من خیلی از آدمای زندگیم رو از دست دادم فقط به این خاطر که یوقتایی حال روحیم خوب نبوده و تا یه کیلومتریه من رو انرژی منفی احاطه کرده بوده.
اما شاید من دقیقاً همون آدمی باشم که همیشه از رو در رو شدن باهاش اجتناب داشتم.
پوچی را برداشت، دست و پاهایش را بست و بدون توجه به تقلاهایش به زور دهانش را باز کرد تا مقدار زیادی تنهایی، اندکی احساس ناامید بودن، کمی هم درد و بی انگیزگی را داخل دهانش فرو بریزد.
بعد از اینکه مطمئن شد همهشان را قورت داده، یک گوشه به حال خودش رهایش کرد و گفت؛ ببین پوچی عزیزم تو هم دقیقاً همچین احساسی را با بودنت در کنار من میدهی، امیدوارم از مزهاش خوشت بیاید.
پخته نخواهی شد، مگر بعد از آنکه احساس کردی سرشار از سخنی ولی لازم نمیدانی به کسی چیزی از آن بگویی ¡!