هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت ششم ]
ساحل:
با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.
بدون توجه به اینکه چه کسی در حال زنگ زدن به من بود گوشی رو برداشتم و با صدای خواب آلودی گفتم
+الو؟
_هنوز خوابی ؟
بلند شدم و روی تختم نشستم و با کشیدن خمیازه ای طولانی گفتم
+بهت مربوطه؟
_نه پس. خانوم خوشگله برگشت به جلد اصلیش...
+ببین من اعصاب و روان درست و حسابی ندارم. کارِتو بگو و هِری!
_باشه بابا. امروز حتما بیای ها...
+من هیچوقت زیر حرفم نمیزنم. گفتم میام یعنی میام . انقدر الکی الکی زنگ نزن!
بعدم تماس رو بدون منتظر موندن برای واکنش ازش ، قطع کردم.
پسرا همشون اینطورین
یه دیروز حال و حوصله نداشتم بهش رو دادم و مهربون حرف زدم، ببین چقدر پر رو شد...
نگاهم به ساعت افتاد. نزدیک به ۸ صبح.
از جام بلند شدم و تختم رو مرتب کردم.
با عجله لباسام رو پوشیدم و آماده ی رفتن به شرکت شدم.
نمیدونم چرا این چند روزه انقدر دیر بلند میشم که نمیتونم حتی یه دوش ساده بگیرم!
از پله ها با سرعت پایین رفتم و سمت آشپزخونه روانه شدم.
با دیدن سبد و وسایل مسافرتی که وسط آشپزخونه بودن و کوله های کنار در میشد فهمید که دارن برای رفتن به ویلای کرج وسایل جمع میکنند..
رامین هم معلوم نبود کجاست"
بی توجه بهشون کنار خاله آیلار نشستم
_صبحت بخیر عزیزم
+ممنون خاله . همچنین
بابا و رامین که الان متوجه شدم در حال پیدا کردن وسایل کباب بودن، وارد آشپزخونه شدن.
بابا سرحال رو به من گفت
_به به دختر گلم... خوبی بابا؟.
+ممنون. جایی میرید؟؟
مامانم گفت.
_آره عموت اینا گفتن بریم ویلای کرج ..
خالم متعجب گفت
_مگه تو نمیدونستی؟
مامانم جوابشو داد:
_ساحل کلا مهمونی و دورهمی نمیاد
بلند شدم و برای خودم لقمه ای گرفتم و در همکن حال گفتم
+محمد اومده؟
خاله با کنجکاوی گفت
_محمد کیه؟
مامانم رو به خالم گفت
_محمد پسرِ خواهر شوهرم ، محبوب هست. مثل آقا رامینِ شما رفته بود خارج درس بخونه بعد دو سال برگشته..
بابام هم رو به من گفت
_آره ، هست عزیزم. خونه ی خودشونه دیگه. اصلا مناسبت مهمونی برای برگشتِ محمده..
همونطور که داشتم از آشپزخونه بیرون میرفتم گفتم .
+خب پس منم میام!
مامان و بابام کپ کرده بودن و خاله و شوهر خالم تعجب.چهره ی تقریبا عصبانی رامین برام لذت بخش بود.
مامانم گفت
_واقعا میای؟؟؟
گفتم
+اگه نمیخواید نیام.
بابام با دستپاچگی گفت
_نه نه. عزیزم ما که خیلی خوشحال میشیم تو بیای. فقط چون یهویی گفتی برامون عجیب بود.
همونطور که بنده کفشام رو میبستم گفتم
+این یه بار برای پسر عممه. دفعه های بعدی دلتون رو خوش نکنید که من بیام.
_باشه عزیزم
از در بیرون رفتم و لحظه های آخر چشمای به خون نشسته ی رامین رو دیدم.
سوار ماشینم شدم و حرکت کردم.
حالا دوئل من با رامین شروع شده بود...
و من قسم خوردم که انتقام این چند سالی که برام یک عمر گذشت رو ازش پس بگیرم..
و این شیوه ی من بود... شیوه ی سرخ!!!
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. پارت7
ساحل :
وقتی کارم تو شرکت تموم شد مستقیم رفتم خونه و حموم رفتم..واقعا بدنم به دوش آب سرد نیاز داشت.
یادمه وقتی اولین بار که خواستم دوش اب سرد بگیرم ۱۹ سالم بود. دقیقا شبی که رامین ایران رو ترک کرد..
بعد از اون شب دیگه برام آب سرد و گرم معنی نداشت. سرمایی احساس نمیکردم و انگار آبی روی آتش فراوان بدنم بود...
بعد موهامو خشککردم. موهامو مصری زده بودم
با یه کش ساتن بستمش.
رفتم سراغ کمد لباس و یه شلوار بگ توسی و یه هودی توسی رنگ پوشیدم .
مانتویی روی هودیم انداختم و شالمو سر کردم .
با برداشتن کوله ای که قبلا چند تا وسیله توش گذاشته بودم راهی شدم
بابا آدرس رو برام فرستاد و منم راهی کرج شدم...
ساعت نزدیک به ۴ بود و منم نزدیکای ۶ به ویلا میرسیدم .
آهنگ ملایمی گذاشتم و تا رسیدن به ویلا به مشغله های زندگیم فکر کردم.
وقتی رسیدم اول از همه ماشین خوشگلمو تو حیاط پارک کردم . و وارد ویلا شدم.
بابا جان و مامان خانوم
عمه محبوب و خانواده اش
عمه مرضیه و دخترش
خاله آیلار و خانواده اش
عمو مرتضی و خانواده اش.
همگی جمع بودن و من این جمع رو نزدیک ۵ سال بود که کامل و دورهم ندیده بودم.
محمد تا منو دید سلامِ بلندی کرد و سمتم گام برداشت
_به به سلام دختر دایی. خوش اومدی به جمع ما'
دلممیخواست همین الان گلوشو فشار بدم و خفش کنم. دختر دایی و مرض.
همه کمکم از شوک در اومدن و شروع به احوال پرسی و سوالای عجیب و غریب کردن..
منم فقط جوابای سربالا و کوتاه میدادم...
موقع شام که شد تازه رامین رو دیدم.
نگو زحمت کبابای امشب با رامین بوده.
خدا رحم کنه که مسموم نشیم..
مانتوم رو درآوردم و کنار کوله ام گذاشتم.
شالمو مرتب کردم و سر سفره نشستم
خدایی کبابِ خوشمزه ای بود هر چقدر میخوردی سیر نمیشدی.!
شام رو که خوردیم محمد همونجوری بلند رو به منگفت
_ساحل یه لحظه میای حیاط ، کارت دارم.
همه به من خیره شدن و محمد هم رفت تو حیاط
نمیدونم آخه من به این بشر چی بگم؟
صداتو نمیتونی کنترل کنی؟
نمیتونی آروم صحبت کنی؟؟
مامانم بهم خیره بود که شونه هامو به نشانه ی ( نمیدونم ) بالا انداختم و منم رفتمتو حیاط..
پشتش وایسادم و یدونه پس گردنی بهش زدم
+آخه پسره ی الاغِ شیرین زبون
میمردی آروم تر زر بزنی؟؟؟
صدای آخش بالا رفت و گفت
_آخ ! شما اطلاع ندارید ضربه به پشت گردن میتونه باعث قطع نخاع بشه؟؟؟
گفتم
+عه! پس چرا قطع نخاع نمیشی؟؟نکنه باید محکم تر بزنم؟
دستمو بالا بردم تا دوباره بهش پس گردنی بزنم که گفت
_نه بابا غلط کردم بیجا کردم
+دیگه نکن. حالا کارتو بگو که واقعا حال و حوصله شیرین زبونی ندارم..
_من میدونم تو برای چی یهویی عوض شدی!
این چی میگفت؟
گفتم
+اینهمه راه نیومدم تا چرت و پرت بهم ببافی. اگه کاری باهام نداری و منو الکی کشوندی تا اینجا ، کاری برات درست کنم تا ۱۰ روز توش گیر کنی...
_نه یه کاری باهات دارم..
+چیکار؟
_تو شرکتی که توش کار میکنی برام کار پیدا کن..
+اونوقت آقای فوق لیسانس تجربی به شرکت طراحی مدرن چیکار داره؟؟
_دوست دارم خب...
+ببین من مثل مامانت میمونم. دروغ هارو از راست تشخیص میدم . پس منو نپیچون. و اینکه من مگه خرم که خر فرضم کردی؟؟
_بابا من تو رو خر فرض نکردم. فقط نگران دختر داییم هستم..
نمیدونم چرا این چند روز همه نگران من شده بودن.
اون ۶ سالی که داشتم از درد میمردم کجا بودن؟این آدما دقیقا همونایی بودن که توی این ۶ سال جواب سلام منم نمیدادن،حالا چطور براشون مهم شدم؟؟
اون موقع که تو کوچه های خلوت تهران با ترس و وحشت قدممیزدم و جونی نداشتم این ها کجا بودن؟
چرا اون موقع ادعای دختر دایی و دختر خاله نداشتن؟
گفتم
+ببینپسر جون. من اینهمه وقت خودم بودم و خودم. حالا هم دل نگرانی و ترحم شمارو لازم ندارم.
اگه .... تاکید میگم، اگه یک بار دیگه ..
انگشت اشاره ام رو سمتش گرفتم .
+سمت من و کارم بیای و بگی نگرانی من میدونم و تو...
اونموقع اون روی ساحل رو میبینی
پس به نفعته که سر به سر من نزاری!
بعدم جلوی چشمای مات شدش وارد خونه شدم و با برداشتن کوله و مانتوم سمت ماشینم راه افتادم
بابام پشت سرمگفت
_کجا .. کجا این وقت؟؟
+میرم خونه کار دارم.
_ساحل شبه جاده خطرناکه عمرا بزارم بری..
رامین با چشمای به خون نشسته ظاهر شد و رو به بابام گفت
_منم باهاش میرم .یه کارِ فوری برام پیش اومده وسایلش خونه ی شماست .
انگار نه انگار، گفتم
+لازم نکرده خودم میرم
اما کی میشنید؟آخرشم رامین سوار ماشین شد و من سمت شاگرد نشستم...
نه اون سر صحبت رو باز میکرد نه من دوست داشتم باهاش حرف بزنم.
اما با وجود چشمای قرمز و چهره ی عصبانیش میدونستم به زودی قراره جنگی برپا بشه. جنگی که من برای امشب طاقتش رو نداشتم
همونجوری که داشتم به چیزای مختلف فکر میکردم ، توی ماشین چشمام سنگین شد و خوابم برد...
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت هشتم ]
ساحل:
با ترمز بدی که رامین گرفت به سمت داشبورد ماشین پرت شدم و از خواب پریدم،
که صدای داد رامین توجهم رو جلب کرد
_هوووی .. کوری مرتیکه؟؟؟
من به جای مردی که تو ماشین جلوییمون بود از دادِش ترسیدم و وقتی به خودم اومدم و شرایطو درک کردم رو به رامین گفتم
+برو بچیچ جلوش!
_چی میگی؟سرت چیزیش نشد؟
+خوبم. برو بپیچ جلوش ، مرتیکه بیشعور نمیدونه نباید اینجوری سبقت بگیره!!!
_بشین سرِ جات
+آقا اگه میترسی تو بچیچ جلوش من پیاده میشم
_من میترسم؟؟ تو نبودی که دهن یارو رو سرویس کرده بودم!
+من؟ خوب چرا من نبودم؟؟ بریم باهم سرویسش کنیم.
_بشین بابا! مالِ من فازِ لاتارو برندار!
حرصم گرفت اما بیخیال شدم. از طرفی سرم که خورده بود به داشبورد درد میکرد و حالِ جر و بحث نداشتم.
ضبط رو روشن کردم و یه آهنگ رندوم پِلی کردم :
[
میگن هیچ عشقی تو دنیا
مثل عشق اولی نیست
میگذره یه عمری اما
از خیالت رفتنی نیست
داغ هیچکی مثل اونکه
پس میزنتت نیست
چقدره تنها شی وقتی
هیچکسی هم قدمت نیست
و.....
[
سرمو به شیشه تکیه دادم و اجازه دادم توی خاطراتم غرق بشم.
با خواننده میخوندم و زمزمه میکردم.
اما گریه.. نه!
گریه نمیکردم! فقط با غم و حسرت به آهنگگوش میدادم و میخوندم..
رامین هرزگاهی بهم نگاه میکرد جوری که
انگار دیوونه دیده باشه!
البته این فقط نظر رامین نیست،همه منو دیوونه میدیدن!!
منم قبول داشتم. من دیوونه بودم..
اما همین دیوونه خیلی عاقل تر از بقیه رفتار میکرد!
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت نهم ]
دیگه کمکم رسیده بودیم که رامین از مسیر خونه منحرف شد و به سمتی نا معلوم ماشین رو هدایت کرد . گفتم
+کجا میری ، خونه اونور بود!
_میدونم!
+پس کجا داری میری ؟ برو خونه رامین..
_یه کاری باهات دارم بعدش میریم خونه
+لازم نکرده . الان بریم خونه ،من خستم خواهش میکنم ..... رامیننننن !
_درد و رامین! انقدر حرف نزن بدونم دارم چیکار میکنم ..
حرفش قلبم رو فشرد و مُهری شد روی لبام ، تا دیگه چیزی نگم. دلخور بودم ازش. شاید من واقعا الکی الکی دارم وقتمو تلف میکنم . نه؟؟
بغل پارک نگه داشت و ماشینو پارک کرد و رو به من گفت
_پیاده شو!
نایی برای جر و بحث نداشتم. قرص های خواب آوری که میخوردم الان اثر کرده بود.. و واقعا خوابم میومد.
پس راهی نداشتم..
پیاده شدم و بهش گفتم
+برو از اون دکه یدونه بطری آب بگیر دارم میمیرم ..
_تو بشین اونجا الان میام!
نشستم وبعد از چند دقیقه رامین با بطری اب معدنی کنارم روی نیمکت پارک نشست و بطری رو داد دستم
قرصِ مدافینیل* رو از کیفم در آوردم و با آب خوردم.
رامین ورقه ی قرص رو از دستم کشید و گفت
_برای چی قرص میخوری؟
+فعلا برای بیدار موندن! کارِ مثلا واجبت چی بود؟
_چرا با من اینجوری میکنی؟؟؟
این جمله برام خیلی آشنا بود. این جمله منو به ۶ ساله پیش برگردوند.
سوالی که خودم ازش پرسیدم رو داره بعد از ۶ سال تمام ،از من میپرسه!
_با توام ساحل!!
+چجوری میکنم؟
_از وقتی برگشتم اصلا منو ندیدی!انگار نه انگار که رامین برگشته، تو چرا اینجوری شدی؟؟
بازم همون سوالِ ۶ سالِ پیش که من ازش پرسیدم.
چه عجیب بود حالش.
دقیقا شبیه اون روزِ من ، سردرگم بود.
اما سردرگمی من از جنس عشق بود و رامین بویی از عشق نبرده بود.
اگر هم الان سردرگمه فقط بخاطر اینه که انتظار داشته بازم برام با اهمیت باشه...
_دلیل سکوتت چیه؟ چرا منو زجر میدی دختر؟ تو مگه منو مثل داداشت نمیدی؟
کو اون خواهرِ ۶سال پیشِ من؟.
از اینکه فکر میکرد مثل برادرمه و منو خواهرش میدید عصبانی شدم و گفتم
+خاکش کردم. اون دختر مرده!
منم زجری بهت ندادم،ازم دور باش تا اذیت نشی. و یه چیزِ دیگه..
تو هیچوقت برای من برادر نبودی و نیستی و نخواهی بود!
منم خواهر کسی نیستم!
_حداقل دلیل بد رفتاری هات رو بهم بگو. تو که حرفاتو زدی. اینم بگو
خواستم بگم دلیلش خودتی!خودِ سنگدلت که تازه الان یادت افتاده ساحلی وجود داشته که مراقبت بوده !.
+روزِ اول گفتم
به پر و پای من نپیچ ، دورم نباش.
تمام!
کلافه و غمگین چشماشو روهم گذاشت و گفت .
_حداقل بگو اون پسر عمت چی بهت گفت که بهم ریختی!
+دوباره باید بهت یادآوری کنم که (به پر و پای من نپیچ ، دورم نباش. )؟؟؟بهت مربوطه؟؟
عصبانی بود. جوابِ هیچکدوم از سوالاش رو نگرفته بود
بلند شد و دستی به موها و گردنش کشید و بعد از دو دقیقه سکوت و تأمل گفت
_باشه هر جور تو بخوای. من میرم و دورت نمی پلکم! اما یادت باشه کی این دوری رو خواست!
جوری حرف میزد که انگار عاشق و معشوقیم و قراره همو ترک کنیم
..انگار نه انگار قاتل و مقتولیم!
_اما.... این فقط یه زمانِ کوتاه مدته!
بهت فرصت میدم رفتارتو نسبت به من درست کنی و توی این زمان سعی میکنم کاری به کارت نداشته باشم..
خوب فکراتو بکن!
بعدم سوئیچ ماشینو گذاشت کنارم و رفت.
نفهمیدم کجا رفت و چجوری رفت..یا اصلا کجا میخواد بره و چه اتفاقی میوفته.
اما برام خنده دار بود
چجوری با خودش فکر کرده که رفتارم با دوری ازش بهتر میشه؟
چقدر این پسر مغرور و خودخواه بود!
سوئیچ برداشتم و رفتم خونه.
وقتی رسیدم مستقیم سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم. اما با مدافینیل واقعا خوابم پریده بود.
پس کمر به قتل خودم بستم و شروع کردم به مرور کردنِ خاطرات ۶ سال پیش!
شبی که به امشب خیلی شباهت داشت..
همون حرف ها ، همون آدم ها ، فقط با جایگاه متفاوت!
___________
مدافینیل : یک داروی محرک است برای افزایش هوشیاری ، کاهش خواب آلودگی و افزایش تمرکز!
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت دهم ]
فِلَشِ بَگ بِه ۶ سالِ پیش:
ساحل:
در خونه رو باز کلید باز کردم و با سرعت تمام توی خونه رو نگاه کردم. همه جا تاریک بود .
برقارو روشن کردم و رامین رو نشسته و با دستی خونی دیدم.
جیغ زدم و سمتش رفتم
+وای رامینننن دستتووو چیکار کردی؟؟
رامین داره خون میاد. بلند شو بریم بیمارستان.. رامیننننن
_بسه!!!!!!!!
هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت ، رامین اینجوری بامن حرف نزده بود! تعجب کردم و ترسیدم.
+آخه ..داره... خون .. میاد!
_بزار بیاد. دوست دارم خون بیاد
و بلافاصله مشتش رو دوباره به آینه ی شکسته ی روی دیوار زد.
جیغ زدم
+رامیننن نه تورو خدا. این چه کاریه میکنی... چی شده؟
_هیچی. فقط از اینجا برو . همین الان. من به تو و جیغات نیاز ندارم
صدای خورد شدنِ غرورم رو شنیدم ولی گفتم
+رامین .. چی شده...؟ چرا با من اینجوری میکنی؟؟ چرا جوری رفتار میکنی که انگار آشغالم!!
_بسته ساحل بسته خستم کردی با این چرندیاتت!
چرندیات بود؟ نه اینا حرف دلم بود. اما اون چه بی رحم میگفت که حرفِ دلم چرندیاته!
+تو چرا اینجوری شدی رامین .. دیگه نمیشناسمت.. با این حرفات من دیگه نمیتونم کنارت باشم..
_همون بهتر .. نون خور کمتر باشه بهتره
با هر کلمه،هر حرف و هر جمله قلب من بیشتر و بیشتر فشرده میشد.
من نون خور بودم؟من؟؟
+معلوم هست چی میگی رامین؟؟
_خوب میدونم چی دارم میگم. حالا هم که اعصابمو خراب کردی بهتره از اینجا بری!.
راستی کلیدارو هم بزار رو اپن!
این یعنی مُهر مرگ من! جدایی از رامین
یعنی مرگِ ساحل.....
اما دیگه خیلی غرورم شکسته شده بود. حرفی نداشتم که بزنم.
اصلا چی میگفتم وقتی اون منو نون خور و اضافی میدید؟
کلیدارو گذاشتم رو اپن.
خبلی سنگین شده بودم . شاید از درد و غم بود که نمیتونستم صاف و تند راه برم. گفت
_وایسا
دلم برای یه لحظه شاد شد،نکنه شوخی میکرده. آخ من قربونش برم با این شوخی هاش....
یه لحظه از شادیم نگذشته بود که با بی رحمی تمام گفت
_من فردا از ایران میرم !
انگار کوهی از غم رو سرم سرازیر شد...
نه .. رامینِ من داشت میرفت؟ بدونِ من؟؟ برای همیشه؟؟؟
مگه من میتونم بدون اون زنده بمونم؟؟
_و دوست ندارم کسی توی آلمان مزاحمم بشه حالا به هر دلیلی!!.
دقیقا داشت میگفت که نباید بهش زنگ بزنم و من براش یه مزاحمم!
دیگه قلبم طاقت نیاورد و دویدم و از اون خونه ی نحس خارج شدم
اشکام مثل ابر بهار سرازیر بود...
حرفهایی که زد قلبمو از هم متلاشی کرد و مُهر زد روی برگه ی مرگ من!!!
آخ دختر . ساحل بدبخت! تو دیگه هیچکسو نداری!!! حتی خودت!
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت یازدهم ]
ساحل:
چند روز از اون شب میگذشت.
رامین رو ندیده بودم.
از مامان بابام شنیدم که خونه گرفته و تقریبا دور از خونه ی ما به زندگیش ادامه میده
خاله آیلار و شوهرش هم دقیقا واحدِ بغل مارو اجاره کرده بودن .
امروز آقای رحمتی به خاطر موضوع مهم تجاری به قشم رفته بودن و نیاز به وجود من داخل شرکت نبود..
پس امروز و فردا شرکت نمیرفتم.
به توصیه ی مامانم قرار بود امروز به کلاسِ نینجوتسو*ی دختر همسایمون برم تا یه چیزایی یاد بگیرم.
قرص دیازپام*رو با بطری آب سر کشیدم و با برداشتنِ کوله راهی باشگاه شدم...
ساعت نزدیک ۱۰ بود که رسیدم به محل مورد نظر..
بالای در روی تابلو نوشته بود
<باشگاه رزمی حسین فهمیده>
وارد شدم و یه راست توی رختکن لباسِ سرتاسر سیاهم رو پوشیدم.
دخترِ ریزی که معلوم بود مربی باشگاهه به همه با تکبر سلام بلندی کرد و رو به من گفت
_به به . انگار شاگرد جدید داریم بیا جلو ببینم چی بلدی...
میخواست منو جلوی همه ضایع کنه، اما منو؟
نمیدونست من فقط ضایع میکنم؟؟
وسط زمین رفتم . گارد گرفت و گفت
_هر جور بلدی با من مبارزه کن تازه وارد!
من تازه وارد بودم؟
آره شاید توی این باشگاه تازه وارد به حساب میومدم اما توی مهارت های رزمی من تازه وارد نبودم! اون تازه وارد بود.
نیشخندی زدم که گفت
_حمله کن
با سادگی و تقریبا با کمی دلهره ی ساختگی گفتم
+شما اول حمله کن..آخه میدونی... بلد نیستم
_باشه ولی من مراعاتِ کسی رو نمیکنم.حواست باشه!
بازم نیشخندی زدم
تایم بازی ۱۰ دقیقه بود. حمله هاش رو با دفاع جواب میدادم و اصلا ذره ای حمله به کار نمی بردم.
کلافه و سردرگم از دفع کردنِ حمله های ماهرانش دوباره به حمله ادامه میداد.
دقیقه نهمِ بازی ، یک دقیقه به تموم شدنِ بازی بدون بدست آوردن هیچ امتیازی از جانب طرفین بود.
شروع کردم به حمله.جوری میزدم که فرصت دفع کردن نداشت .
در ثانیه های آخر خاکش کردم* و به زمین زدمش.
بچه های باشگاه از تعجب و شگفتی به وجد اومده بودن و نگاه هاشون روی من و مربی خودشون که اسمش نگار بود متوقف شده بود.
شگرد من این بود..
من وقت و تمام توانِ طرف مقابل رو توی ۹ دقیقه تلف میکردم و در دقیقه آخر جوری حریف رو با بیشترین امتیاز شکست میدادم که خودش هم میموند.
حالا این من بودم که مراعاتشو کردم..
فقط حمله هایی برای ترس بود.
من اگه میخواستم باهاش مبارزه کنم الان زنده نبود!
دفاع ، دفاع ، دفاع ، حمله ی آگاهانه و برد!
شگرد من این بود ، شگردِ سرخ !
____________
نینجوتسو: ورزش رزمی
دیازپام : داروی خواب آور
خاکش کردم : اصلاح،به زمین زدن
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت دوازدهم ]
ساحل :
بعد از شکست بسیار ساده ی نگار با یکم تمرین سانس تموم شد و من از باشگاه زدم بیرون و سمت خونه راه افتادم.
مامانم خونه بود و این عجیب بود
جدیدا همیشه ساعت ۱۲ برای نمازِ جماعت با خاله آیلار میرفتن مسجد،اما الان اینجا بود.
سلام کوتاهی کردم و وارد اتاقم شدم
خواستم برم حموم که درِ اتاقم به صدا دراومد
گفتم
+بله مامان
_عزیزم میتونم باهات حرف بزنم؟
+بله حتما
اومد داخل اتاق. وقتی اینجوری باهام رفتار میکرد معلوم بود اتفاق مهمی افتاده.
_خسته نباشی
+قربونت
_چیزای خوبی یاد گرفتی؟
تو دلم خندیدم،من که یاد نگرفتم ولی فکر کنم نگار یاد گرفته باشه
+آره خوب بود
_میخواستم یه چیزی بگم ... دو دل بودم اما الان باید بگم.
+بگو راحت باش
چشمامو ریز کردم و به دقت به دهان مامانم خیره شدم
_امشب قراره برات خاستگار بیاد
مغزم هنگید. انتظار هر خبری رو داشتم جز این
+من مگه نگفتم خاستگار راه ندید..؟؟؟
_گفتی ولی هممن و هم بابات نتونستیم چیزی به طرف بگیم . بد میشد برامون
+حالا اون طرفی که انقد برای آبروی شما مهمه کدوم نادونیه؟
_محمد پسر عمه محبوبت!
باورم نشد . درست شنیدم؟محمد؟خاستگاری من؟
امکان نداره
+مامان تو که جوابِ منو میدونی چرا اومدی ؟
_میدونم جوابت چیه.فقط آبرومندانه رفتار کن و جوابتو با احترام بیان کن
این یعنی من مایه ی آبرو ریزی بودم؟
مامانم خواست سمت در بره و خارج بشه که با صدای آرومی اما تند گفتم
+من مایه ی آبرو ریزی ام؟
مامانم که تازه معنی کلامش رو درک کرده بود تند برگشت و گفت
_منظورم این نبود ساحل. به خدا قسم به جونِ احمدم ... من فقط گفتم مراعاتِ فامیلو بکن
+باشه مامان. تو راست میگی
اگرم نگفته باشی میدونم تو دلت اینو میگی. واقعا من مایه ی آبرو ریزی هستم.!
_نه ساحل اینجوری نیست
کوله ام رو برداشتم و از در بدون توجه به صداهای مادرم گذشتم و از خونه بیرون زدم
سوار تاکسی شدم.
بعد از ده دقیقه رسیدم به ساختمان بزرگ و بلند که چند منطقه بالاتر از خونه ی خودمون بود. با آسانسور بالا رفتم و با کلید در رو باز کردم
اینجا خونه ی مجردی من بود. همدمِ شبایی که از درد و غم جیغ و فریاد میزدم
البته کسی از وجودش خبر نداشت و نباید میداشت!
لباسامو درآوردم
گوشیمو برداشتم. شماره ی هیما رو گرفتم و گذاشتم رو بلندگو
_بله؟
+میخوام درباره ی روابط قبل و بعد از ورود به ایرانِ محمدِ یوسفی فرزندِ میرزا، تحقیق کنی،تا دو ساعت دیگه لازم دارم!
_ آماده میکنم
گوشی رو قطع کردم.
این موضوع برام عجیب بود ،من و محمد رابطه ی پسر عمه و دختر داییِ خوبی هم نداشتیم،چه برسه به عشق و عاشقی!
یه کاسه ای زیرِ نیم کاسه بود..
سرمو گذاشتم و با ذهنی شدیدا مشغول خوابیدم......
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت سیزدهم ]
رامین:
چند روزی میشد که از ساحل دور شده بودم.
رفتارهایی که در برخورد با من انجام میداد خیلی بی ادبانه و توهین آمیز بود
به طوریکه بعضی وقتا حس میکردم این ساحل ، دیگه اون ساحل نیست.
نمیدونم چرا یهویی برام انقدر مهم شده بود.
مهم بود که بهم اهمیت بده ، باهام درست حرف بزنه.
من چرا اینجوری شده بودم؟
تا قبل از رفتن به آلمان حتی دلم نمیخواست یه لحظه باهاش چشم تو چشم بشم و حالاااا.....
مغزم داشت سوت میکشید.
فنجون قهوه رو توی دست گرفتم یه راست و بدون وقفه سر کشیدم.
تلخی قهوه ، اونم قهوه ای که سرد شده بود تا انتهای معده ام رفت و تمام دهانم رو تلخ کرد.
توی این چند روز به شرکت ساخت و سازی که از قبلِ برگشتم از آلمان با مدیرش حرف زده بودم ، میرفتم و کار میکردم.
البته به عنوان حسابرس و تقریبا منشی.
زیاد به رشته ام نمیخورد ولی کارم رو دوست داشتم و علاوه بر دوست داشتن توش مهارت هم داشتم.
امروز مدیر عامل ، شرکت نبود و منم لازم نبود حضور داشته باشم چون تموم کارهام رو روز قبل ، انجام داده بودم.
با صدای تلفن از افکارم دست کشیدم و به صفحه ی موبایل نگاه کردم
<مامان آیلار>
یعنی مامان با من چیکار داشت؟؟؟
+بله؟
_سلام رامین خوبی پسرم
+ممنون مامان. خداروشکر.
_الحمدلله . میگم رامین امشب خونه ی خواهرِ احمد آقا شام دعوتیم.
همون محبوب خانم که برای خوش آمد گویی به پسرش توی کرج دورهمی گرفته بود.
با اسمِ اون شب اخمام فورا توهم رفت.
+متوجه شدم. دلیلِ دعوت چیه؟
_من از خالت پرسیدم گفت انگار میخوان ساحل رو برای محمد پسرش امشب خاستگاری کنن ، برای همین...
دیگه ادامه ی حرفش رو نفهمیدم و نشنیدم
یعنی نشد که بشنوم.
نذاشت ذهن شلوغ و آزرده ام..
برای ساحل خاستگاری کنن؟.
میخواستن از ساحل خواستگاری کنن؟
ساحل ازدواج کنه؟
من چرا اینجوری شده بودم؟؟؟ چرااا..
نکنه حرف های بابا بزرگ واقعیت داره و من... من..
نتونستم .
نتونستم جمله رو کامل کنم.
جوابِ مامانم رو دادم . سریع ، بدون وقفه ، تند و سرد!
+نمیام خدافظ
و بعد گوشی رو قطع کردم و طرفی پرت کردم.
عجیب بود حالم.بدجور عجیب بود...
نه میدونستم چی میخوام
نه میدونستم چی باید بخوام...
فقط میدونستم نباید ساحل رو با کسی ببینم. چون اونوقت کار دستِ هر سه مون میدم!
تنها راه این بود.
اون نباید میرفت به مهمونی.
اگه خودشم بخواد من نمیزارم بره به اون مهمونی!!!
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت چهاردهم ]
رامین :
جلوی درِ خونه خاله وایساده بودم.
داخل نمیرفتم. فقط منتظر بودم ساحل از سرکار برگرده
برگرده تا بره به اون مهمونی.
منم نزارم بره!
همونجور که توی ماشین نشسته بودم به آویز آینه چشم دوختم.
خیلی وقت بود داشتمش.آویز قلبِ مشکی!
یادمه روزِ تولد ۲۳ سالگیم که مربوط به ۸ سال پیش بود خودم برای خودم خریده بودم.
اولش فکرکردم هیچکس نمیدونه که تولد منه
البته کسی یادش نبود. حتی مامان و بابام.
اما ساحل یادش بود.
اون همیشه متفاوت بود.
وقتی فهمیدم روز تولدم رو کسی یادش نمیاد ، رفتم سمت خونه ی مجردی خودم.
توی راه برای خودم این آویز رو خریدم.
نمیخواستم تولدم برام روزِ بدی باشه.
وقتی رسیدم ،ماشین ساحل دم در بود.
ساحل از ماشین با کیک و جعبه اومد بیرون و با ذوق زیادی که داشت گفت:
_سورپیرایز!!!!
دیدم جوابِ تماسام رو ندادی،گفتم خودم بیام پیشت!
وقتی یادم میوفته چجور جوابش رو با بی رحمی و سردی دادم و دلشو شکوندم واقعا از خودم متنفر میشم،ولی من اون موقع واقعا تحت فشار بودم.
حالم خوب نبود و نمیدونستم چیکار میکنم...
یه صدایی درونم میگه مگه اولین و آخرین باری بود که باهاش این رفتارو داشتی؟؟؟
با بیرون اومدن ماشین از پارکینگ و دیدن خاله و آقا احمد توی ماشین ، اونم بدون ساحل متوجه شدم که ساحل خونه نیست و با مامان و باباش نمیاد!
پس هر نقشه ای که من کشیدم قاعدتا بی اساس و غیر قابل استفاده بود..
نه معلوم بود کِی میاد،نه معلومبود میاد یا نه،نه معلوم بود با من چه رفتاری داره!
سردرگم و با نا امیدی زنگ زدم به مامانم
_جانم پسرم؟
+مامان من امشب میام.
_باشه قربونت برم. من و بابات اومدیم توهم زود بیا..
گوشی رو قطع کردم
شانس بیاری ساحل!
شانس بیاری که من قبلِ رسیدنِ تو اون پسره رو نکُشم!!!
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت پانزدهم ]
رامین:
نزدیک ۲ ساعت بود که خونه ی محبوب خانم بودیم.
اما هنوز ساحل نیومده بود.
ساعت دیگه نزدیک به ۱۱ بود
با اینکه خاله و احمد آقا استرس نداشتن و میگفتن ساحل بچه نیست، اما من یه دلشوره ی عحیبی داشتم.
محمد از اون موقع میرفت و میومد سراغ ساحل رو میگرفت
بد از اون مادرش بود.
خیلی سعی میکردم به کسی گیر ندم و تو لاک خودم باشم
پس رفتم گوشه ی خونه روی مبل تک نفره نشستم و شماره ی ساحل رو گرفتم
یه بوق .... دو بوق.... سه بوق. مشترک مورد نظر پاسخگو نیست،لطفا بعدا تماس بگیرید...
برنمیداشت.
چند بار زنگ زدم،اما هر بار همون نتیجه قبلی رو میداد.
ساحل جواب نمیداد.
دیگه نا امید شده بودم و به در و پنجره نگاه میکردم
یه لحظه گوشیم زنگ خورد.
شماره ساحل بود.
بددن وقفه و با کنجکاوی گفتم
+چرا جواب نمیدی ،،،، کجایی تووو؟
انقدر بلند گفتم که نگاهِ کل خانواده به من بود.
برای طبیعی جلوه دادنش گوشی رو از گوشم پایین اوردم و گفتم رفیقه و رفتم تو حیاط.
گوشی رو چسبوندم به گوشم و گفتم
+کدوم گوری هستی؟
_ببخشید آقا شما نسبتی با ساحل فرهمند دارید؟
صدای ساحل نبود،
+ببخشید گوشی ساحل دستِ شما چیکار میکنه ؟
_از بیمارستان تماس میگیرم. حالِ خانم فرهمند بد شده ، اینجا بستری شدن.
تعجب و وحشت کل بدنم رو در بر گرفت
+ببخشید کدوم بیمارستان!؟؟؟؟
بعد از گرفتن آدرس رفتم داخل تا سوئیچ ماشین و وسایلمو بردارم.
_کجا رامینجان؟؟
+دوستم حالش بد شده . میرم بیمارستان پیشش.
اگه میگفتم ساحل بیمارستانه،صد در صد نگران و آزرده خاطر میشدن.
پس بهشون نگفتم و تنهایی روانه ی بیمارستان شدم..
بعد از چند دقیقه رسیدم به بیمارستان
سمت میز پذیرش رفتم و مشخصات ساحل رو دادم
_شما همونی هستید که تلفنی باهاشون صحبت کردم؟
+بله. فکر کنم. اتاقِ خانم فرهمند کجاست!!!
_انتهای راهرو. تختِ ۵۵. دکترشون هم هستن. خواستید باهاشون صحبت کنید..
تا تختِ ۵۵ دویدم .
با دیدن ساحل اونم بی هوش و رنگ پریده روی تخت بدنم به لرزه در اومد.
بغلش وایسادم.
مردی که انگار دکتر بود گفت
_شما همراهش هستید؟
+بله.
_من عامری دکتر ایشون هستم. میشه باهاتون صحبتی داشته باشم؟
+بله حتما
با همراهی دکتر ، از تخت دور و وارد اتاق خودِ دکتر شدم
با اشاره ی دکتر روی صندلی نشستم.
_خب ... بی مقدمه بریم سراغ اصل مطلب.
+بفرمایید.
_اولین موضوع مریض که خطرناک هست مصرف قرص های نایاب و عجیبیه که درونِ کیفش بود. که حتما باید ازش جلوگیری بشه.
دومین مطلب که مهم تر از اولی هست مشکل روانی ایشونه..
+مشکلِ روانی؟؟
_بله. ایشون حمله ی عصبی شدید بهشون دست میده که نشانه ای از مشکل روانیه.
و.....
حرف های دکتر رو کامل شنیدم و متوجه شدم.
وقتی از اتاق بیرون میرفتم گفت
_از من که دکتر هستم میشنوید بهتره سعی کنید براش آرامش به ارمغان بیارید.
معلومه که نه ذهنش و نه دنیاش بویی از آرامش نبرده...
و اینکه تا چند دقیقه دیگه بهوش میان و مرخص هستن.
+ممنون
_وظیفه بود
ذهنم درگیر شد.
درگیر چیزهایی که دکترش میگفت.
وقتی به تخت رسیدم با دیدن چشم های بازش لبخند رو لبم نشست
+خوبی؟؟!
_من اینجا چیکار میکنم؟
+هیچی. حالت بد شده اوردنت بیمارستان. الان بهتری؟.
_آره. فقط میخوام برم خونه!!!
+باشه باشه. یکم صبر کن برم ترخیصت کنم.
آروم بود. شایدم اثر دارو ها بود که باهام تندی نمیکرد.
کار های ترخیص رو انجام دادم و بهش کمک کردم تا سوار ماشین بشه.
بعدم سمتِ خونه ی خالم حرکت کردم.
_نرو اونجا.
+ها؟؟
_میگم نرو خونه ی ما.
+چرا؟
_چرا داره؟؟مامانم منو با این وضع ببینه سکته میکنه
+پس کجا ببرمت؟میخوای بری خونه ی ما ،پیش مامانم؟
_نه لازم نیست. میرم خونه خودم.
خونه ی خودت؟؟
ساحل خونه داشت؟؟ من چرا خبرنداشتم؟
اصلا چرا باید خونه داشته باشه
آدرس خونه رو بهم داد. اینکه بالاشهر بود باعث تعجب زیادم شد.
بهش کمک کردم تا وارد خونه بشه.
خونش طبقه ۱۰ بود و خیلی بزرگ.
وارد شدم .بهش کمک کردم تا روی مبل بشینه هر لحظه تعجبم بیشتر میشد.
_نمیخوای بری؟؟
دوباره شده بود همون ساحل خشن و بدون عاطفه!
+میرم
_الان برو. میخوام بخوابم.
+باشه
بلند شدم و تا خواستم از در بیرون برم گفت
_رامین!
برگشتم و گفتم
+بله؟
_از قضیه امشب کسی چیزی نفهمه و نمیخوام هم چیزی بشنوم!
بابت کمکت هم ممنونم..
+خواهش میکنم.باشه.
از آسانسور و ساختمون خارج شدم.
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه ی خودم.
از [نمیخوام هم چیزی بشنوم!]
منظورش این بود که من ازش چیزی نپرسم. من بهش نصیحتی نکنم.
واقعا این دختر عحیب بود.
بازیکن و بیرحمِ قهاری بود"
کسی که حتی منم شکست میداد..
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [پارت شانزدهم]
ساحل:
با سردرد شدید از خواب بیدار شدم.
نزدیک به ۹ صبح بود.
صدای زنگ در هنوز توی سرم بود.
بزور از روی مبلی که دیشب روش خوابیده بودم بلند شدم و سمت در رفتم و بازش کردم.
رامین بود که هراسان و نفس نفس زنان به من نگاه میکرد . گفتم
+ها؟؟؟؟ چیه؟ روح دیدی؟
با نگاه خیره اش حواسم به خودم جلب شد و توی آینه ی کنار در خودمو نگاه کردم
شال که سرم نبود و موهام بهم ریخته.
لباسم همون مانتوی دیشب بود و فقط تیشرتِ زیرش معلوم بود.
درو پیچ کردم و شالمو از روی مبل قاپیدم و دوباره درو باز کردم و گفتم
+ها؟؟چیکار داری این وقتِ صبح؟
به خودش اومد و گفت
_مامانت خیلی زنگ میزد و سراغتو میگرفت.نگران بودن همه.انگار گوشیتم خاموشه .منم خواستم نگران نباشن گفتم پیشِ منی.
دستمو زدم تو سرم!
تازه یادم افتاد که گوشی و وسایلم جا مونده توی همون خونه!
هر دم از این باغ بری میرسد،تازه تر از تازه تری میرسد...
و البته بعد تر از بعد تری میرسد.
+الان من با تو چیکار دارم که بگم پیشِ تو بودم ، آقای باهوش؟؟؟؟
_راستش نمیدونم... .
+عالیییی. آخه پسر خوبببب ، تویی که نمیدونی چرا اینو گفتی؟؟؟؟؟ ها؟؟؟
_میذاشتم خالم و باباتو به کشتن بدی؟
رفتم داخل خونه و با آشفتگی داخل آشپزخونه شدم.
_بیام داخل؟
چه سوال مسخره ای!
+بیا.
داخل شد. بطری آب رو از داخل یخچال برداشتم و سر کشیدم.
به مغزم خون نمیرسید.
نصف آب رو نگه داشتم و سمت کیفم رفتم تا قرص دیازپام رو بخورم.
قرص رو که از داخل کیفم درآوردم رامین گفت
_این چیه؟؟
جوابی ندادم که قرصمو از دستم قاپید.
دیگه واقعا ظرفیت نداشتم..
+همین الان اونو بده به من!!.
_تا نگی نمیدم
+رامین با اعصابِ نداشته ی من بازی نکن. بِدش به من!
_برای چیه؟؟؟ تو چته؟
براش واقعا مهم بود که من چمه؟
+من اگه اونو نخورم نمیتونم بخوابم ! اوکی؟
قابلیت قرص این بود. خواب آور!
چون خودمم میدونستم بدون اون میتونم بیش از ۷۲ ساعت بدون هیچ مشکلی بیدار بمونم
یه لحظه تعحب کرد. بعد دستش سست شد و رفت توی فکر.
پشت مبل بود و پشتش به آشپزخونه بود.
از فرصت استفاده کردم و از روی مبل پریدم و در همون لحظه قرص هم از دستاش قاپیدم.
مستقیم همون جور رفتم تو آشپزخونه و قرص رو خوردم و آب رو سر کشیدم.
_یعنی چی که نمیتونی بخوابی؟ مگه میشه ؟
تازه خبر نداره که بیشتر ویژگی های من ، برای بقیه نشدنی و کمیابه
+هزار بار گفتم اینم بارِ هزار و یکم.
توی چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن! به مامانم میگم ماشینم خراب شده بوده. تو جاده موندم به تو زنگ زدم. تا الانم درگیرِ ماشین بودیم.
گوشیم هم شارژش تموم شده. اوکی؟
_باشه.
+حالا هم میخوام برم دنبال ماشینم.اگه دیگه گند دیگه ای نزدی که بگی ، میتونی بری.
+ماشینت کجاست؟ میخوای با چی بری دنبالش
چقدر سوال میپرسه...
+پا دارم و الان میخوام با تاکسی برم
_من میبرمت خب.
+حوصله ی سوال و جواب ندارم!
_چیزی نمیپرسم..
نفس عمیقی کشیدم و با صدا ی بلندی بیرون دادم.
+باشه. برو منم لباس بپوشم میام.
_اوکی.
از در بیرون رفت و منم درگیر پوشیدن لباس شدم.
حالا مشغله ی جدید تری پیدا کردم.
یعنی رامین متوجه میشد که اون خونه ، همون خونه است؟
یعنی یادش میومد اونجارو؟
اصلا یادش مونده بود؟
اونکه مثل من انقدر درگیر گذشته نبود پس ممکن بود یادش رفته باشه...
چه روزِ مسخره و پر مشغله ای . کِی پس این روز تموم میشه؟؟؟
https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از < ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [پارت هفدهم]
رامین:
سمت آدرسی که داده بود میرفتیم.
راه و مقصد برام آشنا بود،ولی اونقدرا هم اهمیت نداشت.
ساحل ساکت و بدون هیچ حرف یا حرکتی به بیرون زل زده بود و خیابون و ماشین هارو نگاه میکرد.
هِی تو سرم تکرار میشد :
یعنی چی که نمیتونه بخوابه!
. مگه میشه؟.
انسانِ زنده ای که نتونه بخوابه؟؟؟؟
اصلا چرا ؟
ساحل که قبلا سالم بود؟
تازه یادمه ۳۰ ساعت از ۲۴ ساعت رو میخوابید.
چجوری به این ساحل تبدیل شده...؟
حالا که فکر میکنم خیلی تغییر کرده.
تضاد زیاد و عجیبی بین اون ساحل و این ساحل هست.
اون ساحل آدم شاد و پر انرژی بود،به فکر دیگران بود و به همه کمک میکرد.
سعی میکرد همیشه پیشم باشه و باهام با لطافت حرف میزد.
افکار دخترونه و نحیفش داشت.
اندام ریز و موهای بلندِ موج دارش همیشه باعثِ این میشد که من اونو کوچیک و ضعیف به شمار بیارم.
اما این ساحل!
چقدر تغییر. راستش بیش از ۳۶۰ درجه تغییر کرده...
نسبت به بقیه بی تقاوته
موهاش کوتاه و لخته.اندامش ورزیده تر شده و اینو زمانی فهمیدم که از روی مبل با مهارت ، پرید و قرص رو در کسری از ثانیه ، قاپید..
اصلا کوچیک و ضعیف نیست
میشه گفت دیگه حتی اندازه ی مورچه هم به من اهمیت نمیده.
چی باعثِ اینهمه تغییر شده؟.
چقدر از هم دوریم... شاید هم همیشه همینقدر دور بودیم،ولی اون باعث میشد تا این فاصله ، معلوم نشه .
_نگه دار.
زدم بغل و تازه توجهم به خونه و کوچه افتاد.
ماشینِ ساحل جلوی در پارک بود.
این که.... این جا که خونه ی قبلی منه!!!!!!!
چشمام دیگه بیشتر از این گرد نمیشد...
این همون خونه ی مجردیمه که ۱۰ سالِ تمام توش زندگی کردم.
همون جایی که روزای تلخ و شیرینمو توش گذروندم...
اما ... چرا دقیقا لوکیشن محلی که ساحل دیشب اونجا بوده اینجاست؟؟
چرا ساحل اینجا اومده؟
_هِی حاجی!
حواسم از خونه و افکارم پرت شد سمتِ ساحل که این حرف رو به زبون آورده بود.
+ها... بله؟
نفس عمیقی از روی بی حوصلگی کشید و گفت
_راه بیوفت بریم یا بشین تو ماشین و منتظر باش
نمیدونم برای چی،اما پشتش راه افتادم
تا لحظه ای که دقیقا ساحل با کلید درِ واحدِ خونه ام رو باز کنه ، البته خونه ی سابقم، باورم نمیشد که الان برگشتم به جایی که ۶ سال پیش ازش رفتم...
حتی وقتی ساحل دکمه ی طبقه ی ۴ رو فشار داد هم سعی میکردم خودمو آروم کنم که اینجا اونجا نیست.
اما با دیدنِ دکوراسیون خونه که با ۶ سال پیش مو نمیزد ایمان آوردم که این جا همون جاست.
با کنجکاوی پرسیدم
+اینجا ... ما اینجا چیکار میکنیم؟ ؟
گوشیش رو از روی میز تلویزیون برداشت و گفت
_قرار بود سوال و جواب نداشته باشیم.. یادت که نرفته؟؟
این دختر زیادی ماهر بود. خوب میدونست چیکار میکنه و چیکار باید انجام بده.
به وسایل نگاه کردم .. همون وسایلِ قبل که من بدون هیچ جابه جایی خاصی،همراه خونه فروختمشون.
فقط عجیب اینجا بود که خاکی روی وسیله ها نبود.
پیانوی اون سمت خونه بامن خیلی خاطره داشت.
اما من ۶ سالِ پیش اونقدر سنگ شده بودم که همه رو از یاد ببرم.
حتی خودمو.
گوشیش که به شارژ وصل شد همون لحظه زنگ خورد.
ساحل ریلکس گوشی رو برداشتم و گذاشت روی بلند گو.
_به نظرت یکم زیادی لفتش ندادی؟؟؟
لحنش از لحنی که با من داشت هم سرد تر و برنده تر بود. جوری که من به جای فردِ پشت تلفن ترسیدم.
:ببخشید.گوشیتون خاموش ....
صدای زن بود. سرد ، ولی کمی ترسیده..
_حرفتو بزن!!!!
یا خدا. این دیگه چه نوعش بود! چجوری انقدر سرد و بی روح حرف میزد.
یه لحظه حس کردم که من این ساحل رو نمیشناسم. آره جوابِ معما همینه:
[من ساحل واقعی و زمانِ حال رو اصلا نمیشناختم ]
https://eitaa.com/atefehdard