eitaa logo
جاهلِ نادان | alef.sin.ra
58 دنبال‌کننده
358 عکس
158 ویدیو
4 فایل
"أَسْتَغْفِرُ اللهَ رَبِّی وَ أَتُوبُ إِلَیهِ" یک هیچِ، هیچ در هیچستان کلمات... . و من هرگز مخاطب شعرهایم را نیافتم! ^نادانی که دلیل نمی‌خواهد عاقلی است که تَوَهم می‌خواهد...
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام✨
من انقدر سرگرم ناشناس های بقیه میشم اصلا ناشناس کانال خودم رو یادم میره😂🌱
همیشه یکی از فانتزی هام این بود که اگر در دوران رد و بدل کردن نامه بودیم برای عشاق نامه‌ی عاشقانه می‌نوشتم به یارشون پست کنن🗿🎀
مامان عزیزم این روزها بیشتر به تو فکر میکنم خیلی بیشتر از همیشه... به این که چقدر از خودت گذشتی تا ما به گذشتن روی نیاوریم؛ می دانم عزیزدلم سخت است: از خانواده گذشتن، ترک وطنی کردنی که در ان چشم به جهان گشودی، ترک دوستانی که گاهی با ذوق و شوق و حتی حسرتی که در چشمانت سو سو می کند از خاطراتت با آنان می‌گویی، دست کشیدن از کاخ پدری و آمدن در کلبه محقر بابا، گذشت از تحصیلات و امکانات عالی ات که ما هنوز هم به گرد ان نرسیدیم، گذشت از خواهر و برادری که در چشمانشان رگ های دلخوری را می شود دید، گذشت از پدری که تا هجده سال تو را نبخشید و کنون دوسالی می شود آشتی کرده است ولی همچنان دل خوشی از بابا ندارد، رها کردن دلبستگی ها و وابستگی هایت، نمیدانم مامان، نمیدانم فقط میدانم خیلی گذشتی ... انقدر که میان تو با آنها اندازه یک دریا فاصله است مامان ببخش اگر ما ارزشش رو نداشتیم ... ⁰⁴.⁰⁷.²⁷ | الف.سین.رآ |
دلم امشب عجیب هوای آغوشت را دارد؛ ولی تو نیستی عزیزدلم که پُر شوم از هوایت
مامان یادته کلاس اول بودم تو روزهایی که ورزش داشتم از خونه پیاده می اومدی مدرسه می رفتی پیش خانم سبحانی سر کلاس می شنستی و خانم معلم بهت فارسی رو یاد می داد تا به من یاد بدی؟ بعدش با من کار‌ میکردی؟ می خواستی از بقیه جا نمونم دلت نمی‌اومد بهم بگی بلد نیستم ولی بجاش هر هفته می اومدی مدرسه پیاده اخه بابا اون موقع ها فقط یِ موتور داشت که اکثرا هم باهاش سرکار بود خیلی کم خونه بود ما می اومدیم حیاط برای ورزش کردن تو می رفتی سرکلاس یادم هست می دیدمت بلدی نبودی کلمات رو درست تلفظ کنی و شعر ها رو برام بخونی‌ با لهجه می‌گفتی همه رو و منم می گفتم مامانم این شکلی که نیست خانم معلم یِ چیز دیگه گفته اینو نگفته که ... مامانم من همه رو یادمه :)))) ⁰⁴.⁰⁷۰²⁷ | الف.سین.رآ |
اها مامان یادته اون موقع یکدفعه مریض شدم دکترا جوابم کردند رسما عهده دار ریسک عمل نمی شدن؟ ولی اون پاییز من و تو و بابا با هم خیابان های ستاد تا نمازی رو بالا و پایین میکردیم؟ اون موقع فصل عشاق بود مردم دوتا دوتا زوج زوج قدم میزدن تو خیابان های زرد و نارنجی پاییزی شیراز ولی ما سه تا عاشق درمونده بودیم که دوتامون برای زندگی یکی مون می جنگید... از این دکتر متخصص به اون یکی از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه از این سونا به اون سونا از این ام آر آی به اون ام ار ای .. امید داشتیم یِ دکتر خوب پیدا بشه؟ اخرش هم پیدا شد یِ خانم دکتر سادت بود اون فقط عمل رو عهد دار شد ولی یادنه فقط برگه رضایت عمل بهتون دادن گفتند ما مسئولیتی رو در قبال عمل گردن نمی‌گیریم؟ گفتند شاید از خونریزی بمیرم اینها رو بعدا من از بین صحبت هات با خانم حاجی فهمیدم... روز سوم از بستری کردنم می گذشت که صبح قرار بود برم اتاق عمل ساعت ۱۱ بود تقریبا یادته از قلعه یاسین‌سه بار ردم کردی؟ وقتی لباس پوشیدم گفتم چادر و روسری‌م رو بده لباس نازکه ما اینجوری سوار اسانسور‌ نمی‌شم؟ گفتی بیا بپوش تو آسانسور من و تو بودیم بابا زودتر تو طبق نشسته بود با قرآنش همون که تازه خرید بود از شلمچه که قلم داشت الان هنوز دارتش باهاش قرآن ختم میکنه... دیدم تو راهرو نشست بود ما رو دید بلند شد یِ نگاه پر بغض بهم کرد من تا قبل اون هیچ حسی نداشتم نه نگران بودم نه چیزی فقط یادته همه‌اش یِ جمله رو می گفتم: تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی افتد هر‌کی می پرسید هر چی می گفتند من همن رو می گفتم اون لحظه منم بغض کردم رفت تو که نشستم کنار بقیه مریض ها رو صندلی اخرین نگاه رو بهتون کردم از بین در کشویی اتاق عمل که داشت بسته میشد و همین که بسته شد اشک چکید سریع با دست پاکش کردم ولی بغض داشت خفم می‌کرد.. بین بیداری و خواب بودم دیدمت تو آسانسور بالای سر تختم هستی و خداروشکر میکنی انگار دکترا زیادی بهم بیهوشی زده بودن که گفته بودم تا چند دیگه بیدار نشم میرم کما اینم بعد من از وسط حرفای مامان با بقیه،شنیدم.. بهوش که اومدم دوباره بابا اولین سوالی که کرد رو یادمه گفتش: شیش هفتا؟ جدول ضرب می پرسید از من... مامان یادت همش خودت پیشم بودی راضی نشدی بقیه بیان بمونن پیشم؟ یادمه تختم بد جایی بود اولین تخت از سمت چپ دقیقا با فاصله یک متر یا روشویی بود که اون موقع تخت خالی نبود که یدونه از این صندلی تختی شو ها بود که خیلی خشک بود اونو به بدبختی جا میکردی و پیشم‌ می خوابیدی؟ حتی اون ژل بیمارستانی ها رو یادمه یکی‌ش آناناس بود و اون یکی هم توت فرنگی مجبورم میکردی همه رو بخورم، مامان اخ مامان ... ⁰⁴.⁰⁷.²⁷| الف.سین.رآ | ²
هدایت شده از پرایوت حبیب ؛
-
واقعا من گاهی بجای بقیه شرمنده میشم و خجالت میکشم چرا واقعا تو مکان های عمومی به اگر یک فرد نابینا رو دیدید تازه یاد شکر کردن خدا می افتید؟ یعنی چی مدام زیر لب پچ پچ الحمدلله یا خدایا شکرت سر می دهید؟ یادتون نبود از اون موقع تا حالا خدا رو شکر کنید این بنده خداها رو می بینید یادتون می افته؟؟؟ این چه عادت زشتی که ما تا یک نفر بدبخت تر از خودمون رو می بینیم یادمون می افته که بدبختی مون کمتر از بقیه ست پس باید شکر کنیم؟؟ یا اصلا حتی مواقعی که مشکلات یک نفر رو می بینید که بیشتر و سخت تر از شماست باز اون روی بنده خوب شاکر بودنتون گل میکنه ... زشته بخدا، یک لحظه خودتون جای اون افراد قرار بدهید تا ببینید چه حس بدی داره، خیلی بَدهههههههه ⁰⁴.⁰⁷.²⁷ | الف.سین.رآ |
خوابم میااااد😂😭
تا ۷ شب هم دانشگاه دارم😑