در خویش سفر كردم ، ویرانه به ویرانه
از خواب به بیداری، افسانه به افسانه
با مختصری از عقل خوش بودم و حالم را
با خنده نشان مي داد ، دیوانه به دیوانه
در خواب یقین بودم ، سر مست شعور خود
هشیار ترم اكنون ،میخانه به میخانه
هر لحظه كه مي ماندم یک فرصتِ رفتن بود
تا دوست خطر كردم بیگانه به بیگانه
_افشین یداللهی
با هر آنچه در توانم بود می خواستم بگریزم ولیکن؛ پای رفتنم لنگ میزد...
#طاقت_طاق_شده
میخواستم بگریزم ولی یادم آمد که کسی به انتظارم ننشسته؛
پس کردم عادت به خون دل خوردن...
#الفسینرآ
بلدی نمي خواد كه فقط ازشون بخواه انقدر كریمن كه نخواسته حاجتت رو مي دن چه برسه به این كه بخوای!
_خدا قسمت هر كسي نمي كنه سر خوان اهل بیت نشستن رو این غذا هر دونه اش حکم شفاست مثل این مي مونه كه كریم اهل بیت سفره انداخته باشه و تو رو رسما دعوت كرده باشه
_قلبت رو از كینه پاک كن و اعتماد كن به هر چي كه خدا مقدر كرده ... خودت رو بهش بسپار بهترین رو برات مي خواد...