eitaa logo
نویسنده ی خیالی..
6 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده ی کوچیکم. که دنیای خیال و داستانام فراتر از حده. خواستی همراه من وارد دنیای داستان شو..
مشاهده در ایتا
دانلود
با عرض سلام خدمت شما عزیزان. توی این کانال فقط پارت های رمان قرار میگیره (رمان در کانال اصلی همچنان قرار داده میشه.)
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت اول ] سمتم اومد تموم خاطرات برام مرور شد‌ نه .... قرار نبود اون اینجا باشه ، قرار نبود من دیگه اونو ببینم. من اونو کشتم... با دستای خودم توی قلبم قبرش رو کندم ... حالا اینجا چیکار میکنه؟؟؟ اصلا برای چی اومده؟؟؟ _سلام. سلام کلمه ی عادی روزمره ما بود،اما من از سلام‌گفتن طرفی که مقابلم بود میترسیدم. چون معلوم‌نبود چه نقشه ای داره که بعد از این مدت طولانی اومده سراغ من!! منی که یک عمر دورش گشتم ولی اون ندید.. توی زندگیش انگار نامرئی بودم. انگار وظیفه ام بود که براش انجام بدم. یکبار هم تشکر نکرد. فقط زخم زد،فقط من رو کشت، اون خودشو توی قلبم چال کرد و من دیگه بدون اون معنایی نداشتم... _جواب سلام واجبه،جواب نمیدی؟ اما دیگه اون دختر سابق نبودم. من عوض شده بودم،من سنگ شده بودم. اون دختر ۱۹ ساله که با صدای این پسر دلش می‌لرزید ، خیلی وقته که مرده.... حالا منی که جلوش وایسادم یه گرگم. یه گرگ ماده...از تار و پودِ نر... تک خنده ای سر دادم. و گفتم +جوابِ ابلهان خاموشی ست . هنوز جرئت نداشتم توی چشماش نگاه کنم. هنوز میترسیدم از لرزیدن دلم برای کسی که منو نابود کرد.. از جوابی که دادم جا خورد ولی کم‌نیاورد _ خیلی وقته ندیدمت،انگار بزرگ شدی.. طعنه زدن کارِ همیشگیش بود اما من دیگه اون دختر بچه ی همیشگی نبودم... +خوشحالم.. _از چی؟ از دیدنِ دوباره من؟ پوزخندی زدم و گفتم +از اینکه ندیدمت .... اینبار دیگه واقعا جا خورد... هنوز چشممو ازش می دزدیدم.. خواست حرفی بزنه که دید جوابی نداره و دهنش الکی باز و بسته شد خسته شده بودم باید میرفتم توی اتاقم .. ظرفیتم برای امشب تکمیل بود و دلم تنهایی رو طلب میکرد. _احترام گذاشتن کارِ خوبیه که به تو یاد ندادن.. انگار هنوز هم ازم طلبکار بود... انگار این من بودم که اشتباه کردم. نه این مکالمه نباید اینجوری پیش می‌رفت.. +به تو هم یاد ندادن.. با خشم گفت _نفهمیدم ... چی گفتی...؟؟ +نفهمی دیگه... تیکه ای از شالم رو توی دستش گرفت و از حرص کشید به سمت خودش _ها؟؟؟؟ حرصش رو درآورده بودم.. حالا وقتش بود.. دقیقا به مرکز چشماش زل زدم،نگاهم رو جدی و عصبی کردم و با صدای بلند تری به صورت خشن گفتم +ببین خوشگل پسر ، پا رو دم من نمیزاری،دم‌پرِ منم نمی پلکی، اگه یه بار دیگه به من توهین کنی دودمانتو به باد میدم!!!!!!!!!! شالو با ضرب از دستش بیرون کشیدم. انتظار این عکس العمل رو از من نداشت و خشکش زده بود. فکر می‌کرد هنوز همون دختر سابقم . اما چه فکر مسخره ای.... +چیشد جناب؟خشکت زده؟نکنه مردی و از دستت راحت شدیم ؟ هنوز توی چشماش زل زده بودم و اونم خیره به چشمای من بود. _چشمات..... فرق کرده.. چرا.. چرا ... اینجوری شده؟ ؟؟ +چجوری خوشگل پسر ؟؟؟ اصلا تو بگو چجوری دوست داری همونجوری درستشون کنم... نظرت چیه؟ یقه شو توی مشتم گرفتم،به خاطر تعجبی که کرده بود راحت سرشو آوردم پایین و با اخم و خشم به چشماش خیره شدم و گفتم +چشمای من به تو چه ربطی داره که دربارش نظر بدی؟ تو رو سَنَنَه*پسرخاله؟ و جلوی چشمای متعجبش از اونجا دور شدم............. ______________________ * (به ترکی: به تو چه) * https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت دوم ] دیدمش بعد از ۶ سال بالاخره دیدمش. بزرگتر شده بود و خانوم تر! با وقار و پخته تر. خب الان دیگه تقریبا ۲۵ سالش بود! تغییر کرده بود . خنده ای که هميشه روی لب هاش بود جاش رو به اخم داده بود. لباسای رنگارنگ اون دختر شاد حالا تبدیل به هودی و شلوار لش مشکی شده بود. باید اعتراف کنم اولش نشناختم. نشناختم دختری که روی مبل نشسته بود و سرش پایین بود. دختری که با دیدن من حتی یک قدم برای خوش آمد گویی نیومد و سمت حیاط راه افتاد. اما مگه میشد اون چشم‌هارو فراموش کرد؟ وقتی به حیاط رفت و بغل حوض نشست بهش خیره شدم.. با صدای مامانم که مدام صدام میزد از فکر دراومدم.. _رامین... پسرم فهمیدی چی گفتم؟؟ با اینکه هیچی نفهميده بودم اما الکی سری تکون دادم و رو به خاله پرسیدم +خاله درس و دانشگاهِ ساحل چیشد ؟ حس کردم خستست گفتم از شما بپرسم. یادمه طراحی میخوند. درسته؟ _آره عزیزم . اما ادامه نداد. از دانشگاه انصراف داد. تعجب کردم‌. امکان نداشت. ساحل برای طراحی میمرد. عاشق طراحی بود. +چراااااا؟؟؟؟ اون که تا جایی که یادمه طراحی دوست داشت... _آره خب. ماهم تعجب کردیم از تصمیمی که گرفت ولی خب اون تصمیش رو گرفته بود. من و پدرش هم مانع نشدیم. عجیب بود برام. اما دیگه نمیتونستم بیشتر از این سوال بپرسم. بهانه ای نداشتم. به بهانه ی اینکه باد به سر و صورتم بخوره وارد حیاط شدم و سمت حوض رفتم. حیاط کوچیک بود. ساحل متوجه من شد . گفتم +سلام. جوابی نداد. سرش پایین بود. اینکه بهم اهمیت نمیداد اعصابم رو خورد کرده بود اما ، ریلکس گفتم +جوابِ سلام واجبه،جواب نمیدی؟ بازم سکوت . منتظر بودم تا لب باز کنه. نیشخندی به لب هاش اومد و گفت _جوابِ ابلهان خاموشی ست. جا خوردم. نه از حرفی که زد بلکه از لحنی که داشت. این صدا ،صدای اون دختری نبود که من می‌شناختم. طعنه زدن و پریدن بهم دیگه کارِ همیشگی ما بود. پس گفتم +خیلی وقته ندیدمت ، انگار بزرگ شدی.. با همون لحن گفت _خوشحالم.. خیلی حالم خوب شد. حس کردم همون دختر جلوم وایساده و ناخودآگاه لبخند روی لبم شکل گرفت و گفتم +از چی؟از دیدنِ دوباره من؟ صدای پوزخندی که زد رو شنیدم گفت _از اینکه ندیدمت... جا خوردم. بدجور ضایع شدم. نه. این دختر مگه همون ساحل نبود؟ پس چرا انقدر سرد رفتار میکرد؟ خواستم جوابشو بدم اما از شوک حرفش دهنم بدون حرف باز و بسته میشد.. بالاخره گفتم +احترام گذاشتن کارِ خوبیه که به تو یاد ندادن.. با یکم مکث با همون لحن که بهش عادت کردم گفت _به تو هم یاد ندادن.. حالم بد شد. خوب میدونست نقطه ضعف من چیه و دست روی همون میذاشت. با خشم‌گفتم +نفهمیدم ... چی گفتی...؟ میدونستم تکرار نمیکنه _نفهمی دیگه... اینبار دیگه اعصابم خورد شد. از کوره در رفتم و شالش رو توی مشتم گرفتم‌.. +ها؟؟؟؟ یهو سرش رو آورد بالا و جوری سرد به چشمام زل زد که سرمای شدیدی کل تنم رو فرا گرفت و جدی و بی حس گفت _ببین خوشگل پسر ، پا رو دم من نمیزاری،دم پرِ منم نمی پلکی ، اگه یه بار دیگه به من توهین کنی دودمانتو به باد میدم!!!!!!!!! شالشو از دستم کشید اما من هیچ عکس العملی نداشتم. ترسیدم. از سردی چشاش. این چشمای اون دختر با احساس نبود. _چیشد جناب؟خشکت زده؟نکنه مردی و از دستت راحت شدیم؟ حرفاش برام گرون تموم میشد، اما نه اندازه تفاوت چشماش در طول این ۶ سال.. هنوز مغزم نتونسته بود حرف هاش رو بفهمه. هنوز گیجِ چشماش بودم... گفتم +چشمات....فرق کرده..چرا.. چرا... اینجوری شده؟ ؟؟ با لحن مسخره گفت _چجوری خوشگل پسر؟؟؟ اصلا تو بگو چجوری دوست داری همونجوری درستشون کنم.... نظرت چیه؟ یهو وحشیانه جلو اومد و یقه پیرهن منو توی مشتم گرفت و سرمو خم کرد چون قدش ۲۰ سانت از من کوتاه تر بود میخواست هم اندازه اش بشم. همونطور خیره به چشمام ادامه داد _چشمای من به تو چه ربطی داره که دربارش نظر بدی؟ تو رو سَنَنَه*پسرخاله؟ کپ کرده بودم. یقه ام رو ول کرد و سمت خونه بدون توجه به منی که مات بودم حرکت کرد و وارد خونه شد. من از تعجب زیاد و ترس از سردی چشماش و حرفهایی که با وقاحت بهم زد از خونه بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم. ______________ (*تو رو سَنَنَه به ترکی : به تو چه؟*) https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سوم ] ساحل: داخل خونه شدم و بدون توجه به نگاه خاله و مامانم سمت اتاقم راه افتادم. بابام یه حسابدار ساده شرکت پخش مواد غذایی بود‌. خونمون دوبلکس بود و نقلی. کل خونه ، ۲ خواب بود و هر دو اتاق طبقه بالا بودن. وارد اتاقم شدم و بدون هیچ وقفه ای خودمو روی تخت انداختم. خسته بودم. از امروز و امشب! صدای بسته شدن در حیاط اومد و یه ماشین با سرعت از کوچه بیرون رفت. چون اتاقم تراس داشت راحت همه چیز رو زیر نظر داشتم. نخواستم‌ دیگه به چیزی فکر کنم و آروم آروم پلکام روی همدیگه افتادن و به خوابِ عمیقی فرو رفتم...... -------- با صدای شکستن چیزی و جیغ بلندی از خواب پریدم و سمت در یورش بردم. صدا از آشپزخونه بود. از پله ها پایین رفتم یهو چشمم به ویترین عزیزِ مادرم افتاد که دیگه چیزی جز چند تا شیشه خورده ازش نمونده بود. عمه محبوب و خانوادش، خونمون بودن. میتونستم حدس بزنم کارِ کیه به زامیار نگاه کردم که ترسیده بود و کپ کرده بود. یهو خاله و شوهرخالم پشت سر من با وضع تقریبا منظم و ترسیده از پله ها پایین اومدن.. پس اینا شب اینجا مونده بودن... مامانم آروم گریه میکرد. دلم ریش شد. خواستم به زامیار چشم غره برم و دعواش کنم ولی وقتی نگاهم به قیافه ی کبود و سیاهش افتاد نگران سمتش دویدم و تکونش دادم. عمه وقتی زامیار رو دید جیغ بلندی کشید و شروع به گریه کرد. دلیل اینکه زامیار کبود شده بود رو نمیتونستم بفهمم. دستای کوچولوش رو گرفتم نگاهم به دستاش افتاد،کاکائویی بود. پس کاکائو خورده بود... سرشو تا کمر خم کردم و محکم به کمرش میزدم. یهو شکلات بزرگی که توی گلوش گیر کرده بود از دهنش بیرون پرید. زامیار شروع کرد به گریه کردن و منو توی بغلش فشرد.. از بغل کردن ، خوشم نمیومد ولی زامیار خیلی بچه بود و ترسیده بود‌‌. توی گوشم فس فس کنان گفت _ساحل ... آبجی.. به خدا.. نمیخواستم بشکونم.. کارِ بدی کردم. ببخشیددددد.. نوازشش کردم و دوید و رفت بغل عمه محبوب‌. شعورش زیاد بود. به عمم نرفته بود و این از خصلت های آقا میرزا ، شوهر عمم بود. همه کم کم از شوک دراومدن و شروع کردن به جمع کردنِ شیشه خورده ها‌ اما من به اتاقم رفتم‌. ساعت نزدیک ۸ بود. مطمئنا دیر شده بود ولی چه اهمیتی برای من داره؟؟ تیپ مشکی زدم و با کوله پشتی از اتاقم بیرون رفتم . در اتاق رو قفل کردم و از پله ها پایین رفتم. شیشه خورده ای نبود و عمه اینا هم رفته بودن. وارد آشپزخونه شدم. بی هیچ حرفی مشغول خوردن شدم.. مامانم رو به خاله گفت _راستی آیلار ، رامین یهو دیشب کجا رفت؟؟؟ لقمه ای که تو دهنم بود قورت دادم و بدون توجه به بحثشون گفتم +ببخشید اما من باید برم دیرم شده. خداحافظ... بابا تاکید کرد با ماشین خودم برم مامان پست سرم گفت _کِی میای خونه؟؟؟ گفتم _نمیدونم . نگران نباشین‌. شاید برای شام‌نیومدم. بدون هیچ حرفی با پوشیدن کفشای نیوبالانسم خونه رو ترک کردم. ماشینم ۲۰۷ مشکی بود. سوارش شدم و سمت شرکت حرکت کردم...... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت چهارم ] وارد شرکت شدم و با آسانسور سمت طبقه مورد نظر حرکت کردم. پشت میز منشی نشستم و سعی کردم مثل همیشه کارمو عالی انجام بدم. رفیق یا دوستی اینجا نداشتم ولی آشنا زیاد بود. درگیر کار های سیستم شرکت بودم که رئیس از اتاقش بیرون اومد.. طبق عادت بلند شدم و سلام‌کردم. گفت _خانم فرهمند شما هنوز شرکتین؟ متعجب به ساعت مچیم نگاه کردم و با دیدن ساعت جا خوردم! ساعت از ۸ شب گذشته بود و من از ساعت ۹ صبح بدون هیچ استراحتی درگیر کار بودم. با آرامش گفتم +ببخشید حواسم به ساعت نبود الان پرونده های فردا رو آماده میکنم میزارم رو میزتون و میرم خونه. _دستتون دردنکنه. موردی نداره فقط نگرانتون شدم. تشکر سردی کردم و رئیس از شرکت بیرون رفت. سیستم رو خاموش کردم و پرونده ها رو طبق عادت روزانه روی میز رئیس قرار دادم. از شرکت خارج شدم. آقای رحمتی رئیس شرکت مرد بالغ و ریسک پذیری بود. تا حالا مردی رو ندیده بودم که از خیابون و پیک موتوری به اینجا و این منطقه رسیده باشه... سوار ماشینم شدم. موبایلم زنگ خورد. +الو؟ _سلام خانم فرهمند ... ساحل خانم ، حالِ شما؟ محمد پسر عمم بود. برادر مازیار و پسرِ بزرگ عمه محبوب.. +کاری داشتی؟ _میشه ببینمت؟ +نه. وقت ندارم. _ساحل بهونه نیار. کارِ واجبه. فردا قراره بریم ویلای ما تو کرج. +من نمیام‌‌ هیچوقت از دورهمی ها خوشم نمیومد و تا حد امکان از رفتن به مهمونی ها جلوگیری میکردم. _واجبه... خواهشا این یه بار بیا. جبران میکنم. میخواستم بگم من محتاج دیو جماعت بشم بهتر از اینه که محتاج تو بشم ولی به زبون نیاوردم. +اگه من بیام بعد از کارت میرم‌. _باشه. هرکاری میخوای بکن. بدون شنیدن ادامه حرف هاش گوشیو قطع کردم و پامو بیشتر روی گاز فشار دادم و با سرعت سمت خونه راه افتادم. با کلید در خونه رو باز کردم و وارد شدم . با قیافه ی شوهر خالم که باهام سلام کرد روبرو شدم. ناچار جوابشو دادم. پشت شوهر خالم ، سمت آشپزخونه رفتم . همه در حال شام خوردن بودن. سلامِ بلندی کردم. رامین اومده بود و با سلام من برگشت و با چشمای سرشار از خشم به من زل زد. چرا انقدر عصبانی بود؟ اصلا به من چه؟ مامانم گفت _ببخشید عزیزم. دیدم دیر شده غذا رو کشیدم. سری به معنای مشکلی نداره تکون دادم. بابام‌گفت _خسته نباشی. غذا برات بکشم؟ خیلی گرسنه بودم. خواستم موافقت کنم که پیامی به گوشیم‌اومد. پیام عجیب از شماره ی ناشناس... ذهنم درگیر شد،اشتهام از بین رفت. با اینکه ناهار هم‌چیزی نخورده بودم. خالم گفت _چیزی شد ساحل؟ گفتم +نه چیزی نشده ، اشتها ندارم. بعدا میخورم. بدون توجه به محیط اطراف سمت اتاقم رفتم و خودمو توش انداختم. پیام عجیب رو باز کردم و دوباره خوندم. [ امشب باید ببینمتون . رستوران.....، ساعت ۲۳. بهرامی هستم. ] اصلا حالِ موضوع جدیدی نداشتم. فقط دلم خواب میخواست. وقتِ قرار ملاقات بود.؟ اصلا چجوری ساعت ۱۱ شب برم بیرون؟؟ برام‌مهم نبود. راهی براش پیدا میکردم. فعلا الان خواب مهم بود . ساعت گوشیم رو برای ساعت ۱۰ تنظیم کردم و برای ۲ ساعت غرق خواب شدم... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت پنجم ] رامین : بعد از رفتنِ ساحل به دلیل پیامک عجیبی که براش اومد ، اشتهام کاملا کور شد. از خاله تشکر کردم وبه بهانه ی استراحت از آشپزخونه بیرون رفتم. جلوی تلویزیون روی مبل دراز کشیدم. سرم خیلی درد میکرد و یقینا دوباره سینوس هام چرک کرده بودن. نمیدونم چرا از اینکه این وقت شب اومد خونه اونم تنها عصبانی شدم،از رفتار خاله و شوهرخاله میشد فهمید اولین بارش نیست ولی برای من تازگی داشت. نفهمیدم زمان چجوری گذشت و چون شب قبلش هم نخوابیده بودم ، پلک هام روی همدیگه افتاد و غرق خواب شدم..... __ با صدای تِقّی که از بالا میوند از خواب بلند شدم. پتوی مسافرتی روم‌بود و همونجا روی مبل بودم. ساعت نزدیک ۱۱ شب بود و چراغ ها همه خاموش بودن. انگار اینبار خاله اینا مراعات منو کردن تا بیدار نشم و اون ها هم زود خوابیدن... صدای پایین اومدن کسی از پله ها میومد. چون سالن تاریک بود و پله ها پشتِ مبل قرار داشت من قابل دیدن نبودم‌. اومد داخل حال و بعد بلافاصله از در بیرون رفت. موقع بیرون رفتن دیدمش. ساحل بود. اما این وقت شب،اونم مخفیانه کجا میرفت و مهم تر از همه پیشِ کی میرفت؟؟؟ فکرایی که به سرم نفوذ کرده بود رو کنار زدم و بلند شدم. سوئیچ ماشینم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. پشت سر ساحل بودم. اما طوری که اون متوجه نشه. خیلی دور و محتاط... جلوی درِ رستورانِ شیکی نگه داشت و پیاده شد. ماشینش رو قفل کرد و وارد رستوران شد. پشت میز ۴ نفره ای نشست که از قضا من بهش دید داشتم. پس لازم نبود از ماشین پیاده شم. پسری خوش تیپ و باکلاس وارد رستوران شد و دقیقا جلوی ساحل نشست و شروع به صحبت کرد. اولش واقعا تعجب کردم‌. ساحل دوست پسر داره؟ امکان نداره... ساحل ؟؟ یهو خشمگین و عصبی شدم. تنفسم سریع شد و ضربات قلبم بالا رفت. خواستم از ماشین بیرون برم تا پسره رو تا سر حد مرگ کتک بزنم که ساحل با عصبانیت از رستوران بیرون اومد و سوار ماشینش شد و راه خونه رو در پیش گرفت. با سرعت سمت خونه راه افتادم و قبل ساحل رسیدم خونه. روی پله ها سوئیچ به دست و با چشمای به خون نشسته و میگرن شدید نشستم و منتظر ساحل شدم. طولی نکشید که با انداختن کلید و خیلی آروم وارد خونه شد. سمت پله ها راه افتاد که یهو بلند شدم. ترسید و چند قدم عقب رفت. با همون خشم و غضب گفتم +کدوم قبرستونی تشریف داشتین ؟؟؟ اولش تعجب کرد ولی بعدش خودشو جمع و جور کرد و گفت _به تو ربطی داره؟ خواست از کنارم بگذره که بازوشو محکم گرفتم. میتونستم درک کنم که چقدر دردش اومده. ولی اینکه بدون توجه به درد بازوش بازم لجبازی میکرد برام عجیب بود. _ولم کن +مثل آدم جواب سوالمو بدی ولت میکنم _جواب سوالت همون بود که شنیدی.. _ببین ساحل ! یا مثل بچه ی آدم درست و حسابی به من توضیح میدی با اون پسره ی الدنگ ساعت ۱۲ شب توی رستوران چه غلطی میکردی یا مجبور میشم خودم از اون پسره ی الدنگ بپرسم! _تو به چه حقی منو تعقیب کردی؟؟؟ +جوابِ من بده.. یهو از اون جلد تقریبا آروم در اومد و کاملا روبروم وایساد. بازوشو از دستم کشید و گفت _ ببین پسرخاله. همین دیشب بهت تذکر دادم که به پر و پای من نپیچ. حالا هم بهتره بری پِی زندگی خودت. منم حوصله جواب پس دادن به کسی رو ندارم.. از پله ها کمی بالا رفت و با حرفی که من زدم متوقف شد +یه کلام به من بگو. اون پسره کی بود؟ آشفته حال برگشت و کفت. _من که میدونم دنبال چی هستی .نگران نباش هیچوقت دلمو به یه پسر خوش نمیکنم... و از پله ها بالارفت و وارد اتاقش شد. حالا با میگرن شدیدی که داشتم چیکار میکردم؟ با این ذهن آشفته چیکار میکردم؟ هیچ گزینه ای بهتر از خواب به ذهنم نرسید. همونجا رو مبل سرم رو گذاشتم و خوابیدم....... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت ششم ] ساحل: با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. بدون توجه به اینکه چه کسی در حال زنگ زدن به من بود گوشی رو برداشتم و با صدای خواب آلودی گفتم +الو؟ _هنوز خوابی ؟ بلند شدم و روی تختم نشستم و با کشیدن خمیازه ای طولانی گفتم +بهت مربوطه؟ _نه پس. خانوم خوشگله برگشت به جلد اصلیش... +ببین من اعصاب و روان درست و حسابی ندارم. کارِتو بگو و هِری! _باشه بابا. امروز حتما بیای ها... +من هیچوقت زیر حرفم نمیزنم. گفتم میام یعنی میام . انقدر الکی الکی زنگ نزن! بعدم تماس رو بدون منتظر موندن برای واکنش ازش ، قطع کردم. پسرا همشون اینطورین یه دیروز حال و حوصله نداشتم بهش رو دادم و مهربون حرف زدم، ببین چقدر پر رو شد... نگاهم به ساعت افتاد. نزدیک به ۸ صبح. از جام بلند شدم و تختم رو مرتب کردم. با عجله لباسام رو پوشیدم و آماده ی رفتن به شرکت شدم. نمیدونم چرا این چند روزه انقدر دیر بلند میشم که نمیتونم حتی یه دوش ساده بگیرم! از پله ها با سرعت پایین رفتم و سمت آشپزخونه روانه شدم. با دیدن سبد و وسایل مسافرتی که وسط آشپزخونه بودن و کوله های کنار در میشد فهمید که دارن برای رفتن به ویلای کرج وسایل جمع میکنند.. رامین هم معلوم نبود کجاست" بی توجه بهشون کنار خاله آیلار نشستم _صبحت بخیر عزیزم +ممنون خاله‌ . همچنین بابا و رامین که الان متوجه شدم در حال پیدا کردن وسایل کباب بودن، وارد آشپزخونه شدن‌. بابا سرحال رو به من گفت _به به دختر گلم... خوبی بابا؟. +ممنون. جایی میرید؟؟ مامانم گفت. _آره عموت اینا گفتن بریم ویلای کرج .. خالم متعجب گفت _مگه تو نمیدونستی؟ مامانم جوابشو داد: _ساحل کلا مهمونی و دورهمی نمیاد بلند شدم و برای خودم لقمه ای گرفتم و در همکن حال گفتم +محمد اومده؟ خاله با کنجکاوی گفت _محمد کیه؟ مامانم رو به خالم گفت _محمد پسرِ خواهر شوهرم ، محبوب هست. مثل آقا رامینِ شما رفته بود خارج درس بخونه بعد دو سال برگشته.. بابام هم رو به من گفت _آره ، هست عزیزم. خونه ی خودشونه دیگه. اصلا مناسبت مهمونی برای برگشتِ محمده.. همونطور که داشتم از آشپزخونه بیرون میرفتم گفتم . +خب پس منم میام! مامان و بابام کپ کرده بودن و خاله و شوهر خالم تعجب.چهره ی تقریبا عصبانی رامین برام لذت بخش بود. مامانم گفت _واقعا میای؟؟؟ گفتم +اگه نمیخواید نیام. بابام با دستپاچگی گفت _نه نه. عزیزم ما که خیلی خوشحال میشیم تو بیای. فقط چون یهویی گفتی برامون عجیب بود. همونطور که بنده کفشام رو می‌بستم گفتم +این یه بار برای پسر عممه. دفعه های بعدی دلتون رو خوش نکنید که من بیام‌. _باشه عزیزم از در بیرون رفتم و لحظه های آخر چشمای به خون نشسته ی رامین رو دیدم. سوار ماشینم شدم و حرکت کردم. حالا دوئل من با رامین شروع شده بود‌... و من قسم خوردم که انتقام این چند سالی که برام یک عمر گذشت رو ازش پس بگیرم.. و این شیوه ی من بود... شیوه ی سرخ!!! https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. پارت7 ساحل : وقتی کارم تو شرکت تموم شد مستقیم رفتم خونه و حموم رفتم..واقعا بدنم به دوش آب سرد نیاز داشت. یادمه وقتی اولین بار که خواستم دوش اب سرد بگیرم ۱۹ سالم بود. دقیقا شبی که رامین ایران رو ترک کرد.. بعد از اون شب دیگه برام آب سرد و گرم معنی نداشت. سرمایی احساس نمیکردم و انگار آبی روی آتش فراوان بدنم بود... بعد موهامو خشک‌کردم. موهامو‌ مصری زده بودم با یه کش ساتن بستمش. رفتم سراغ کمد لباس و یه شلوار بگ توسی و یه هودی توسی رنگ پوشیدم . مانتویی روی هودیم انداختم و شالمو سر کردم . با برداشتن کوله ای که قبلا چند تا وسیله توش گذاشته بودم راهی شدم بابا آدرس رو برام فرستاد و منم راهی کرج شدم... ساعت نزدیک به ۴ بود و منم نزدیکای ۶ به ویلا می‌رسیدم . آهنگ ملایمی گذاشتم و تا رسیدن به ویلا به مشغله های زندگیم فکر کردم. وقتی رسیدم اول از همه ماشین خوشگلمو تو حیاط پارک کردم . و وارد ویلا شدم‌. بابا جان و مامان خانوم عمه محبوب و خانواده اش عمه مرضیه و دخترش خاله آیلار و خانواده اش عمو مرتضی و خانواده اش. همگی جمع بودن و من این جمع رو نزدیک ۵ سال بود که کامل و دورهم ندیده بودم. محمد تا منو دید سلامِ بلندی کرد و سمتم گام برداشت _به به سلام دختر دایی. خوش اومدی به جمع ما' دلم‌میخواست همین الان گلوشو فشار بدم و خفش کنم. دختر دایی و مرض. همه کم‌کم از شوک در اومدن و شروع به احوال پرسی و سوالای عجیب و غریب کردن.. منم فقط جوابای سربالا و کوتاه میدادم... موقع شام که شد تازه رامین رو دیدم. نگو زحمت کبابای امشب با رامین بوده. خدا رحم کنه که مسموم نشیم.. مانتوم رو درآوردم و کنار کوله ام گذاشتم. شالمو مرتب کردم و سر سفره نشستم خدایی کبابِ خوشمزه ای بود هر چقدر میخوردی سیر نمیشدی.! شام رو که خوردیم محمد همونجوری بلند رو به من‌گفت _ساحل یه لحظه میای حیاط ، کارت دارم. همه به من خیره شدن و محمد هم رفت تو حیاط نمیدونم آخه من به این بشر چی بگم؟ صداتو نمیتونی کنترل کنی؟ نمیتونی آروم صحبت کنی؟؟ مامانم بهم خیره بود که شونه هامو به نشانه ی ( نمیدونم ) بالا انداختم و منم رفتم‌تو حیاط.. پشتش وایسادم و یدونه پس گردنی بهش زدم +آخه پسره ی الاغِ شیرین زبون میمردی آروم تر زر بزنی؟؟؟ صدای آخش بالا رفت و گفت _آخ ! شما اطلاع ندارید ضربه به پشت گردن میتونه باعث قطع نخاع بشه؟؟؟ گفتم +عه! پس چرا قطع نخاع نمیشی؟؟نکنه باید محکم تر بزنم؟ دستمو بالا بردم تا دوباره بهش پس گردنی بزنم که گفت _نه بابا غلط کردم بیجا کردم +دیگه نکن. حالا کارتو بگو که واقعا حال و حوصله شیرین زبونی ندارم.. _من میدونم تو برای چی یهویی عوض شدی! این چی میگفت؟ گفتم +اینهمه راه نیومدم تا چرت و پرت بهم ببافی. اگه کاری باهام نداری و منو الکی کشوندی تا اینجا ، کاری برات درست کنم تا ۱۰ روز توش گیر کنی... _نه یه کاری باهات دارم.. +چیکار؟ _تو شرکتی که توش کار میکنی برام کار پیدا کن.. +اونوقت آقای فوق لیسانس تجربی به شرکت طراحی مدرن چیکار داره؟؟ _دوست دارم خب... +ببین من مثل مامانت میمونم. دروغ هارو از راست تشخیص میدم . پس منو نپیچون. و اینکه من مگه خرم که خر فرضم کردی؟؟ _بابا من تو رو خر فرض نکردم. فقط نگران دختر داییم هستم.. نمیدونم چرا این چند روز همه نگران من شده بودن. اون ۶ سالی که داشتم از درد میمردم کجا بودن؟این آدما دقیقا همونایی بودن که توی این ۶ سال جواب سلام منم نمیدادن،حالا چطور براشون مهم شدم؟؟ اون موقع که تو کوچه های خلوت تهران با ترس و وحشت قدم‌میزدم و جونی نداشتم این ها کجا بودن؟ چرا اون موقع ادعای دختر دایی و دختر خاله نداشتن؟ گفتم +ببین‌پسر جون. من اینهمه وقت خودم بودم و خودم. حالا هم دل نگرانی و ترحم شمارو لازم ندارم. اگه .... تاکید میگم، اگه یک بار دیگه .. انگشت اشاره ام رو سمتش گرفتم . +سمت من و کارم بیای و بگی نگرانی من میدونم و تو... اونموقع اون روی ساحل رو میبینی پس به نفعته که سر به سر من‌ نزاری! بعدم جلوی چشمای مات شدش وارد خونه شدم و با برداشتن کوله و مانتوم سمت ماشینم راه افتادم بابام پشت سرم‌گفت _کجا .. کجا این وقت؟؟ +میرم خونه کار دارم. _ساحل شبه جاده خطرناکه عمرا بزارم بری.. رامین با چشمای به خون نشسته ظاهر شد و رو به بابام گفت _منم باهاش میرم .یه کارِ فوری برام پیش اومده وسایلش خونه ی شماست . انگار نه انگار، گفتم +لازم نکرده خودم میرم اما کی میشنید؟آخرشم رامین سوار ماشین شد و من سمت شاگرد نشستم... نه اون سر صحبت رو باز می‌کرد نه من دوست داشتم باهاش حرف بزنم‌. اما با وجود چشمای قرمز و چهره ی عصبانیش میدونستم به زودی قراره جنگی برپا بشه. جنگی که من برای امشب طاقتش رو نداشتم همونجوری که داشتم به چیزای مختلف فکر میکردم ، توی ماشین چشمام سنگین شد و خوابم برد... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت هشتم ] ساحل: با ترمز بدی که رامین گرفت به سمت داشبورد ماشین پرت شدم و از خواب پریدم، که صدای داد رامین توجهم رو جلب کرد _هوووی .. کوری مرتیکه؟؟؟ من به جای مردی که تو ماشین جلوییمون بود از دادِش ترسیدم و وقتی به خودم اومدم و شرایطو درک کردم رو به رامین گفتم +برو بچیچ جلوش! _چی میگی؟سرت چیزیش نشد؟ +خوبم. برو بپیچ جلوش ، مرتیکه بیشعور نمیدونه نباید اینجوری سبقت بگیره!!! _بشین سرِ جات +آقا اگه میترسی تو بچیچ جلوش من پیاده میشم _من میترسم؟؟ تو نبودی که دهن یارو رو سرویس کرده بودم! +من؟ خوب چرا من نبودم؟؟ بریم باهم سرویسش کنیم. _بشین بابا! مالِ من فازِ لاتارو برندار! حرصم گرفت اما بیخیال شدم. از طرفی سرم که خورده بود به داشبورد درد میکرد و حالِ جر و بحث نداشتم. ضبط رو روشن کردم و یه آهنگ رندوم پِلی کردم : [ میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیست میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست داغ هیچکی مثل اونکه پس میزنتت نیست چقدره تنها شی وقتی هیچکسی هم قدمت نیست و..... [ سرمو به شیشه تکیه دادم و اجازه دادم توی خاطراتم غرق بشم. با خواننده میخوندم و زمزمه میکردم. اما گریه.. نه! گریه نمیکردم! فقط با غم و حسرت به آهنگ‌گوش میدادم و میخوندم.. رامین هرزگاهی بهم نگاه می‌کرد جوری که انگار دیوونه دیده باشه! البته این فقط نظر رامین نیست،همه منو دیوونه میدیدن!! منم قبول داشتم. من دیوونه بودم.. اما همین دیوونه خیلی عاقل تر از بقیه رفتار میکرد! https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت نهم ] دیگه کم‌کم رسیده بودیم که رامین از مسیر خونه منحرف شد و به سمتی نا معلوم ماشین رو هدایت کرد . گفتم +کجا میری ، خونه اونور بود! _میدونم! +پس کجا داری میری ؟ برو خونه رامین.. _یه کاری باهات دارم بعدش میریم خونه +لازم نکرده . الان بریم خونه ،من خستم خواهش میکنم ..... رامیننننن ! _درد و رامین! انقدر حرف نزن بدونم دارم چیکار میکنم .. حرفش قلبم رو فشرد و مُهری شد روی لبام ‌، تا دیگه چیزی نگم. دلخور بودم ازش. شاید من واقعا الکی الکی دارم وقتمو تلف میکنم . نه؟؟ بغل پارک نگه داشت و ماشینو پارک کرد و رو به من گفت _پیاده شو! نایی برای جر و بحث نداشتم. قرص های خواب آوری که میخوردم الان اثر کرده بود.. و واقعا خوابم میومد. پس راهی نداشتم.. پیاده شدم و بهش گفتم +برو از اون دکه یدونه بطری آب بگیر دارم میمیرم .. _تو بشین اونجا الان میام! نشستم وبعد از چند دقیقه رامین با بطری اب معدنی کنارم روی نیمکت پارک نشست و بطری رو داد دستم قرصِ مدافینیل* رو از کیفم در آوردم و با آب خوردم. رامین ورقه ی قرص رو از دستم کشید و گفت _برای چی قرص میخوری؟ +فعلا برای بیدار موندن‌! کارِ مثلا واجبت چی بود؟ _چرا با من اینجوری میکنی؟؟؟ این جمله برام خیلی آشنا بود. این جمله منو به ۶ ساله پیش برگردوند. سوالی که خودم ازش پرسیدم رو داره بعد از ۶ سال تمام‌ ،از من میپرسه! _با توام ساحل!! +چجوری میکنم؟ _از وقتی برگشتم اصلا منو ندیدی!انگار نه انگار که رامین برگشته، تو چرا اینجوری شدی؟؟ بازم همون سوالِ ۶ سالِ پیش که من ازش پرسیدم. چه عجیب بود حالش. دقیقا شبیه اون روزِ من ، سردرگم بود. اما سردرگمی من از جنس عشق بود و رامین بویی از عشق نبرده بود. اگر هم الان سردرگمه فقط بخاطر اینه که انتظار داشته بازم برام با اهمیت باشه... _دلیل سکوتت چیه؟ چرا منو زجر میدی دختر؟ تو مگه منو مثل داداشت نمیدی؟ کو اون خواهرِ ۶سال پیشِ من؟. از اینکه فکر میکرد مثل برادرمه و منو خواهرش میدید عصبانی شدم و گفتم +خاکش کردم. اون دختر مرده! منم زجری بهت ندادم،ازم دور باش تا اذیت نشی. و یه چیزِ دیگه.. تو هیچوقت برای من برادر نبودی و نیستی و نخواهی بود! منم خواهر کسی نیستم! _حداقل دلیل بد رفتاری هات رو بهم بگو. تو که حرفاتو زدی. اینم بگو خواستم بگم دلیلش خودتی!خودِ سنگدلت که تازه الان یادت افتاده ساحلی وجود داشته که مراقبت بوده !. +روزِ اول گفتم به پر و پای من نپیچ ، دورم نباش. تمام! کلافه و غمگین چشماشو روهم گذاشت و گفت . _حداقل بگو اون پسر عمت چی بهت گفت که بهم ریختی! +دوباره باید بهت یادآوری کنم که (به پر و پای من نپیچ ، دورم نباش. )؟؟؟بهت مربوطه؟؟ عصبانی بود. جوابِ هیچکدوم از سوالاش رو نگرفته بود بلند شد و دستی به موها و گردنش کشید و بعد از دو دقیقه سکوت و تأمل گفت _باشه هر جور تو بخوای. من میرم و دورت نمی پلکم! اما یادت باشه کی این دوری رو خواست! جوری حرف میزد که انگار عاشق و معشوقیم و قراره همو ترک کنیم ..انگار نه انگار قاتل و مقتولیم! _اما.... این فقط یه زمانِ کوتاه مدته! بهت فرصت میدم رفتارتو نسبت به من درست کنی و توی این زمان سعی میکنم کاری به کارت نداشته باشم.. خوب فکراتو بکن! بعدم سوئیچ ماشینو گذاشت کنارم و رفت‌. نفهمیدم کجا رفت و چجوری رفت..یا اصلا کجا میخواد بره و چه اتفاقی میوفته. اما برام خنده دار بود‌ چجوری با خودش فکر کرده که رفتارم با دوری ازش بهتر میشه؟ چقدر این پسر مغرور و خودخواه بود! سوئیچ برداشتم و رفتم خونه. وقتی رسیدم مستقیم سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم. اما با مدافینیل واقعا خوابم پریده بود. پس کمر به قتل خودم بستم و شروع کردم به مرور کردنِ خاطرات ۶ سال پیش! شبی که به امشب خیلی شباهت داشت.. همون حرف ها ، همون آدم ها ، فقط با جایگاه متفاوت! ___________ مدافینیل : یک داروی محرک است برای افزایش هوشیاری ، کاهش خواب آلودگی و افزایش تمرکز! https://eitaa.com/atefehdard