اللَّهُمَّ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً وَ لَا تُحْوِجْنِي إِلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ وَ ثَبِّتْ [أَثْبِتْ] قَلْبِي عَلَى طَاعَتِكَ
خداوندا، هيچگاه مرا به اندازهى يك چشم برهم زدن به خود وامگذار و به هيچيك از آفريدههايت محتاج مگردان و دلم را بر [انجام]طاعتت استوار بدار.
جاهلِ نادان | alef.sin.ra
۵ دقیقه ست داره با گوشی صحبت میکنند انگار نه انگار که منم اینجام👨🏻🦯
در هر جایگاهی بودید که با ارباب رجوع سر و کار داشتید به خودتون یاداوری کنید:
¹منی که اینجا نشستم برای حل مشکل این بنده خدا ست که بتونم گره از کار خلق الله باز کنم
²من دارم حقوق میگیرم برای ارائه خدمت به مردم و اگر کوتاهی کنم حقوقم مشکل داره میشه
³زمان کارتون تلفن شخصی جواب ندهید یا اگر دادید کوتاه باشه در حد اینکه من بعدا با شما تماس میگیرم
⁴اگر می تونی مشکل اون بنده خدا رو حل کنی، حلش کن و انقدر پاس کاری نکنیدش بین خودتون
⁵در نظر بگیرید اون بنده خدا به هزار و یک مشغله زمان خالی کرده و از کجای سر شهر کوبیده اومده که شما مشکل از کارش باز کنی پس معطلش نکن
و خیلی چیزهای دیگه
تا ما خود مردم به خودمون رحم نکنیم از همین جایگاه و منصب های کوچیک رعایت نکنیم توقعی از سران خم نباید داشت چرا که شمایی که امروز معاونی فردا قطعا مدیری پس فردا وزیری پسون فرداش رئیس جمهوری
بله عزیزجان تازه شما با نحوه کار کردنت هم به زیر دستات و همکارات یاد میدهی متعد باشند و چه بسا با بچه هات که قرار به این کشور خدمت کنند
بله همه چیز سلسله وار بهم متصله آقا جان دقت کن لطفا و کمی فکر کن و وجدان خوابیدِت رو بیدارش کن ...
⁰⁴.⁰⁷.²¹ | الف.سین.رآ | #از_ماست_که_بر_ماست
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ب ناديها كل أما أحتاجها ألاقيها
می خواستم سیب زمینی ها را آبکش کنم تا کمی خنک شوند، پیاز داغ گرفته و دوپیازه ای برای امشب درست کنم به هرحال راحت ترین و سریع ترین غذا همین بود البته که نظرم به کتلت بود ولی خب حال و حوصله اش را نداشتم تازه گفتم بگذار همین دوپیازه را درست کنم کمی هم از ان را سمبوسه میکنم به هرحال لطف دیگری دارد همینطور در ذهنم داشتم گزینه ها بالا و پایین میکردم
که یوسف آمد با لباس های سفید شده که حاصل از گچ کاری بود از همان دم در هال گفت: بدو سریع لباس بپوش بریم
گفتم: کجا بریم؟
گفت: بریم یِ کیک بگیریم برای بابایی امشب تولدش، فقط سریع باشه تا نیومده خونه بریم و بیایم
گفتم: باشه فقط با چی بریم؟
گفت: با پرایدو دیگه
محمد را صدا میکند: ممد کلید پرایدو رو بیار
با هم از خانه خارج می شوند
فکر کنم ۵ دقیقه هم نشد که لباس پوشیده در کوچه بودم که دیدم محمد پشت ماشین نشسته و یوسف دارد از جلو ماشین قسمت کاپوت آن را هول میدهد یک لحظه ماندم گفتن لابد باز این لَکنته خراب شده که از یوسف پرسیدم:
ماشین خراب شده؟
جواب داد: نه خراب نشده دارم هولش میدم از جلو خونه ببرم تو کوچه خاله تا روشن که میکنم بابایی نفهمه
آخر بابا و یوسف این روزها در خانه کناری مشغول بازسازی خانه هستند معمولا ظهرها یوسف که از مدرسه تعطیل می شود بعد خوردن ناهار می رود کمک بابا و مامان هم تمام مدت می رود انجا کنار بابا هر چه بخواهد را سریع به دستش برساند تازه ان میان با هم غرق گفت و گو می شوند حالا چه می گویند و چه می شنوند را نمیدانم الله و علم
خلاصه که انگار مامانم به یوسف اصرار داشته که بیاید خانه و دوش بگیرد و او پافشاری چرا بروم هنوز کار تمام نشده به هر حال به هر زحمتی بوده مامان او را متوجه کرده که می خواهد جشنی برای بابا تدارک ببیند ولی بی آنکه خبردار شود
این می شود که حالا همسایه مان آقا علی آمده است کنار یوسف و دارند با هم ماشین را هول میدهند و من هم سریع میروم سمت پنجره راننده که محمد نشسته است پشت فرمانش و دستم را تکیه به چهارچوب پنجره داده و سعی میکنم کمی با زورم ماشین را به حرکت درآورم که پس از چندی یوسف رو به محمد پشت فرمان میگوید: ممد ترمز کن و فرمون بچرخون به سمت کوچه خاله
من هم سریع دوباره بر میگردم و کلید خانه بر می دارم درها را می بندم و به سمت راست در انتهای کوچه میروم که ماشین را خاموش در آنجا می بینم که این بار یوسف نشسته و محمد کنار پنجره اش ایستاده است
به محمد میگویم: ممد بشین بریم
یوسف می پرد وسط حرفم: نمی خواد بیای برو بشین خونه اگر در زدن در روشون باز کنی
کلید را به محمد میدهم
یوسف ماشین را روشن می کند و از کوچه بیرون می آییم که همانطور میگوید: خداکنه بابایی صدای ماشین رو نشنیده باشه
من می گویم: نه خیالت راحت
در خیابان اصلی که قرار میگیرم میگوید: کجا برم؟
در جواب سوالش می گویم: برو جوانمردی هم تازه ست کیکاش هم تنوعش بیشتره
با سرعت شصت تا می راند که به او می گویم: آرام باش خیلی عجله نکن
کمی سرعت را پایین می آورد
جلوی شیرینی فروشی مثل همیشه شلوغ است جلوتر می رود و کمی عقب تر ایستگاه اتوبوس ماشین را پارک می کند و من با برداشتن کارت مامان از ماشین خارج می شوم و به سمت شیرینی فروشی حرکت میکنم
وارد میشوم و با چشم دنبال یخچال کیک ها هستم
نزدیکتر می روم فکر کنم ۵ دقیقه ای ست که کیک ها را از نظر میگذرانم که با نگرفتن نتیجه ای به سمت فروشنده می روم، جلوی میز را چند نفری اشغال کرده اند پشت مردی که تقریبا قد کوتاهی هم نسبت به من دارد می ایستم به فاصله خوشبختانه یا بدبختانه گوش هایم تیز است می شنوم که مرد رو به فروشنده خانم می گوید: یک چیز پنجاه تومنی
و خانم در پاسخ میگوید: ببخشید نمیشه
بعد دوباره میگوید ولی دوتا خامه میشه
مرد هم میگوید باشد
در فکر فرو می روم
مرد می رود کنار و جا باز می شود برای من رو به خانوم فروشنده میگویم: کیک تولد می خوام
به سمت یخچال سمت راست حرکت میکنم من هم با او همسو می شود
از پشت شیشه می بینم که میگوید: کدومش؟
میگم؛ نمیدونم، برای تولد پدرم می خوام
چندتا کیک شکلاتی را پیشنهاد میکند
با از یک دقیقه چشم چشم کردن یکی را می گویم
و با اشاره دست به او می فهماند
پشت صندوق میرود و من هم به همان سمت
که در همین زمان یوسف زنگ میزند: گرفتی؟
اره گرفتم الان میام
یادت نره روش بدی بنویسند
میگم جا نداره که من چیزی بگن بنویسند
اخر در ماشین گفته بود بده روش بنویسند تولدت مبارک بهترین پدر و همسر خوب که من گفتم نه بهتر بنویسیم بهترین پدر و همسر تولدت مبارک
ولی خب کیک هایش خودشان تزئین داشتن که جای نوشتن نداشتن
رو به خانوم میکنم و میگویم شمع هم بهم بدید
می گوید شماره چند؟
پاسخ می دهم چهل و پنج
این را هم تازه با ماشین حساب در ماشین فهمیدم اخر یادم نبود هول کرده بودم
یادم نمی امد سن بابا با سالروز دفاع مقدس یکی ست ...
خلاصه پس از پرداخت از مغازه خارج شده و به سمت ماشین می روم که بازگوشی زنگ می خورد
گوشی را با کیف پول گذاشتم روی سر جعبه
دستم بند جعبه است و جواب نمیدهم اخر یوسف است
به ماشین که میرسم سوار می شوم
و داستان ان مرد را برای یوسف میگویم: او هم با اظهار ناراحتی و نداری مردم در این دوره زمانه نظرش را می دهد و من تا رسیدن به خانه به این موضوع فکر میکنم ....
کلا این کارا شاید نیم ساعت نشد تازه به حذف خیلی از جزییات ولی شده یِ طومار😂🗿