eitaa logo
مجنون | علی‌علیان
317 دنبال‌کننده
287 عکس
225 ویدیو
21 فایل
کارم نوشتن است و سر و کله زدن با محتوا گاهی اوقات، بعضی نوشته‌ها |آنهایی که| حس میکنم بدرد آدمهای اطرافم میخورد اینجا منتشر میکنم. ارتباط با من @aliyane
مشاهده در ایتا
دانلود
میگم قسمت بعدی رو امشب بزاریم یا بزاریم برای فردا؟ همین الان تموم شد و هنوز ویرایش نخورده ..؟ @aliya_ne
در آسانسور باز شد و هر سه وارد شدیم. دکتر ناصری با دست راستش دکمه‌ی طبقه‌ی دوم رو فشار داد. فضای بسته‌ی آسانسور برام شبیه یه حصار بود که من رو میون انبوهی از سوالات محصور کرده بود. هنوز صدای اون بیمار توی گوشم زنگ می‌زد: اتاق ۲۱۲ یه تله است. دکتر ناصری به شیشه‌ی آسانسور خیره بود و از توی شیشه در حال ارزیابی واکنش‌های ما بود. احساسم می‌گفت چیزی می‌دونه که داره پنهون می‌کنه. پرسیدم: «رسول هدایتی... با درخواست شورای امنیت ملی اینجا بود، نه؟» نگاهش رو ازم دزدید و جواب نداد. انگار چیزی تو دلش بود که می‌خواست بگه، اما نگفت. پرسیدم: «چرا تو این بیمارستان چنین پرستارهایی هستن؟» همچنان به شیشه‌ی آسانسور خیره بود. نگاهش سرد و بی‌روح بود، انگار تو دنیای خودش غرق شده. وقتی سوال‌هامو می‌پرسیدم، هیچ اضطرابی تو چشم‌هاش نمی‌دیدم. فقط یه لبخند کم‌رنگ و بی‌روح روی لب‌هاش بود. گفت: «هر چیزی که اینجا هست، دلیل خودش رو داره.» لحنش جوری بود که انگار داره در مورد یه معادله‌ی ریاضی حرف می‌زنه. «ما با افراد خاصی سر و کار داریم. احتمالاً چیزای زیادی در مورد رسول هدایتی می‌دونید، ولی اون فقط یکی از بیمارهای اینجاست.» ذهنم پر از سوال بود که هیچ‌کدوم جواب درست و حسابی نمی‌گرفت. از آسانسور که خارج شدیم، پرسیدم: « اتاق ۲۱۲؟ ماجرای اون اتاق چیه؟» دکتر ناصری لبخندی زد. البته بیشتر شبیه مکانیزم دفاعی بود. «کمی دیگه به اتاقِ سلمان می‌رسیم. خیلی وقته منتظر شماست.» داشت بحث رو منحرف می‌کرد. می‌خواست بهم یادآوری کنه برای چی اومدیم اینجا. این‌جوری از سوال بعدی هم فرار می‌کرد. سعی کردم خودم رو کنترل کنم. گفتم: «اتاق ۲۱۲ چه چیزی داره که نمی‌خواید در موردش صحبت کنید؟ رسول هدایتی تو اون اتاق بوده؟» دکتر ناصری گفت: «خیلی از کسایی که اینجا میان، توی اتاق‌های مختلف میرن. اتاق ۲۱۲ هم مثل همون اتاق‌هاست که بیمارها بر اساس مراحل درمانیشون اونجا می‌مونن. بعضیا کمتر، بعضیا بیشتر. اونجا آخرین مرحله از روند درمانی و کنار اومدن با دنیای واقعی رو سپری می‌کنن.» به نظر می‌رسید که چیزی تو اون اتاق بوده که نمی‌خواست کسی اون رو بفهمه. نمی‌دونم، شاید هم ذهن اطلاعاتی من بیش از حد بدبین بود. دکتر ناصری گفت: «رسول هدایتی هیچ‌وقت نتونست خودش رو پیدا کنه. نه تو دنیای بیرون، نه تو دنیای درونی خودش. اون همیشه در جست‌وجوی چیزی بود که خودش هم نمی‌دونست چیه!» حرفای دکتر مبهم بود. گیج شدم. پرسیدم: «چی باعث شد به این وضعیت بیفته؟» «رسول هدایتی هم مثل خیلی از بیمارهای اینجا، تو دنیای ذهنی خودش زندگی می‌کرد. اما فرقش با بقیه این بود که هیچ‌وقت نمی‌خواست حقیقت رو بپذیره. وقتی که اونو به حقیقت نزدیک می‌کردیم، حالش بدتر می‌شد.» محمد معلوم بود به‌شدت کنجکاو شده. پرسید: «پس چی شد؟ چرا این‌طور شده بود؟» دکتر ناصری جواب داد: «اون بیش از حد به خودش اعتماد کرده بود. وقتی کسی موفقیت‌های بزرگ رو پشت سر هم کسب می‌کنه اما خودش بزرگ نمی‌شه، به یه جور خودشیفتگی دچار می‌شه. همین باعث می‌شه که هیچ‌وقت نتونه درست با حقیقت مواجه بشه...» خواستم سوال بعدی رو بپرسم که چرا نتیجه نداد و رسول خودکشی کرد. دکتر ناصری حرفم رو قطع کرد. به وضوح معلوم بود از ادامه‌ی گفت‌وگو خسته شده. پرسید: «چقدر در مورد روان‌درمانی می‌دونید؟ اون یه بیمار بود و روند درمان عادیش رو اینجا سپری کرد.» گفتم: «شما در مورد یه بیمار عادی صحبت نمی‌کنید، یه تروریست که ۳۱ نماینده‌ی مجلس رو ترور کرده و بعد هم خودکشی کرده.» دکتر ناصری خیلی جدی گفت: «بله، می‌دونم. یه جوون ۳۵ ساله که یه روزی قهرمان مسابقات جهانی تکواندو بوده، توی یک عملیات مسلحانه وارد مجلس می‌شه و ۳۱ نفر از نماینده‌ها رو می‌زنه.» گفتم: «چطور یه ورزشکار که هیچ آموزش نظامی ندیده می‌تونه ۳۱ نفر رو این‌طور دقیق و بی‌نقص ترور کنه؟ تیرها همه به یک نقطه‌ی خاص از سر مقتولین اصابت کرده، جوری که توی بازی‌های کامپیوتری هم جزو محالاته.» دکتر ناصری با کمی تردید جواب داد: «هیچ‌کس نمی‌دونه. این سوال هم برای من مطرح شد. ولی من یک پزشکم، نه کارآگاه. من سوگند پزشکی خوردم. برای همین روزی که رسول از زندان به اینجا منتقل شد، برای من یک بیمار بود، نه مجرم. شاید از نظر شما رسول یه آدم چندشخصیتی بود که یه نقشه‌ی پیچیده‌ی تروریستی کشیده، اما از نظر من یه جوون معمولی بود که به پوچی رسیده. کسی که هیچ‌وقت نتونسته نقشه‌هاشو درست بچینه. وقتی کسی خودش رو پیدا نمی‌کنه، تنها چیزی که می‌تونه پیدا کنه، گمراهی و انحراف از مسیر درسته.» دکتر ناصری سرعتش رو بیشتر کرد، چون نمی‌خواست بیشتر در این مورد صحبت کنه. من و محمد در سکوت به هم نگاه کردیم. سوال‌های بیشتری تو ذهنمون شکل گرفته بود، اما جفتمون جرات نداشتیم دوباره از دکتر چیزی بپرسیم. همه‌چیز گیج‌کننده و پر از ابهام بود... @aliya_ne
روی کفن سید حسن این جمله نقش بسته «لا خیر فی‌الحیاة من دون هواک» ترجمه ساده و خودمونیش میشه بی عشق مهدی (عج) هیچ خیری در دنیا نیست! چقدر قشنگه مثه نصرالله زندگی کنیم، مثه نصرالله بمیریم.... @aliyane
مادرشهیدی رو می‌شناختم که تو همه این سالها شهادت پسرش رو انکار می‌کرد. تا اینکه استخوناشو بغل گرفت و بالاخره باورش شد... تموم این‌ روزها منتظر بودم یکی بیاد و بگه همه چیز دروغ بود. این تشییع داره پا می‌زاره روی همه‌ی انکارهای ما. همه چیز داره واقعی میشه.. مایی که هنوز زبونمون نمی‌چرخه به حاج قاسم بگیم شهید سلیمانی، با عنوان عجیبِ شهید نصرالله چکار کنیم؟ @aliyane
به سرعت پشت سر دکتر حرکت میکردیم. از کنار سالن‌های B1 و B2 گذشتیم. پرسیدم: «اینجا چند تا اتاق داره؟» دکتر ناصری، بدون اینکه نگام کنه، آروم گفت: «به اندازه‌ای که لازم باشه!» و بلافاصله پیچید توی راهرویی که سمت چپ بود. به سالن B3 که رسیدیم، جلوی یکی از اتاقها ایستاد. از پشت شیشه نگاهی به داخل انداختم. چند تا مانیتور تصاویر بیماران رو نمایش می‌داد. وارد اتاق شدیم شبیه یه اتاق کنترل بود ولی انگار هیچکسی اونجا نبود. ظاهراً اینجا فقط دوربین اتاقها چک میشد. بعضی از دوربینها عمدا خاموش شده بودن و صفحه سیاه بود، نمیدونم چرا نمیخواستن این اتاقها دیده بشه. دکتر ناصری یکی از تصاویر رو بزرگ کرد. مانیتور خش‌خش ضعیفی کرد، بعد تصویر واضح شد. دکتر مکث کرد، چرخید سمتمون و آروم‌تر گفت: «خیلی وقته منتظرتونه. اما امشب... نه. امشب نمی‌تونید ببینیدش.» چشم‌هام به تصویر روی مانیتور چسبیده بود. انگار تمام دنیا برای یک لحظه متوقف شد، نفسم بند اومد. مردی که همیشه تو ذهنم یه اسطوره بود، حالا روی تخت سفید بیمارستان روانی نشسته بود. با لباس‌ نخی آبی‌رنگ نازک، موهای بلند و آشفته‌ای که انگار تو این مدت هیچ‌کسی نبوده تا بهشون سر و سامونی بده. چهره‌ی تکیده و خسته‌اش شبیه کسی بود که سال‌هاست با درد و زخم‌های ناتموم جنگیده. این دیگه سلمان نبود. سلمانِ همیشه پر جنب و جوش، سلمانِ رفیق، سلمانِ همراهی که اگر کسی از پا می‌افتاد، اولین دست دراز شده برای کمک، دست اون بود. نمی‌تونستم باور کنم، نمی‌تونستم بپذیرم این تصویر ماتی که می‌دیدم، چهره مافوقی بود که هم ازش می‌ترسیدم، هم همه جا با غرور درباره‌اش حرف می‌زدم. محمد یک قدم جلو رفت. دستاش مشت شد. «این... این واقعاً سلمانِ ماست؟» هیچ‌ کدوممون جوابی ندادیم. بغض سنگینی راه گلوم رو گرفته بود. احساس می‌کردم قلبم زیر فشار یه بار سنگین داره خرد میشه. همه خاطراتی که توی این سالها با سلمان داشتم، توی ذهنم مرور میکردم. اون یه روزی از بهترینهای سازمان بود. تنها نقطه اشتراک منو محمد، سلمان بود. جفتمون اون رو به عنوان یه فرمانده واقعی قبول داشتیم. کسی که خودش به تنهایی یه تیم بود،‌ کسی‌ که از هیچی نمی‌ترسید، اصلا بلد بود چطور به دل خطر بزنه، چطور ناپدید شه، چطور شکار کنه، چطور تو سخت‌ترین شرایط زنده بمونه... محمد به دکتر ناصری نگاه کرد. چهره‌اش سرخ شده بود، انگار چیزی درونش داشت منفجر می‌شد. «می‌خوام ببینمش. امشب.» دکتر سرش رو آروم بالا آورد. «نه.» «باید ببینمش.» صدای محمد مثل سنگی بود که تو آب می‌افته و اعماق آب رو میلرزونه. ولی دکتر ناصری فقط نگاهش کرد، بدون هیچ احساسی. «نه. گفتم که ممکن نیست.» با چشماش هشدار می‌داد که بیشتر از این ادامه نده. محمد اما کوتاه نمی‌اومد. لحنش بیشتر از درخواست، شبیه به دستور بود. گفت: «من بدون دیدن سلمان از اینجا نمی‌رم.» جوری داد میزد که هیچ چیزی نمی‌تونست جلودارش بشه. انگار درونش آتشی روشن شده بود که تمام وجودش رو می‌سوزوند. «همین امشب.» دکتر ناصری نفس عمیقی کشید و مکثی کرد. به فکر فرو رفت. بعد، آهسته گفت: «باشه. نیم ساعت. فقط نیم ساعت. فراموش نکنید، دارم قوانین بیمارستان رو زیر پا میزارم.» محمد از تعجب نفسش بند اومد. دکتر با اشاره، در رو باز کرد. «امشب، فقط همین اندازه. بیشتر از این نه.» محمد بدون هیچ کلمه‌ای به سمت اتاق سلمان راه افتاد. من هم دنبالش رفتم ... @aliya_ne
امروز حوالی ۱۴:۳۰ ادامه داستان رو میزارم...✌️
محمد در اتاق رو باز کرد. سلمان به ساعت روی دیوار خیره شده بود، نگاهش ثابت بود، اما بدون هیچ توجهی نسبت به زمان. لب‌هاش داشت می‌لرزید. دستهاش که به سختی جلوی بدنش آویزون شده بودند خیلی آروم تکون می‌خوردند. محمد یه قدم جلوتر رفت، صدای قدم‌هاش فضای ساکت اتاق رو پر کرد.. «سلمان؟» چشم‌های سلمان آروم بالا اومد. اما انگار پشت لایه‌ای ضخیم از کابوس‌ها و یادها گیر کرده بود. تند تند نفس میزد. هر بار که نفس می‌کشید، انگار به زحمت نفسش رو از گلو بیرون می‌داد. «سلمان، منم.» سرش کمی تکون خورد. لب‌هاش کمی باز شد. اما صدایی ازش در نیومد. لحظه‌ای مکث کرد، بعد با صدای نحیف و لرزون گفت: «…ب ب.. بازم شروع شد؟» محمد سرش رو آروم به سمتش چرخوند. سکوت اتاق، با این سوال سنگین‌تر شد. «چی شروع شد؟» سلمان پلک زد، تلاش میکرد چیزی بهمون بگه اما مغزش مقاومت می‌کرد. انگار اطلاعات ذهنیش بین لایه‌ای از دود و تاریکی مخفی شده بود. یهو گفت: «بازجویی.» سکوت بین‌مون طولانی‌تر شد. من و محمد به هم نگاه کردیم. دکتر ناصری بی‌حرکت ایستاده بود، به صحنه نگاه می‌کرد و هیچ واکنشی از خودش نشون نمی‌داد. محمد خیلی آروم گفت: «نه، سلمان. ما اینجا برای بازجویی نیستیم.» سلمان سرش رو پایین انداخت. انگشت‌هاش بی‌وقفه روی لباس بیمارستانش می‌لغزید. شبیه کسی که دنبال چیزی تو جیب‌هاش می‌گرده، اما نمی‌تونه اونا رو پیدا کنه. سرش رو یواش چرخوند سمت ما و با یه لحن خیلی غم‌انگیز گفت: «شما هم مثل همونایید...» محمد یک قدم جلوتر رفت، اخم کرد. «چی؟» سلمان آروم، اما به شدت، همونطور که نگاهش در حال قفل شدن به ما بود، تکرار کرد: «شما… هم مثه اونایید. همه‌تون یه جورید. سوال می‌پرسید، ولی جواب نمی‌خواهید. فقط می‌خواهید بفهمید سالمم یا نه. می‌خواید بدونید هنوز چیزی توی مغزم مونده یا نه...» محمد به دکتر ناصری نگاه کرد، اما دکتر همچنان بی‌حرکت و بی‌تفاوت به این صحنه‌ها، ایستاده بود، انگار هیچ چیزی اونو شگفت‌زده نمی‌کرد. محمد یک قدم دیگه هم جلو رفت، حالا فاصله‌شون خیلی کم شده بود. صداش ملایم‌تر شد، انگار که بخواد سلمان رو از این مه وحشتناک بیرون بکشه: «سلمان، من و تو همکار بودیم. دوست بودیم. یادت نمیاد؟» سلمان نیشخند زد. تلخ و کشدار... بعد سرش رو به دیوار تکیه داد. چشم‌هاش به سقف خیره شد. نگاهش گم شده بود. انگار به چیزی دورتر از این اتاق و این دیوار خیره شده بود. «دوست؟» مکث کرد و زیر لب گفت: «دوست نمی‌پرسه که یادت هست یا نه.» بعد هم بلند بلند زد زیر خنده. چشمهاش دوباره به ساعت دوخته شد. انگار زمان متوقف شده بود. حین خنده‌هاش شروع به لرزیدن کرد. صداش هنوز بلند نبود، اما از لحنش اضطراب معلوم بود: «اون‌ها... نمی‌خوان که یادم بمونه... می‌خوان همه چی یادم بره...» چشم‌هاش سریع دور اتاق چرخید، مثل کسی که دنبال چیزی نامرئی می‌گرده، چیزی که فقط خودش می‌بینه. محمد نفسش رو تو سینه حبس کرد. یک قدم دیگر جلو اومد، حالا فاصله‌شون کمتر از چند سانتیمتر بود. دستش رو آروم روی شونه سلمان گذاشت، اما سلمان تکون محکمی خورد و سرش رو عقب کشید، انگار تماس با آدمها براش شبیه سوزش آتش بود. «سلمان، تو... تو باید بهم بگی چی شده. من می‌خوام کمکت کنم.» سلمان به سرعت سرش رو بالا آورد. چشم‌هاش برق زد، از ترس، از خشم... بی‌رحمانه داد زد: «کمک؟ کمک؟» با یه لحن سرد و بریده گفت: «آها، کمک... تو هیچ‌وقت به من کمک نکردی... همیشه منتظر بودی... می‌خواستی منو بکشی... اما اونا نمی‌ذارن... نمی‌ذارن...» محمد دستش رو پس کشید، ناخواسته یک قدم به عقب رفت. احساس کرد تو این لحظه، هر تلاشی برای نزدیک شدن به سلمان اوضاع رو بدتر می‌کنه. چشم‌های سلمان دوباره به نقطه‌ای دور خیره شد، انگار چیزی رو میدید که ما نمی‌تونستیم ببینیم. سکوت سنگینی اتاق رو گرفته بود. صدای تیک تاک ساعت، توی فضا پیچیده بود. ناگهان، سلمان با حرکت ناگهانی و غیرمنتظره به جلو پرید، چشمانش به محمد قفل شد، نفسش تند و وحشی. «نمی‌فهمی؟ همه اینها توی سر منه... همه این‌ها... من اینجا نیستم... من هنوز اونجام... اونجا گیر افتادم...» هیچ چیزی از حرفاش دستگیرم نمی‌شد. دستهاش رو روی سرش گذاشت، انگار می‌خواست چیزی رو از ذهنش بیرون بکشه. «کلافم کردید این صدا رو... مخم می‌ره. چند بار بهتون گفتم خاموشش کنید!» دکتر ناصری بی‌صدا دستش رو به سمت ساعت برد و با آرامش باطریشو درآورد. بعد هم گفت: «خودت گفتی ساعت میخوای.» سلمان چشمهاشو از دکتر ناصری برگردوند، رو به دیوار کرد و با لحنی گیج گفت: «من گفتم... امم.. چون شما نمی‌خواستید بذارید بفهمم که چه مدته اینجا هستم... می‌خواستید کاری کنید همه چیز یادم بره.» @aliya_ne
تفسیر ۸۰ جلدی تسنیم حاصل ۴۰ سال تلاش علمی آیت الله جوادی آملی هست. یه سوالی واقعا ذهنم رو درگیر کرده اینه که چی میشه بعضی از آدمها چهل سال برای کاری وقت میزارن ولی ما نمی‌تونیم سه چهار سال یه موضوعی رو مستمر پیگیری کنیم؟ @aliya_ne
دارم روی جهت دادن به هوش مصنوعی برای خلق ایده کار میکنم. تازگیا با Chatgpt به یه نتیجه خارق‌العاده رسیدم. اول بهش یه متن خلاصه سخنرانی کاملا معمولی از آقای عابدینی دادم و بهش گفتم بنظرت این می‌تونه به یه داستان تبدیل بشه؟ گفت آره و پیام محوری داستان رو بهم داد. هنوز خیلی معمولی و کلیشه‌ای بود. پرسیدم چه تکنیک‌هایی می‌تونه برای داستان‌سرایی بهم کمک کنه؟ از چه زاویه‌ای روایت کنم؟ اصلا چه سوالاتی داری که می‌تونه به تکمیل اطلاعات و طراحی پیرنگ داستان کمک کنه.. این سوال و جوابها کمک کرد به یه طرح کلی برسیم. بهش گفتم چند تا فیلم و کتاب بهم معرفی کن که مشابه این داستان باشن اسامی این فیلم‌ها و کتابها باعث شد سه تا جرقه تو ذهنم زده بشه: اول این که شخصیت مثبت داستان رو شبیه یک کاراکتر معروف طراحی کنم. بهش اسم دادم و گفتم ویژگی‌های این شخصیت رو بهم بده تا من توی داستان ازش استفاده کنم. دوم هم اینکه یه ایده باحال برای شروع داستان داشتم که اونم بهم کمک کرد، ارتقاش بدم. سوم اینکه فضاسازی، اتفاقات و گره‌های داستان رو تونستم پیدا کنم. خلاصه بگم بهتون ترکیبی از مهارت، خلاقیت و استفاده از هوش مصنوعی می‌تونه سالها مارو توی هنر و خلق محتوا جلو بندازه ... لینک گفت و گوی من با چت جی‌پی‌تی @aliya_ne
امروز حوالی ۱۴:۳۰ قسمت هفتم داستان رو میزارم...✌️
به سلمان نگاه می‌کردم. دنبال مردی می‌گشتم که بین خرابه‌هایِ این سلمانِ شکسته محو شده. محمد هم شبیه من نگاهش روی اون قفل شده بود. نفس عمیقی کشیدم. به دکتر ناصری نگاه کردم که همچنان با همون سکوت ایستاده بود. بعد چند لحظه‌، اخم‌هاشو جمع کرد، به ساعت خاموش روی دیوار نگاهی انداخت و زیر لب گفت: «من باید مدارک سلمان رو از پرونده بیارم. همین‌جا بمونید.» بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی باشه به سمت در رفت. در رو هم پشت سرش بست و لحظه‌ای بعد، صدای قدم‌هاش توی راهرو محو شد. سکوت سنگینی بین ما و سلمان افتاد. سلمان بی‌حرکت به پایین زل زده بود. انگشت‌هاش هنوز روی لباس بیمارستانیش می‌لغزید. اما این بار انگار حرکاتش هدفمندتر شده بود. خیلی سریع، از جیب لباسش یک دستمال سفید بیرون کشید و اون رو روی پاش باز کرد. انگشت‌های لرزونش روی دستمال کشیده شد. انگار دنبال چیزی می‌گشت. بعد، دستش رو به سمت میز کنار تخت برد. خودکار شکسته‌ای از زیر میز برداشت و شروع به نوشتن کرد. خودکار با خش‌خش خفه‌ای روی دستمال کشیده می‌شد. محمد ناخودآگاه عقب رفت. «سلمان؟ داری چیکار می‌کنی؟» سلمان جواب نداد. صورتش خالی از احساس بود، اما چشم‌هاش… اون برق عجیب، اون سایه‌ی ترس و هوشیاری، همه‌ی اون‌ها تو چشم‌هاش موج می‌زدند. خودکار رو با فشار روی دستمال می‌کشید. نوک خودکار چندبار روی دستمال لغزید، اما سلمان بدون مکث به نوشتن ادامه داد. انگار واژه‌ها از دستش فرار می‌کردند و باید قبل از اینکه از ذهنش پاک بشن شکارشون می‌کرد. جلوتر اومدم تا بتونم ببینم چی نوشته. وقتی نوشتن تموم شد لحظه‌ای به نوشته‌اش خیره موند، بعد دستمال رو به سمت محمد هل داد. خیلی درهم نوشته بود. واضح نبود. خیلی نمی‌تونستم بخونم اما دو چیز توجهم رو جلب کرد. «رسول هدایتی قبلا توی اتاق ۲۱۲ بوده. بعضی وقتا کلماتی رو به زبون میارم که نمی‌خوام… بعضی وقتا، حرفایی که باید بزنم، یادم میره.» محمد به دستمال خیره شد. صورتش عرق کرده بود. هیچی نمی‌گفت، آب دهانش رو قورت داد. ناخودآگاه روی دستمال نوشت: «میدونی چه داروهایی بهت دادن؟» سلمان سرش رو آروم بالا آورد. می‌خواست چیزی بنویسه. اما… صدای چرخش دستگیره تو سکوت اتاق پیچید. چشمان سلمان لحظه‌ای درشت شد. بعد، انگار که زنگ خطر در ذهنش به صدا دراومده باشه، نفسش رو برید و با سرعت دستمال توی مشتش فشرده شد. انگار که هیچ‌وقت وجود نداشته. در باز شد. دکتر ناصری وارد شد. نگاه سریعی به محمد انداخت و گفت: «چیزی شده؟» محمد به سلمان نگاه کرد. بعد به دکتر. گلوش خشک شده بود. صداش آروم بود، اما کمی دیرتر از حد معمول اومد: «نه… هیچی.» @aliya_ne