عشق یک داستان تازه بود، داستان دختری با موهای دراز و لَخت،که از
گوشه ای،با پوشش یک پیرزن ژنده پوش پناه گرفته بود.
نه برای آنکه زشت باشد...،نه!
برای آنکه دور باشد،پنهان باشد،بِکر
باشد....
و این پیرزن،نه چشمش به دنبال سکه هایست که گاه به گاه به کاسه اش می
ریزند و نه دنبال ترحمیست که با نگاهشان خرجش می کنند.
او فقط یک چیز می خواهد،رهگذری که برای چند ثانیه کنارش مکث
کند،لبخند بزند و سالمی بکند.
خورجین کنفی اش را زمین بگذارد و شعری البه الی قرص نانی بگذارد و به
سمتش تعارف کند.
به همین سادگی....
عشق گاهی چنان ساده رخ میدهد،که پر کشیدن یک گنجشک از روی شاخه
های درخت خرمالو...
مطمئن بود که هیچ کدامشان منظور حرفش را درک نمی کردند؛
ولی او که هیچ وقت نمی توانست حرفهایش را برای خودش نگه دارد.
یه بزرگی میگفت: اگه میخوای آزاد بشی، هر جا میری تقاضای تخفیف کن. نه برای اینکه پول کمتری بدی، برای اینکه «نه» بشنوی.
شاید ساده به نظر بیاد، ولی روانشناسها میگن قدرت شنیدن «نه» خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنیم روی زندگیمون اثر داره.
واقعیت اینه که مغز ما «نه شنیدن» رو فقط یه جواب ساده نمیبینه. ذهن طوری برنامهریزی شده که وقتی طرد میشیم، حس خطر کنه؛ چون تو دوران قدیم، طرد شدن از قبیله میتونست مساوی مرگ باشه. برای همین وقتی کسی بهمون «نه» میگه، بدنمون ناخودآگاه واکنش نشون میده: استرس، دلشوره یا حتی یه جور حس خجالت.
اما این فقط یه خطای تکاملیه. شنیدن «نه» امروز دیگه به معنای نابودی یا بیارزش شدن ما نیست. کسی که «نه» میگه، فقط داره از حق انتخاب خودش استفاده میکنه.
وقتی خودمون رو آگاهانه در موقعیتهایی بذاریم که «نه» بشنویم ــ مثل همین درخواست تخفیف که هیچ خطری نداره ــ کمکم مغزمون یاد میگیره آروم بمونه. اعتماد به نفسمون بیشتر میشه، ترسمون از قضاوت کمتر، و دیگه جواب منفی ما رو نمیترسونه.
این تمرینه یه جور «واکسیناسیون ذهنی» در برابر ترس از طرده. هرچی بیشتر «نه» بشنویم و زنده بمونیم (!) بیشتر میفهمیم که چیزی برای از دست دادن نداریم.
خدمت خدای بزرگ سلام
غرض از مزاحمت این بود که
ایول الله، دستمریزاد ، انصاف ات رو شکر ؛تو که خیلی مشتی بودی!
آخه این رسم جوون مردی؟
ما چه گناهی کردیم که باید همه اش اینجا بمونیم؟!
بابا خسته شدیم دیگه!
همه میگن زیر پلی ها!
اِنصافِت رو شکر، پس کَرمت کجا رفته
با این همه نعمت؟
ی گوشه و چشمی هم به ما نگاه کن؛؛
مگه ما چه گناهی کردیم بنده تو شدیم؟
اصلا مگه ما چند نفریم؟
_شیش
_مگه مجید چی می خواهد؟
+پهلوون:ای کاش می تونستیم بریم معرکه بگیریم زنجیر پاره کنیم خیلی کیف داشت خیلی ...
+وکیل: ی خورده پول می خواهد بره شهرستان دست پری رو بگیره و ی زندگی آروم شروع کنه...
_دیالوگ زیر نور ماه