کاش میشد پولدارا به جای داستان های موفقیت شون،،پول هاشون رو با ما به اشتراک بذارن 🚶🏻♂
کشتمش..
خودم را میگویم
روی بدنش زخم های عمیقی ایجاد شده بود و بنظر میرسید که بیشتر از این نمیتواند زنده بماند، پس باید راحتش میکردم.
چشمهایش در آخرین لحظات بنظر خستهتر از همیشه میآمدند.
چاقو را برداشتم؛ بدنش را تیکه تیکه کردم و داخل یک پلاستیک مشکی گذاشتم و در نهایت آن را دم در گذاشتم تا با زبالههای ساعت نه شب، از اینجا دورش کنم.