بسم الله
معمولا سیرش اینجوری شروع می شود که
اول یکی دونفر؛
بعد تلویزیون بعد یک طیف ودوطیف در اجتماع ؛ ازسادگی ها فاصله می گیرند؛
اسمشان می شود با کلاس.
بعد کم کم همه برای رسیدن به آن نقطه امال تلاش میکنند؛
کم کم لباس های قبلی ، پوشش قبلی، وحتی خانه ووسایلش اصطلاحا خز می شود؛
رقابت راه میفتد سر اینکه خانه وسر ووضع ولباس از سادگی در بیاید وهمه از"خودشان"فرار کنند وتبدیل شوند به "یکی مثل همه ی با کلاس ها".
بعد اما کم کم انگار باز همه از"با کلاس ها"
دلزده می شوند؛
بعد برای اینکه دلزدگی شان را برطرف کنند وکمی یاد گذشته کنند؛ دکور های سنتی باب می شود وباز همان ظروف سفالی خوشرنگ و رو و پر خاصیت قدیمی در رنگهای متنوع به بازار می اید، و باز خود خود چوب مد می شود و
زمین ها در اطراف شهر خریداری می شود و مکان های مسافرتی وبرای عکس های یادگاری؛ کلبه های کاهگلی می شود ودیوار های سنتی وحال وهوای روستا.
نه که بد باشد و..
البته تلون ومد ، دارد کم کم خود واقعی مان را مضمحل می کند؛
اما ..
روستا می تواند جایی باشد برای هجرت
برای خدمت.
این روزها هم زنگ خدمت جهادی ،به صدا در آمده ،
خدمت در روستا:با همان رنگ ولعاب دوست داشتنی،
گاهی اب نیست، گاهی ککی جانوری می گزدت اما..
سکوتش وآسمان پرستاره اش،
وحس خوب خدمت؛ عاشق وسرمستت می کند.
#رشته
#زن_اقا_طوری
#سبک_زندگی
#خدمت
https://t.me/joinchat/AzedbanooAAAAE-6YWB7JSFvOZt-8g
https://eitaa.com/zedbanoo
https://sapp.ir