eitaa logo
مسجدالمهدی تفسیرقران کریم
340 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
175 ویدیو
22 فایل
🟣با آگاهی از معارف قران کریم لذت بیشتری از تلاوت قران داشته باشیم ایدی مدیر کانال @jahad1113
مشاهده در ایتا
دانلود
«اجنّه» را بارها شنيديد که جمع جن نيست، بلکه جمع «جنين» است؛ جمع جن, «جِنّه» است، «جِنّه» هم در اختيار آن حضرت بودند و بر فرض هم باشند ديگر جن آن قدرت را ندارد كه به پيغمبر خود بگويد بيراهه نرو ﴿فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ﴾و مانند آن. به هر تقدير اين صحنه, صحنه تمثّل را نشان مي‌دهد
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام ص آمده است‌ ا رأيتم ما اعطى سليمان بن داود من ملكه؟ فان ذلك لم يزده الا تخشعا، ما كان يرفع بصره الى السماء تخشعا لربه!: " شنيده‌ايد خداوند چه اندازه از ملك و حكومت به سليمان داد؟ با اين حال اينهمه مواهب جز بر خشوع او نيفزود، به گونه‌اى كه حتى از شدت خشوع و ادب چشم به آسمان نمى‌انداخت" [1
🔹بزرگترین رویداد تبیینی محور مقاومت با حضور اساتید برجسته کشوری 🔹حجت الاسلام والمسلمین استاد راجی 🔹حجت الاسلام استاد صالح پرور 🔹حجت الاسلام استاد قدیری 🔸همراه با ارتباط مستقیم با ضاحیه بیروت 🔸پنجشنبه ۲۶ مهر ماه ، ساعت ۸/۳۰ صبح 🔸ارومیه ، خیابان درستکار ، تالار وحدت 🌐 کانال رسمی اداره کل تبلیغات اسلامی آذربایجان‌غربی https://eitaa.com/nehzat_azgh
جهان بدون صهیونیست جای بهتری خواهد بود .🌿🇵🇸 ╭❣ ╰┈➤@mosque_almahdi_313
۱۶ اکتبر، ۱۸.۴۷​.m4a
44.73M
قران کریم ایات شریفه 26تا33 مبارکه ص حجت‌الاسلام محمدی 🎤 ۱۴۰۳/۷/25 https://eitaa.com/almahditfser
اذكـر عـبـدنا ايّوب اذ نادى ربّه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب (41)  اركض برجلك هـذا مـغـتـسـل بارد و شراب (42)  و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمة منا و ذكرى لاولى الالباب (43)  و خـذ بـيـدك ضـغـثـا فاضرب به و لا تحنث انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب (44)  و اذكـر عبدنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب اولى الايدى و الابصار (45)  انا اخلصناهم بـخـالصـة ذكـرى الدار (46)  و انـهـم عـنـدنـا لمـن المـصـطـفـيـن الاخـيـار (47)  و اذكـر اسمعيل و اليسع و ذا الكفل و كل من الاخيار (48)
بـه يـاد آور بـنـده مـا ايـوب را آن زمـان كه پروردگار خود را ندا داد كه شيطان مرا دچار عذاب و گرفتارى كرد (41). (بـدو گـفـتـيـم ) پـاى خـود بـه زمـين بكش كه آب همين جا نزديك توست، آبى خنك ، در آن آبتنى كن و از آن بنوش (42). و اهـلش را با فرزندانى به همان تعداد و دو برابر فرزندانى كه داشت به او بداديم تا رحمتى باشد از ما به او و تذكرى باشد براى خردمندان (43). و نـيـز بـه او گـفـتـيـم حـال كه سوگند خورده اى كه همسرت را صد تركه چوب بزنى تعداد صد تركه به دست بگير و آنها را يك بار به زنت بزن تا سوگند خود نشكسته بـاشـى، مـا ايـوب را بـنـده اى خـويشتن دار يافتيم چه خوب بود همواره به ما رجوع كند (44) چه خوب بود همواره به ما رجوع مى كرد (44). و بـه يـاد آور بـنـدگـان ما ابراهيم و اسحق و يعقوب را كه مردانى نيرومند و بينا بودند (45). (بـديـن جـهـت نـيـرومـند و بينا بودند كه ) ما آن را به خصلتى خالص كه همان ياد آخرت باشد خالص و پاك كرديم (46). و ايشان نزد ما از برگزيدگان اخيارند (47). و به ياد آور اسماعيل و يسع و ذو الكفل را و هر يك از اخيار بودند (48
مـمـكـن اسـت گـفـتـه شـود: اگـر چـنـيـن اسـتـنـادى مـمـكـن بـاشـد، ولى صـرف امـكـان دليـل بـر وقـوع آن نـمى شود، از كجا كه شيطان چنين تاءثيرى در انسانها داشته باشد كـه هـر كـس را خـواسـت بـيـمـار كـند؟ در پاسخ مى گوييم: نه تنها دليلى بر امتناع آن نـداريـم، بـلكـه آيـه شـريـفـه (انـمـا الخـمـر و المـيـسـر و الانـصـاب و الازلام رجـس مـن عمل الشيطان ) دليل بر وقوع آن است، براى اينكه در اين آيه، شراب و قمار و بتها و ازلام را بـه شـيـطـان نـسبت داده و آن را عمل شيطان خوانده، و نيز از حضرت موسى (عليه السلام) حـكـايـت كـرده كـه بـعـد از كـشـتـن آن مـرد قـبـطـى گـفـتـه: (هـذا مـن عـمـل الشـيـطـان انـه عـدو مضل مبين ) كه در تفسيرش گفتيم كلمه (هذا) اشاره است به مقاتله آن دو. و بـه فـرضـى هـم كـه از روايـات چـشـم پـوشـى كـنـيـم، مـمـكـن اسـت احتمال دهيم كه مراد از نسبت دادن (نصب ) و (عذاب ) به شيطان اين باشد كه شيطان بـا وسـوسـه خـود مـردم را فـريـب داده و بـه مـردم گـفت: از اين مرد دورى كنيد و نزديكش نشويد، چون اگر او پيغمبر بود اين قدر بلاء از همه طرف احاطه اش نمى كرد، و كارش بـديـنـجـا نـمـى كشيد، و عاقبتش بدينجا كه همه زبان به شماتت و استهزايش ‍ بگشايند نمى انجاميد. بـيـان امـكـان مـداخـله شـيـطـان در ابـدان و امـوال و ديـگـر متعلقات مادى معصومين (عليهم السلام) در تـفـسير كشاف اين وجه را كه گفتيم انكار كرده و گفته: به هيچ وجه نمى توانيم اين وجـه را بـپـذيـريـم كه خدا شيطان را بر انبياى خود مسلط كند تا هر جور دلش خواست آن حـضـرات را اذيـت و آزار كـنـد و دچـار عـذاب نـمـايـد و از ايـن راه داغ دل خود را از آنان بستاند، چون اگر بنا باشد اين كار نسبت به انبياء جايز باشد، نسبت بـه پـيـروان انـبـيـاء يـعـنـى مردم صالح نيز (به طريق اولى ) جايز است، آن وقت رانده درگـاه خـدا هيچ مؤمن صالحى را از اين انتقام خود سالم نمى گذارد، همه را بيچاره و هلاك مـى كـنـد با اينكه در قرآن كريم مكرر آمده، كه شيطان به غير از وسوسه هيچ دخالت و تاءثير ديگر ندارد. ليكن اين اشكال زمخشرى وارد نيست ؛ براى اينكه آنچه در قرآن كريم از خصائص انبياء و سـايـر معصومين شمرده شده، همانا عصمت است كه به خاطر داشتن آن، از تاءثير شيطان در نـفوسشان ايمنند، و شيطان نمى تواند در دلهاى آنان وسوسه كند. و اما تاءثيرش در بـدنـهـاى انـبـيـاء و يـا امـوال و اولاد و سـايـر متعلقات ايشان، به اينكه از اين راه وسيله نـاراحـتـى آنـان را فـراهـم سـازد، نـه تـنـها هيچ دليلى بر امتناع آن در دست نيست، بلكه دليـل بـر امـكـان وقـوع آن هـسـت، و آن آيـه شـريفه (فانى نسيت الحوت و ما انسانيه الا الشـيـطـان ان اذكـره ) مـى بـاشد كه راجع است به داستان مسافرت موسى با همسفرش يـوشـع (عـليـه السلام) و يوشع به موسى مى گويد: اگر ماهى را فراموش كردم اين فراموشى كار شيطان بود، او بود كه نگذاشت من به ياد ماهى بيفتم. پـس از ايـن آيـه بـرمـى آيـد كـه شـيـطـان ايـن گـونـه دخـل و تـصـرفـهـا را در دلهـاى مـعـصـومـين دارد. و اما اينكه گفت: لازمه جواز و امكان مداخله شـيـطـان در دلهـاى انـبـيـاء ايـن اسـت كـه در دلهـاى پـيـروان انـبـيـاء نـيـز دخـل و تـصـرف بـكـنـد، در پـاسـخـش مـى گـويـيـم: ايـن مـلازمـه را قـبـول نـداريـم ؛ زيـرا مـا كـه مـى گـويـيـم مـمكن است شيطان چنين تصرفهايى در دلهاى مـعـصـومين بكند، معتقديم كه هر جا چنين تصرفهايى بكند به اذن خدا مى كند، به اين معنا كـه خـدا جـلوگـيرش نمى شود، چون مداخله شيطان را مطابق مصلحت مى بيند، مثلا مى خواهد مقدار صبر و حوصله بنده اش معين شود. و لازمـه ايـن حـرف اين نيست كه شيطان بدون مشيت و اذن خدا هر چه دلش خواست بكند و هر بلايى كه خواست بر سر بندگان خدا بياورد، و اين خود روشن است. استجاب دعاى ايوب (عليه السلام) با شفاى امراضش و بـازگـردان اهل او به او اءركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب واقع شدن اين آيه در دنبال آيه قبلى كه درخواست و نداى ايوب (عليه السلام) را حكايت مى كرد، اين معنا را افاده مى كند كه خداى سبحان خواسته است به وى اعلام كند كه دعايش مـسـتـجـاب گـشـتـه. و جـمـله (اءركـض برجلك ) حكايت آن وحيى است كه در هنگام كشف از اسـتـجـابـت بـه آن جـنـاب فـرمـوده. و يـا ايـنـكـه در ايـن جـمـله چـيـزى از مـاده (قـول ) تـقـديـر گـرفته شده، كه اگر اظهار مى شد چنين مى شد: (فاستجبنا له و قـلنـا اءركض...) و سياق آيه كه سياق امر است اشعار دارد بلكه كشف مى كند از اينكه: آن جناب در آن موقع آن قدر از پا درآمده بود كه قادر به ايستادن و راه رفتن با پاى خود نـبـوده، و در سـراپـاى بـدن بـيـمـارى داشـتـه، و خـداى تـعـالى اول مـرض ‍ پاى او را شفا داده، و بعد چشمهاى در آنجا برايش جوشانده، و دستور داد كه از آن چشمه حمام بگيرد، و بنوشد تا ظاهر و باطن بدنش از ساير مرضها بهبودى
 41 تا 48 سوره ص  و اذكـر عـبـدنا ايّوب اذ نادى ربّه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب (41)  اركض برجلك هـذا مـغـتـسـل بارد و شراب (42)  و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمة منا و ذكرى لاولى الالباب (43)  و خـذ بـيـدك ضـغـثـا فاضرب به و لا تحنث انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب (44)  و اذكـر عبدنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب اولى الايدى و الابصار (45)  انا اخلصناهم بـخـالصـة ذكـرى الدار (46)  و انـهـم عـنـدنـا لمـن المـصـطـفـيـن الاخـيـار (47)  و اذكـر اسمعيل و اليسع و ذا الكفل و كل من الاخيار (48) ترجمه آيات بـه يـاد آور بـنـده مـا ايـوب را آن زمـان كه پروردگار خود را ندا داد كه شيطان مرا دچار عذاب و گرفتارى كرد (41). (بـدو گـفـتـيـم ) پـاى خـود بـه زمـين بكش كه آب همين جا نزديك توست، آبى خنك ، در آن آبتنى كن و از آن بنوش (42). و اهـلش را با فرزندانى به همان تعداد و دو برابر فرزندانى كه داشت به او بداديم تا رحمتى باشد از ما به او و تذكرى باشد براى خردمندان (43). و نـيـز بـه او گـفـتـيـم حـال كه سوگند خورده اى كه همسرت را صد تركه چوب بزنى تعداد صد تركه به دست بگير و آنها را يك بار به زنت بزن تا سوگند خود نشكسته بـاشـى، مـا ايـوب را بـنـده اى خـويشتن دار يافتيم چه خوب بود همواره به ما رجوع كند (44) چه خوب بود همواره به ما رجوع مى كرد (44). و بـه يـاد آور بـنـدگـان ما ابراهيم و اسحق و يعقوب را كه مردانى نيرومند و بينا بودند (45). (بـديـن جـهـت نـيـرومـند و بينا بودند كه ) ما آن را به خصلتى خالص كه همان ياد آخرت باشد خالص و پاك كرديم (46). و ايشان نزد ما از برگزيدگان اخيارند (47). و به ياد آور اسماعيل و يسع و ذو الكفل را و هر يك از اخيار بودند (48). بيان آيات اين آيات متعرض سومين داستانى است كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) مأمور شـده بـه يـاد آنـها باشد و در نتيجه صبر كند، و آن عبارت است از: داستان ايوب پيغمبر (عـليـه السلام) و مـحـنت و گرفتاريهايى كه خدا برايش پيش آورد تا او را بيازمايد. و سپس ‍ رفع آن گرفتاريها و عافيت خدا و عطاى او را ذكر كرده، و سپس دستور مى دهد تا ابراهيم و پنج نفر از ذريه او از انبيا را به ياد آورد.   و اذكر عبدنا ايوب اذ نادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب اين جمله دعايى است از ايوب (عليه السلام) كه در آن از خدا مى خواهد عافيتش دهد، و سوء حـالى كـه بـدان مـبـتـلا شـده از او بـرطـرف سـازد. و بـه مـنـظـور رعـايـت تـواضـع و تـذلل درخـواسـت و نـيـاز خـود را ذكـر نـمـى كـنـد، و تنها از اينكه خدا را به نام (ربى پروردگارم ) صدا مى زند فهميده مى شود كه او را براى حاجتى مى خواند. مقصود از (نصب و عذاب) كه ايوب (عليه السلام) بدان مبتلا بود كـلمـه (نصب ) به معناى تعب و به تنگ آمدن است. و جمله (اذ نادى...) به اصطلاح ادبى بدل اشتمال است. در آغاز مى فرمايد: (به ياد آر بنده ما ايوب را) بعدا بعضى از خاطرات او را نام برده، مى فرمايد: به ياد آر اين خاطره اش را كه پروردگار خود را خـوانـد كـه (اى پـروردگـار مـن...). پـس جـمـله (اذ نـادى ) هـم مـى تـوانـد بدل اشتمال از كلمه (عبدنا) باشد، و هم از كلمه (ايوب ). و جمله (انى مسنى...) حكايت نداى ايوب است. و از ظـاهـر آيـات بـعـدى بـرمـى آيـد كـه مـرادش از (نـصـب و عـذاب ) بـد حـالى و گرفتاريهايى است كه در بدن او و در خاندانش پيدا شد. هـمـان گـرفـتـاريـهـايـى كـه در سـوره انـبيا، آن را از آن جناب چنين حكايت كرده كه گفت: (مـسـنـى الضـر و انـت ارحـم الراحـمين ). البته اين در صورتى است كه بگوييم كلمه (ضـر) شـامـل مـصـيبت در خود آدمى و اهلبيتش مى شود. و در اين سوره و سوره انبياء هيچ اشاره اى به از بين رفتن اموال آن جناب نشده، هر چند كه اين معنا در روايات آمده است. وجـه ايـنـكـه ايـوب (ع) ابـتـلاء خـود بـه آن دو را بـه شـيـطـان نـسـبـت داد (انـى مسنى الشيطان بنصب و عذاب) و ظـاهـرا مـراد از (مـس شـيـطـان بـه نصب و عذاب ) اين است كه: مى خواهد (نصب ) و (عذاب ) را به نحوى از سببيت و تاءثير به شيطان نسبت دهد. و بگويد كه شيطان در اين گرفتاريهاى من مؤ ثر و دخيل بوده است. و همين معنا از روايات هم برمى آيد. و در ايـنجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه يكى از گرفتاريهاى ايوب مرض او بود، و مرض عـلل و اسباب عادى و طبيعى دارد، پس چگونه آن جناب مرض خود را هم به شيطان نسبت داد و هـم بـه بـعضى از علل طبيعى ؟ جواب اين اشكال آن است كه: اين دو سبب يعنى شيطان و عـوامل طبيعى، دو سبب در عرض هم نيستند، تا در يك مسبب جمع نشوند، و نشود مرض را به هـر دو نـسـبـت داد، بـلكـه دو سـبـب طـولى انـد و تـوضـيـح آن در تـفـسـيـر آيـه (و لو ان اهـل القـرى آمـنـوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء)، در جلد هشتم اين كتاب بيان گرديده، بدانجا مراجعه شود.
كلمه (خالصة ) وصفى است كه در جاى موصوف خود آمده. و حرف (با) كه بر سر - آن اسـت، بـاى سـبـبـيـت اسـت، و تـقـديـر كـلام (بـسبب خصلة خالصة ) است. و جمله (ذكرى الدار) بيان آن خصلت است. و منظور از كلمه (دار) دار آخرت مى باشد. مـعـنـاى ايـنـكـه در تـعـليـل مـدح ايـشـان فـرمـود: (انـا اخـلصـنـا هـم بـخـالصـة ذكرى الدار) ايـن آيه، يعنى جمله (انا اخلصناهم...) تعليل مضمون آيه قبلى است كه نامبردگان از انـبـيـا را (اولى الايـدى و الابـصـار) مـى خـوانـد. مـمـكـن هـم هـسـت تـعـليـل بـاشـد بـراى كـلمـه (عـبـادنـا) و يـا بـراى جـمـله (و اذكـر) و از ايـن سـه احـتمال اولى از همه مناسب تر است ؛ براى اينكه وقتى انسان مستغرق در ياد آخرت و جوار رب العـالمـيـن شـد، و تـمـامـى هـمـش مـرتـكـز در آن گـرديـد، قـهـرا معرفتش نسبت به خدا كامل گشته، نظرش در تشخيص عقايد حق مصاب مى گردد، و نيز در سلوك راه عبوديت حق، تـبـصـر پـيـدا مى كند، و ديگر بر ظاهر حيات دنيا و زينت آن مانند ابناى دنيا جمود ندارد، هـمـچـنـان كـه در شـان چـنـين كسانى در جاى ديگر نيز فرموده: (فاعرض عمن تولى عن ذكـرنـا و لم يـرد الا الحـيـوة الدنـيـا ذلك مـبلغهم من العلم )، پس جمله (انا اخلصناهم ) بـراى تعليل جمله (اولى الايدى و الابصار) مناسب تر است تا براى جمله (عبادنا) و يا جمله (و اذكر). و مـعناى آيه اين است كه: اگر گفتيم اينان صاحبان ايدى و ابصارند، براى اين است كه ما آنان را به خصلتى خالص و غير مشوب، خالص كرديم، خصلتى بس عظيم الشان، و آن عبارت است از ياد خانه آخرت. بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه (دار) همين دار دنيا است، و منظور آيه
يابد. و اين مطالبى كه گفتيم از سياق آيه استفاده مى شود، مورد تأييد روايات هم هست. و در آيـه شـريفه از طريق حذف جزئيات ايجاز به كار رفته، و تقدير آن اين است كه: (اءركـض بـرجـلك هـذا مـغـتـسـل بـارد و شـراب، فـركـض بـرجـله و اغـتـسـل و شـرب فـبـراء اللّه مـن مرضه پاى خود به زمين بكش كه پهلويت چشمهاى خنك و نـوشـيـدنـى ايـجـاد شـده، پـس ‍ ايـوب پـاى خود بدان سو كشيد، و چشمه را يافته از آن غسل كرد، و از آبش نوشيد و در نتيجه خدا او را از همه مرضها بهبودى داد).   و وهبنا له اءهله و مثلهم معهم رحمة منا و ذكرى لاولى الالباب در روايـات آمـده: تـمـامـى كـسـان او بـه غـيـر از هـمـسـرش مـردنـد و آن جـنـاب به داغ همه فـرزنـدانـش مـبـتـلا شـده بـود، و بـعـدا خـدا هـمـه را بـرايـش زنـده كـرد، و آنـان را و مثل آنان را به آن جناب بخشيد. بـعضى گفته اند كه فرزندانش در ايام ابتلايش از او دورى كردند و خدا با بهبودى اش آنان را دوباره دورش جمع كرد، و همان فرزندان زن گرفتند و بچه دار شدند. پس معناى ايـنكه خدا فرزندانش را و مثل آنان را به وى بخشيد همين است كه آنان و فرزندان آنان را دوباره دورش جمع كرد. (رحـمـة مـنـا و ذكـرى لاولى الالبـاب ) - كـلمـه (رحـمـة ) مفعول له است. و معناى جمله اين است كه: ما اين كار را كرديم براى اينكه رحمتى از ما به وى بـوده بـاشـد، و نـيـز تـذكـرى بـراى صـاحـبـان عقل باشد تا با شنيدن سرگذشت آن جناب متذكر شوند.   و خذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب در مـجـمـع البيان مى گويد: كلمه (ضغث ) به معناى يك مشت پر از شاخه درخت و يا از گياه و يا از خوشه خرما است و ايوب (عليه السلام) سوگند خورده بود كه اگر حالش خوب شود همسرش را صد تازيانه بزند، چون در امرى او را ناراحت كرده بود - كه به زودى روايـتـش ذكـر مى شود - و چون خداى تعالى عافيتش داد، به وى فرمود تا يك مشت شـاخـه بـه عدد تازيانه هايى كه بر آن سوگند خورده بود (صد عدد) در دست گرفته يك نوبت آن را به همسرش بزند تا آن كه سوگند خود را نشكسته باشد. و سـيـاق ايـن آيـه به آنچه ذكر شده اشاره دارد. و اگر جرم همسر او و سبب سوگند او را ذكر نكرده براى اين است كه هم تادب و هم نامبرده را احترام كرده باشد. (انـا وجـدنـاه صـابـرا) - يعنى ما او را در برابر ابتلائاتى كه به وسيله آن او را آزمـوديـم يـعـنـى در بـرابـر مـرض و از بـيـن رفـتـن اهـل و مـال صـابـر يـافـتـيـم. و ايـن جـمـله تـعـليـل جـمـله (و اذكـر) و يـا تـعـليـل جـمله (عبدنا) است و چنين معنا مى دهد كه اگر ما او را عبد ناميديم، و يا عبد خود ناميديم، براى اين است كه ما او را صابر يافتيم. البته در بين اين دو احتمال احتمال اول بهتر است. و جمله (نعم العبد انه اواب ) مدح ايوب (عليه السلام) است. وجه اينكــه ابـراهـيـم و اسـحـق و يعقوب (عليهم السلام) را به داشتن دست و چشم مدح فرمود و اذكر عبادنا ابراهيم و اسحق و يعقوب اولى الايدى و الابصار ايـن آيـه شـريفه انبياى نامبرده را مدح مى كند به اينكه: داراى ايدى و ابصارند، و كلمه (يـد) و نـيز كلمه (بصر) وقتى قابل مدحند كه دست و چشم انسان باشند (و گرنه حـيـوانـات هـم دسـت و چـشـم دارنـد) و در مـواردى استعمالش نمايند كه آفريدگار آن دو را براى همان موارد آفريده باشد، و شخص نامبرده دست و چشم خود را در راه انسانيت خود به خـدمـت گـرفـتـه بـاشـد، و در نـتـيـجـه بـا دسـت خـود اعـمـال صـالح انـجـام داده، و خـيـر بـه سـوى خلق خدا جارى ساخته باشد. و با چشم خود راهـهـاى عـافيت و سلامت را از موارد هلاكت تميز داده، و به حق رسيده باشد، نه اينكه حق و باطل برايش يكسان و مشتبه باشد. پـس ايـنـكـه فرمود: ابراهيم و اسحاق و يعقوب داراى دست و چشم بودند، در حقيقت خواسته است به كنايه بفهماند نامبردگان در طاعت خدا و رساندن خير به خلق، و نيز در بينايى شان در تشخيص اعتقاد و عمل حق، بسيار قوى بوده اند. آيـه شـريـفـه (و وهـبـنـا له اسـحاق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يـهـدون بـامـرنـا و اوحـينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين ) به آن دو معنا كه در آيه مورد بحث آمده اشاره نموده و متعرض هر دو شده است، چون ائمه بودن، و به امر خدا هدايت كردن، و وحى خدا را گرفتن همه آثار (ابصار) اسـت و زكـات دادن و فعل خيرات، و اقامه نماز، آثار (ايدى ) است. اين معنا را قمى هم در تـفـسـيـر خود از ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده، چون در آن روايـت (اولى الايدى ) به نيرومندى در عبادت، و ابصار به داشتن بصيرت در عبادت تفسير شده است.   انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار
هـذا ذكـر و ان للمـتـقـيـن لحسن ماب (49) جنت عدن مفتحة لهم الابواب (50) متكين فيها يدعون فيها بفكهة كثيرة و شراب (51 و عندهم قصرت الطرف اتراب (52) هذا ما توعدون ليوم الحـسـاب (53) ان هـذا لرزقـنـا مـا له مـن نـفـاد (54 هذا و ان للطغيان لشر ماب (55 جهنم يصلونها فبئس المهاد (56 هذا فليذوقوه حميم و غساق (57) و آخر من شكله ازواج (58) هذا فـوج مـقـتـحـم مـعـكـم لا مـرحـبـا بـهـم انـهـم صـالوا النـار (59 قـالوا بـل انتم لا مرحبا بكم انتم قدمتموه لنا فبئس القرار (60)قالوا ربنا من قدم لنا هذا فزده عـذابـا ضـعـفـا فـى النـار (61 و قـالوا مـا لنـا لا نرى رجالا كنا نعدهم من الاشرار (62 اتـخـذنـهـم سـخـريـّا ام زاغـت عـنـهـم الابـصـار (63 ان ذلك لحـق تـخـاصـم اهل النار (64)🔴🟢ايـن داسـتـانـهـا كـه از (اوابـيـن ) آورديـم ثناى جميلى بود از ايشان ، و مردم با تقوى سرانجامى نيك دارند (49)بهشتهايى دائمى با درهاى گشوده و بدون مانع (50در حالى كه در بهشت تكيه داده ميوه هاى بسيار و نوشيدنى در اختيار دارند (51پرهيزكاران همسرانى پرناز و كرشمه دارند (52اين همان پاداشهايى است كه براى روز قيامت وعده داده شده ايد (53)اين همان رزق ما است كه فنا پذير نيست (54)اين بود آنچه مربوط به متقين است و اما طاغيان بدترين بازگشتگاهى دارند (55جهنمى كه حرارتش را خواهند چشيد و چه بد بسترى است جهنم (56اين است كه بايد آن را بچشند، آبى است داغ و چركى است متعفن (57)و اشباه ديگرى نظير آن (58)اين فوج انبوه كه با خود مى بينيد پيروان شما پيشوايانند. در پاسخ مى گويند: مرحبا برايشان مباد، چون بطور قطع داخل آتش خواهند شد (59)پـيـروان در پـاسـخ گـويـنـد: بلكه مرحبا بر خودتان مباد، چون شما اين آتش را از پيش براى ما درست كرديد كه چه بد قرارگاهى است (60)گفتند: پروردگارا هر كس اين عذاب را از پيش براى ما درست كرد عذابى دو چندان برايش در آتش بيفزاى (61و گفتند چه مى شود ما را كه نمى بينيم مردانى را كه همواره از اشرارشان مى پنداشتيم ؟ (62آيا آنان را به خطا مسخره گرفته بوديم يا چشمهايمان به آنان نمى افتد؟ (63اين است به حقيقت تخاصم اهل آتش (