eitaa logo
جاهلِ نادان | alef.sin.ra
58 دنبال‌کننده
361 عکس
159 ویدیو
4 فایل
"أَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبِّی وَ أَتُوبُ إِلَیهِ" یک هیچِ، هیچ در هیچستان کلمات... . و من هرگز مخاطب شعرهایم را نیافتم! ^نادانی که دلیل نمی‌خواهد عاقلی است که تَوَهم می‌خواهد...
مشاهده در ایتا
دانلود
می خواستم سیب زمینی ها را آبکش کنم تا کمی خنک شوند، پیاز داغ گرفته و دوپیازه ای برای امشب درست کنم به هرحال راحت ترین و سریع ترین غذا همین بود البته که نظرم به کتلت بود ولی خب حال و حوصله اش را نداشتم تازه گفتم بگذار همین دوپیازه را درست کنم کمی هم از ان را سمبوسه میکنم به هرحال لطف دیگری دارد همینطور در ذهنم داشتم گزینه ها بالا و پایین میکردم که یوسف آمد با لباس های سفید شده که حاصل از گچ کاری بود از همان دم در هال گفت: بدو سریع لباس بپوش بریم گفتم: کجا بریم؟ گفت: بریم یِ کیک بگیریم برای بابایی امشب تولدش، فقط سریع باشه تا نیومده خونه بریم و بیایم گفتم: باشه فقط با چی بریم؟ گفت: با پرایدو دیگه محمد را صدا میکند: ممد کلید پرایدو رو بیار با هم از خانه خارج می شوند فکر کنم ۵ دقیقه هم نشد که لباس پوشیده در کوچه بودم که دیدم محمد پشت ماشین نشسته و یوسف دارد از جلو ماشین قسمت کاپوت آن را هول می‌دهد یک لحظه ماندم گفتن لابد باز این لَکنته خراب شده که از یوسف پرسیدم: ماشین خراب شده؟ جواب داد: نه خراب نشده دارم هولش میدم از جلو خونه ببرم تو کوچه خاله تا روشن که میکنم بابایی نفهمه آخر بابا و یوسف این روزها در خانه کناری مشغول بازسازی خانه هستند معمولا ظهرها یوسف که از مدرسه تعطیل می شود بعد خوردن ناهار می رود کمک بابا و مامان هم تمام مدت می رود انجا کنار بابا هر چه بخواهد را سریع به دستش برساند تازه ان میان با هم غرق گفت و گو می شوند حالا چه می گویند و چه می شنوند را نمی‌دانم الله و علم خلاصه که انگار مامانم به یوسف اصرار داشته که بیاید خانه و دوش بگیرد و او پافشاری چرا بروم هنوز کار‌ تمام نشده به هر حال به هر زحمتی بوده مامان او را متوجه کرده که می خواهد جشنی برای بابا تدارک ببیند ولی بی آنکه خبردار شود این می شود که حالا همسایه مان آقا علی آمده است کنار یوسف و دارند با هم ماشین را هول میدهند و من هم سریع میروم سمت پنجره راننده که محمد نشسته است پشت فرمانش و دستم را تکیه به چهارچوب پنجره داده و سعی میکنم کمی با زورم ماشین را به حرکت درآورم که پس از چندی یوسف رو به محمد پشت فرمان می‌گوید: ممد ترمز کن و فرمون بچرخون به سمت کوچه خاله من هم سریع دوباره بر میگردم و کلید خانه بر می دارم درها را می بندم و به سمت راست در انتهای کوچه میروم که ماشین را خاموش در آنجا می بینم که این بار یوسف نشسته و محمد کنار پنجره اش ایستاده است به محمد می‌گویم: ممد بشین بریم یوسف می پرد وسط حرفم: نمی خواد بیای برو بشین خونه اگر در زدن در روشون باز کنی کلید را به محمد میدهم یوسف ماشین را روشن می کند و از کوچه بیرون می آییم که همانطور می‌گوید: خداکنه بابایی صدای ماشین رو نشنیده باشه من می گویم: نه خیالت راحت در خیابان اصلی که قرار میگیرم می‌گوید: کجا برم؟ در جواب سوالش می گویم: برو جوانمردی هم تازه ست کیکاش هم تنوعش بیشتره با سرعت شصت تا می راند که به او می گویم: آرام باش خیلی عجله نکن کمی سرعت را پایین می آورد جلوی شیرینی فروشی مثل همیشه شلوغ است جلوتر می رود و کمی عقب تر ایستگاه اتوبوس ماشین را پارک می کند و من با برداشتن کارت مامان از ماشین خارج می شوم و به سمت شیرینی فروشی حرکت میکنم وارد میشوم و با چشم دنبال یخچال کیک ها هستم نزدیکتر می روم فکر کنم ۵ دقیقه ای ست که کیک ها را از نظر می‌گذرانم که با نگرفتن نتیجه ای به سمت فروشنده می روم، جلوی میز را چند نفری اشغال کرده اند پشت مردی که تقریبا قد کوتاهی هم نسبت به من دارد می ایستم به فاصله خوشبختانه یا بدبختانه گوش هایم تیز است می شنوم که مرد رو به فروشنده خانم می گوید: یک چیز پنجاه تومنی و خانم در پاسخ می‌گوید: ببخشید نمیشه بعد دوباره می‌گوید ولی دوتا خامه میشه مرد هم می‌گوید باشد در فکر فرو می روم مرد می رود کنار و جا باز می شود برای من رو به خانوم فروشنده می‌گویم: کیک تولد می خوام به سمت یخچال سمت راست حرکت میکنم من هم با او همسو می شود از پشت شیشه می بینم که می‌گوید: کدومش؟ میگم؛ نمیدونم، برای تولد پدرم می خوام چندتا کیک شکلاتی را پیشنهاد می‌کند با از یک دقیقه چشم چشم کردن یکی را می گویم و با اشاره دست به او می فهماند پشت صندوق می‌رود و من هم به همان سمت که در همین زمان یوسف زنگ میزند: گرفتی؟ اره گرفتم الان میام یادت نره روش بدی بنویسند میگم جا نداره که من چیزی بگن بنویسند اخر در ماشین گفته بود بده روش بنویسند تولدت مبارک بهترین پدر و همسر خوب که من گفتم نه بهتر بنویسیم بهترین پدر و همسر تولدت مبارک
ولی خب کیک هایش خودشان تزئین داشتن که جای نوشتن نداشتن رو به خانوم میکنم و می‌گویم شمع هم بهم بدید می گوید شماره چند؟ پاسخ می دهم چهل و پنج این را هم تازه با ماشین حساب در ماشین فهمیدم اخر یادم نبود هول کرده بودم یادم نمی امد سن بابا با سالروز دفاع مقدس یکی ست ... خلاصه پس از پرداخت از مغازه خارج شده و به سمت ماشین می روم که باز‌گوشی زنگ می خورد گوشی را با کیف پول گذاشتم روی سر جعبه دستم بند جعبه است و جواب نمی‌دهم اخر یوسف است به ماشین که میرسم سوار می شوم و داستان ان مرد را برای یوسف می‌گویم: او هم با اظهار ناراحتی و نداری مردم در این دوره زمانه نظرش را می دهد و من تا رسیدن به خانه به این موضوع فکر میکنم ....
کلا این کارا شاید نیم ساعت نشد تازه به حذف خیلی از جزییات ولی شده یِ طومار😂🗿
نیم ساعت داشتم تایپ میکردم فقط👨🏻‍🦯
راستی چرا فاصله، فکر کردن با عمل کردن، و فاصله گفتن و نوشتن، انقدر از هم دور است؟؟؟ ⁰⁴.⁰⁷.²³ | الف.سین.رآ |
در گلزار شهدای شیراز به نیت اعضای کانال الف.سین.رآ و دوستان عزیزم: دعای مستجاب من، اعجاز تالاب، روشنای شب هنگام، در انتظار نام، جیران حیران، آسوده خاطر و کانال های: عبدُک، حاجی بیخیال، احتباب، حیان، پرایوت حبیب، آلاء، حب الحسین هویتنا، هادی‌ام، همه و هیچ، پیکربندی، آیماه، آقای نقطه، آسمان، ذاکرین، حنین المشاعر، وائل زیارت نامه شهدا، دو رکعت نماز زیارت هدیه به شهدای گلزار شیراز هم خوانده شد، باشد در سهم ثواب آن شریک باشید به شرط تقبل ان شاءالله.
منی که نشستم دارم روایت شهدایی که امروز شنیدم و نوشتم رو برای خانواده میگم👨🏻‍🦯 -درس شهید شناسی🌱 پ.ن: به دستخط نگاه نکنید اساتید ۲ ساعت راوی بنده خدا روایتگری میکردن بی وقفه منم انگار میرزا بنویس ها تند تند نوشتم این شد که خودمم بعضی جاها نیازمند یک خط شناس میشدم...