست در وسط کشور خودشان. از روز اول ریاست جمهوری همیشه میگفتید من پروتکل بلد نیستم، کاغذها را دور بریزید میخواهم خودم صحبت کنم. ممنون که امروز کاغذها را دور ریختید و توی چشم دوربینها نگاه کردید و قاطعانه خطبه خواندید. این شما نبودید؛ این همه ما نود میلیون ایرانی بغضآلود و خشمگین بودیم پشت بلندگوهای سازمان ملل. اختلافها و نقدهایمان را میگذاریم برای روزی دیگر. امروز شما فاصله سازمان ملل تا هتل را مثل همیشه، لاتی راه بروید و سینه جلو دهید. میخواهیم چند دقیقهای فقط تشویقتان کنیم.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از علیﷺشناسی
آقا نصیحتی بفرمایید...
• فرش هر مجلس نشوید هر که هر صحبتی کرد گوشه اش را نگیرید ادامه بدهید.
• با رفیقی که مثل خودتان است رفیق بشوید.
• غذاتان متوسط باشد.
• صحبتتان متوسط نه آنقدر که لال بشوید.
• رفاقتتان متوسط.
علامه طباطبایی
اقیانوس علم و معرفت، ص ۲۵۹
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
✨ باز ببین راه را 🔔 آغاز ثبتنام دورههای بنیاد شهید پالیزوانی (رحمةاللهعلیه) 🌸 دوره طلیعه حکمت (
مهلت ثبت نام تا ۴ مهر تمدید شد