eitaa logo
جاهلِ نادان | alef.sin.ra
71 دنبال‌کننده
402 عکس
185 ویدیو
4 فایل
"أَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبِّی وَ أَتُوبُ إِلَیهِ" یک هیچِ، هیچ در هیچستان کلمات... . و من هرگز مخاطب شعرهایم را نیافتم! ^نادانی که دلیل نمی‌خواهد عاقلی است که تَوَهم می‌خواهد... ناشناس: https://daigo.ir/secret/8800649795 شناس: @alef_sin_ra
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿 داستان: «سایه‌ سرم» صدای اذان مغرب پیچیده بود در کوچه‌ی آرام محله. «ریحانه» از پنجره‌ی اتاقش بیرون را نگاه می‌کرد. روزِ شلوغی را پشت سر گذاشته بود؛ از اداره تا خانه، از رسیدگی به فرزند کوچکش تا کمک به مادر پیرش؛ گاهی احساس می‌کرد بار همه‌ی زندگی بر دوشش است. اما امشب، در جلسه‌ی هفتگی پایگاه خواهران، سخنان رهبر انقلاب را شنیده بود که گفته بودند: > «حقوق اجتماعی زن باید بدون تبعیض رعایت شود؛ بیمه، تساوی دستمزد، و مرخصی‌های ویژه از حقوق مسلم زنان است.» ریحانه حس کرد کسی بالاخره سخن از دردی گفت که سال‌ها در دلش بود. همان‌جا خواهر مربی پایگاه یادآور شد: > «اسلام، زن را موجودی ظریف اما قدرتمند می‌بیند؛ او محور خانواده است، و ستونِ جامعه. نه وسیله‌ی تبلیغ، نه ابزارِ نگاه‌های آلوده.» ریحانه در دلش مرور کرد آن جمله‌ی دیگر را که خوانده بود: > «فرهنگ سرمایه‌داری غرب، گناه بزرگش این است که بی‌حیایی را نام آزادی گذاشت.» او لبخند زد. فهمید آزادیِ واقعی یعنی کسی کرامتش را حفظ کند، نه آنکه از او برای منفعت دنیوی استفاده کند. وقتی از پایگاه بیرون آمد، هوا خنک شده بود. دستانش را روی شانه‌ی دختر کوچکش گذاشت و آرام گفت: – دخترم، عزتِ ما در این است که سایه‌ سرِ خدا و اهل‌بیت باشیم، نه سایه‌ی نگاه‌های بی‌مرز دنیا. دخترش نگاهش کرد و پرسید: – مامان، یعنی زن باید قوی باشد؟ ریحانه لبخند زد و گفت: – بله عزیزم، قوی و محترم. اسلام گفته زن باید «سایه‌ سر» باشد، نه سایه‌ دیده‌ی دیگران. و در دلش، شکر کرد برای دینی که کرامت زنان را جزو حقوق اصلی آنان می‌داند.
ESFJ به لطف دوستان تایپ شخصیتی‌مون هم فهمیدیم
۰۰:۰۰
اگر بخوای خاطره ها رو فراموش کنی، قبل از اون باید آدما رو فراموش کنی... [تکه‌ای از یک داستان]
هدایت شده از شذرات
47.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش استاد حامد کاشانی پس از مناظره، به بعضی از حواشی اخیر
عزیز دلم امسال یکسال بزرگتر شدی و هفده سال از اون روزی که به دنیا اومدی میگذره، روزی که یِ کوچولو عجول که طاقت نه ماه نداشت و سریع تو هفت ماهگی گفت خب دیگه بسه بزارید ببینم این بیرون چه خبره، کلا از همون بچگی عجول بودی، ی عجل ریز میزه که به قول مادرجون انگشت‌هات قد چوب کبریت بود و کل وزنت از یک کیلو گوجه کمتر بود و ی جسم ریزه میزه که اندازه دوتا کف دست مامان بود و به هزار سلام و صلوات بزرگش میکرد، همونی که الان هر کی می بینتش نمی شناستش،‌ به مامان میگن این کی؟ مامان با ی برق خوشحالی تو چشاش میگه: یوسفِ پسرم! ماشاءالله یک قد رعنا که کنایه میزنه به دوران بچگی‌مون که همیشه به خاطر قد کوتاهت من اذیتت میکردم می گفتم ببین قد من بلندتر پس حرف من رو گوش کن! ولی الان یک سر و گردن از من بلندتری و با اون ریش و سبیل فرفری ات وقتی با هم هستیم همه فکر می کنند شوهرمی نه داداشم فکر کنم این بر میگرده یه اون سالهایی که تو به دنیا اومدی و من یاد گرفتم اول مامان باشم بعد آبجی، تو پسر بازیِ خاله‌بازی‌های من بودی نه شوهر خالی بازی های من، ما برعکس بودیم تو بچه‌ی من بودی نه مرد خونه ولی الان که بزرگ شدیم بازی برعکس شده👨🏻‍🦯 اصلا من و تو خیلی فرق داریم با بقیه من و تویی که دعوا میکنیم می زنیم تو سر و کله هم اخرش که میای منت کشی کنی من ناخودآگاه نیشم باز میشه و هر چقدر سعی میکنم اخم کنم که نمیشه که نمیشه همیشه هم لجم میگیره که چرا نمیتونم جلوت یکم جدی باشم، میگم راستی تو چرا قهر‌ نمیکنی با من؟؟ اصلا یادم نیست که با من قهر بوده باشی ... یادم باشه ازت بپرسم✨ اخه‌ی یادت یکبار انقدر حرف زدی من سردرد گرفتم از سردرد گریه میکردم و سرم رو با دستمال بسته بودم؟؟ سر سفره بابام از پرسیده چی شده؟ من با گریه چوغولی‌ات رو کردم؟ . همه اینها گذشته از اون نه سالی که طبقه بالا مادرجون اینها زندگی میکردیم و با اتان و شکیلا و مهدی و خدیجه و اسماء و فاطمه بازی میکردیم و انقدر از اون سالها گذشته که مهدی دیگه بین‌مون نیست خدارحمتش کنه و فاطمه دیگه اون ادم سابق نشد بعد از مهدی و بی بی رو یادته که می نشست سر کوچه ما رو نگاه میکردم و مراقب مون بود اونم بعد از مهدی طاقت نیاورد و چندسال بعد رفت ... شکیلا که دیگه الان ساکن آلمان با شوهرش دارند چشم پزشکی می خوانند یا خدیجه که شوهر‌ کرده یا اسماء که فقط میدونم رفت دانشگاه و هیچ خبر دیگه ای ندارم راستی یوسف چی شد که ما این همه از هم فاصله گرفتیم؟؟؟ هیچکدوم نه شماره هم رو داریم نه خبری از حال و احوال هم ... اتان و شکیلا که دختر و پسر عمه‌مون هستند ولی باز ما اون آدمهای سابق نیستیم یا فاطمه و اسماء که دیگه اصلا به روم هم سلام نمی کنن... نمیدونم انگار ما رو جادو کردن . فکر کنم اینم یکی از توان هایی بزرگ شدن‌مون بود... ببین می خواستم تولدت رو تبریک بگم‌ها ولی غرق در خاطرات شدم ... . تولدت مبارک داداش عزیز دلم ⁰⁴.⁰⁹.¹⁴ | الف.سین.رآ |
سلام یِ تصمیمی گرفتم اگر موافق باشید اینکه کانال گفت‌و‌گو محور باشه یا روال سابق رو پیش ببریم؟
هدایت شده از پرایوت حبیب ؛
ولی حتی اگه کافرم شدین نمازاتونو بخونین 🗿
هدایت شده از .حاجی بیخیال
انسان‌ها، ذاتاً از گناه تنفر قلبی دارند ولو خودشون انکار کنن و انجامش بدن. ولی از درون عذاب دارن.. و ناخودآگاه کشش قلبی پیدا میکنن به سمت کسی که از گناه دور هست..