𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
نظره شما چیه؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🫠🪽
یکمم بیاید حرف بزنیم و من برم پارت رو اوکی کنم
#Part29
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸
𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂💤
صدای آژیر دیگه کاملا نزدیک شده بود...
آلما هنوز کناره تخت نشسته بود و دست حامی رو گرفته بود
درِ خونه باز شد و چند لحظه بعد دوتا دکتر اومدن تو اتاق
یکی از دکترا سریع کناره حامی نشست
دکتر: از کِی اینجوری شده؟
علیرضا که پشت سرشون وایساده بود؛ گفت:
علیرضا: از امروز حالش خوب نبود ولی چند ساعت پیش تب و سرگیجش شدید تر شد.
دکتر: هوشیاریش کم شده؟
علیرضا: آره چند بار صداش کردیم، جواب نداد
آلما با نگرانی گفت:
آلما: ولی الان چند لحظه چشاشو باز کرد...
دکتر سرشو تکون داد.
دکتر: باشه، اجازه بدین بررسیش کنیم
آلما سریع از کناره تخت بلند شد
دکتر مشغولِ بررسی وضعیته حامی شد و بعد از چند لحظه گفت:
دکتر: بهتره منتقلش کنیم بیمارستان.
آلما بدون مکث گفت:
آلما: من باهاش میام.
علیرضا: منم میام.
آلما فقط سرشو تکون داد.
چند لحظه بعد حامی رو روی برانکارد گذاشتن و از اتاق بیرون بردن..
آلما تمومه مدت کنارش راه میرفت
وقتی رسیدن دم در، دوباره دست حامی رو گرفت.
آلما: حامی...
حامی واکنشی نشون نداد.
آلما کمی خم شد.
آلما: من اینجام، باشه؟
بازم جوابی نیومد.
چند دقیقه بعد...
توی آمبولانس آلما روی صندلی نشسته بود و مدام به حامی نگاه میکرد
علیرضا رو به روش نشسته بود.
چند ثانیه سکوت بینشون بود.
آلما آروم گفت:
آلما: علیرضا...
علیرضا: هوم؟
آلما: میترسم.
علیرضا نگاش کرد.
علیرضا: میدونم.
آلما: هی میگم الان چشاشو باز میکنه...
ولی باز نمیکنه.
علیرضا یکم مکث کرد.
علیرضا: دکترای بیمارستان بررسیش میکنن
فعلا چیزی نمیدونیم
آلما سرشو پایین انداخت.
آلما: کاش زودتر میفهمیدم حالش انقدر بده
علیرضا: تو که نمیتونستی بفهمی
آلما چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، حامی یکم تکون خورد.
آلما سریع سرشو بالا آورد.
آلما: حامی؟
پلکای حامی آروم تکون خورد
آلما از جاش بلند شد
آلما: حامی؟ صدای منو میشنوی؟
حامی بعد از چند ثانیه چشاشو باز کرد.
نگاش تار بود و چند لحظه طول کشید تا آلما رو ببینه
حامی: آلما...
آلما نفس راحتی کشید.
آلما: جانم؟
حامی چند ثانیه نگاش کرد.
حامی: چرا گریه کردی؟
آلما سریع صورتشو پاک کرد.
آلما: گریه نکردم.
حامی با صدای ضعیفی گفت:
حامی: کردی...
آلما با بغض خندید.
آلما: تو اول خوب شو، بعدا سر این موضوع باهات بحث میکنم:)
حامی خواست چیزی بگه، اما صداش خیلی آروم شد.
حامی: نترس...
آلما دستش رو محکمتر گرفت.
آلما: تو فقط خوب شو من دیگه نمیترسم.:)
حامی لبخنده خیلی کمرنگی زد
چند ثانیه بعد دوباره چشاشو بست.
آلما این بار چیزی نگفت.
فقط دستش رو توی دست حامی نگه داشت و به صورتش خیره شد.
علیرضا هم ساکت نشسته بود و هر چند لحظه یکبار به حامی نگاه میکرد.
صدای آمبولانس توی خیابون میپیچید...
و چند دقیقه بیشتر تا رسیدن به بیمارستان نمونده بود.
𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆!
𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
خب...
پارته 29 از بهای معامله تقدیمتون🐋
حالا نظرتون رو بدونم؟🪽🐳
فکر میکنید بعدش چی میشه؟💤👈🏻👉🏻
هر چی فکر میکنید بگید🩵🥹
شاید درست باشه شاید نه🦕 :)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🪽🫠