مَنأنا؟:)
اونا اصلا خبر نداشتن که نفوذی ای بینشونه و نقشه شون لو رفته و بببلللهه!! وقتی دیدن سپاه ایران آماده
قارن به منوچهر گفت که حاج آقا یه لشکر هم با خودت بردار با لشکر اونجا رو محاصره کن.
نمی دونم چرا اینو گفته ،
منوچهر می خواسته تنهایی محاصره کنه؟ خدا می دونه !
خلاصه منوچهر قبول کرد و قارن هم گفت که؛
انگشتر تور رو هم به من بدین که برای ورود به دژ لازم میشه ؛
(گویا دژ ماله اون وری ها بوده و انگشتر یه جورایی براشون اجازه ورود صادر می کرده)
وقتی به نزدیکای دژ رسیدن قارن سپاه همراهش رو به شیروی سپرد
خودش هم با انگشتر تور به سمت نگهبان قلعه رفت؛ انگشتر رو به نگهبان نشون داد و گفت من از طرف تور برای نگهبانی از قلعه اومدم تا کمک کنم مقابل منوچهر وایستیم
ای کلک
نگهبانم که گول خورد و قارن رو به داخل قلعه یا همون دژ راه داد.
قارن صبر کرد تا شب بشه؛ از قبل با سپاهیان و شیروی هماهنگ کرده بود که وقتی پرچم کاویانی رو دیدن به سمت دژ حمله کنن و اونجا رو محاصره کنن
(تو پست دیگه ای درباره ی پرچم کاویانی باهم حرف می زنیم)
کمی که از شب گذشت قارن رفت بالای دژ و پرچم کاویانی رو نصب کرد
خلاصه که
وقت صبح دژ کاملا تو محاصره ی ایرانی ها و سپاه منوچهر بود و سلم و سپاهیانش شکست خورده بودن.
قارن با خوشحالی و صورتی خندان این جور حرفا به سمت منوچهر رفت تا خبر خوش رو به گوشش برسونه
هعیی اما بی خبر
از چی ؟ ...
ادامه داره...
#شاهنامه #جرعه یاچی
امروز؟!
نمی دونم که
یجوری بود
ذاتا فقط با بخش سنباده زدن و شاهنامه و کتاب و عکاسیش موندم
بقیه اش
بد
مَنأنا؟:)
خدایا از این رفیقا (دختر عمه ی دوست داشتنیم رو میگم:)) ) که میان برا موفقیت آدم کادو می خرن اونم ک
اون روح کوچولوی روی کتاب هم که مستحضر هستین یه #شالوده ی دست سازه🤌🏻
از اینکه می خوام یه چیزی بنویسم بزارم تو کانال
ولی هعی می نویسم می خوام بزارم ولی بعد پاکمی کنم چون می ترسم خوب نباشه
ناراحتم
+
مَنأنا؟:)
از اینکه می خوام یه چیزی بنویسم بزارم تو کانال ولی هعی می نویسم می خوام بزارم ولی بعد پاکمی کنم چ
از اینکه به احساسات اطرافیانم اهمیت می دم
ولی اونا اینجوری نیستن و براشون مهم نیست هم ناراحتم