تو میتونی قضاوتم کنی، بدون اینکه ذره ای برام مهم باشه!
میتونی تلاش کنی ناراحتم کنی، بدون اینکه حال من بدشه!
میتونی منو مسخره کنی، بدون اینکه من رو عصبی کنه!
تو میتونی مخالف من باشی، و من فقط نادیده ت بگیرم!
تو میتونی خودت رو بالاتر از من ببینی، و من برام بی اهمیت باشه!
تو میتونی زمانت رو بزاری تا زندگی دیگران رو رصد کنی؛ و من این زمانو برای بالا بردن خودم میگذرونم!
و زمانی که داری حسرت بقیه رو میخوری من رو کاناپه نشستم و بستنی میخورم ✌️🏻
یه اصطلاح هست به اسم گرایش «proculsexual» این مدلیه که فرد عاشق و جذب کسی میشه که میدونه و مطمئنه که نمیتونه بهش برسه!؛
هرشب تصمیم میگیرم ساعت دوازده بخوابم ولی هربار که دوازده و پنج دقیقه میشه میگم ای بابا رد شد دیگه بریم واسه ایستگاه بعدی ساعت چهار((:🤝
من خیلی از آدمای زندگیم رو از دست دادم فقط به این خاطر که یوقتایی حال روحیم خوب نبوده و تا یه کیلومتریه من رو انرژی منفی احاطه کرده بوده.
اما شاید من دقیقاً همون آدمی باشم که همیشه از رو در رو شدن باهاش اجتناب داشتم.
پوچی را برداشت، دست و پاهایش را بست و بدون توجه به تقلاهایش به زور دهانش را باز کرد تا مقدار زیادی تنهایی، اندکی احساس ناامید بودن، کمی هم درد و بی انگیزگی را داخل دهانش فرو بریزد.
بعد از اینکه مطمئن شد همهشان را قورت داده، یک گوشه به حال خودش رهایش کرد و گفت؛ ببین پوچی عزیزم تو هم دقیقاً همچین احساسی را با بودنت در کنار من میدهی، امیدوارم از مزهاش خوشت بیاید.