#Part23
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸
𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤
چند دقیقه بعد؛ پلیس عماد و شروین رو با خودش برد...
ساختمون توی سکوت فرو رفت...
آلما به مَردِ نقاب دار نگاه کرد...
آلما: حالا دیگه میگی کی هستی؟
مرد چند لحظه ساکت موند...
بعد دستش رو بالا آورد و انگشتاش رو روی نقاب گذاشت
حامی ناخودآگاه گفت:
حامی: صبر کن...
مَرد همونجا وایساد.
حامی چند قدم جلو رفت...
حامی: یه لحظه
بذار خودم ببینم...
مرد چند ثانیه بهش نگاه کرد...
بعد آروم نقاب رو پایین کشید.
صورتش کم کم معلوم شد...
حامی اول فقط نگاه کرد.
هیچ واکنشی نداشت.
انگار مغزش هنوز داشت چیزی رو که میدید؛انکار میکرد...
چند ثانیه گذشت...
نفسش سنگین شد.
حامی: ...
چشماش روی صورته مَرد ثابت مونده بود
حامی خیلی آروم گفت:
حامی: نه...
یه قدم عقب رفت...
حامی: نه!
تو نمیتونی...
علیرضا با تعجب به حامی نگاه کرد
علیرضا: حامی...؟
تو اینو میشناسی؟
حامی جواب نداد.
دوباره جلو رفت...
این بار با دقته بیشتری به صورت مَرد نگاه کرد...
به چشماش...
به جای زخم کوچیک کنار ابروش...
لباش لرزید.
حامی: این زخم...
صداش شکست.
حامی: من یادمه...
من خودم یادمه چطوری این زخمو برداشتی.
مرد آروم گفت:
مرد: منم یادمه... :))
چشای حامی پُر شد
چند ثانیه فقط بهش خیره موند...
انگار دنبال یه نشونه ی دیگه میگشت که مطمئن شه خواب نمیبینه
بعد زیرِ لب گفت:
حامی: داداش...؟
مرد لبخند محوی زد.
مرد: آره داداش؛
خودمم... :)
حامی نفسش لرزید.
حامی: نه؛نه،من...
دستش رو روی صورتش کشید و با چشای خیس بهش نگاه کرد.
حامی: من فکر میکردم مُردی...
فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت...
آلما با ناباوری به علیرضا نگاه کرد.
آلما: یعنی...
این برادرِ حامیه؟!
علیرضا آروم گفت:
علیرضا: نمیدونم
مرد یه قدم جلو رفت.
مرد: منم فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت داداش؛
ولی انگار بعضی آدما هرچقدر هم از هم دور بشن...
آخرش دوباره راهشون به هم میرسه.:)
اشک از گوشه ی چشم حامی پایین اومد.
حامی: تو زندهای... :))
و قبل از اینکه مرد چیزی بگه؛
حامی محکم بغلش کرد.
حامی: فکر کردم برای همیشه از دستت دادم
فکر کردم دیگه تموم شد...
مرد هم محکم بغلش کرد
مرد: نه داداش
من نمرده بودم...:)
چند لحظه مکث کرد.
مرد: فقط...
گمشده بودم. :)
علیرضا با یه لبخند ناباورانه بهشون نگاه کرد.
علیرضا: خب...
این واقعا عجیب ترین چیزی بود که امروز دیدم
آلما با چشای خیس لبخند زد.
آلما: بعد از اون همه اتفاق
فکر کنم این یکی از همشون عجیبتر بود...
حامی هنوز داداشش رو ول نکرده بود...
بعد آروم ازش فاصله گرفت و دوباره به صورتش نگاه کرد
حامی: این همه سال
کجا بودی داداش؟ :)
مرد نگاش رو پایین انداخت...
لبخندش کمرنگ شد.
مرد: داستانش خیلی طولانیتر از چیزیه که فکر میکنی...:)))
𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆!
𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
خب...
پارته 23 از بهای معامله تقدیمتون🐋
حالا نظرتون رو بدونم؟🪽🐳
فکر میکنید بعدش چی میشه؟💤👈🏻👉🏻
هر چی فکر میکنید بگید🩵🥹
شاید درست باشه شاید نه🦕 :)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🪽🫠
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
مانی(داداشه حامی)🪽🥹 30 ساله💆🏻♀️ تقریبا بیکار؛عماد هم با پول مجبورش کرده بود حامیو بدزده؛ اگه نمیدزد
حالا چرا انقدر با حامی بد رفتار میکرد؟🦦
چون اگه خوب رفتار میکرد عماد و شروین هم باهاش خوب رفتار میکردن(منظورمو گرفتین دیگه؟)🦦💔
سلام دورتون بگردم🥹🦕 :)
صبحتون بخیر🐳🫠
ناشناس داریم🪽
اینجوریه که بیاید تو ناشناس و نظرتون رو در مورده پارتای آینده بگید،یا بگید که توی پارتای آینده ممکنه چه اتفاقاتی بیوفته🤏🏽🥲
خیلی خوشحال میشم نظرتون رو بدونم😭🩵✨️:)
منتظرتونم:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🪽🫠