- مینویسم برایِ دایی صادق عزیزم
هیچگاه فکر نمیکردم روزی برسد که سالی را بدون تو شروع کنیم، میدانستم این روز میآید اما فکرش را نمیکردم انقدر زود و در این جوانی ؛
سخت است برای من و سخت است برای ما، اما چه میشه کرد ؟
سالهای بیشتری خواهد آمد، سالهایی که بدونِتو بازهم شاده و باید زندگیاش کنیم .
دلتنگم، برای روزها و شبهایی که کنارت میخندیدم و غمگینم، برای تنِبیجان و چشمانِ بستهات و عزاداریات را میکنم به وقت شروع سال و تمامِ اولین تجربههایم بدون تو و شاید هم خشمگینم، از اینکه چرا رهایمان کردی ؛
برای سالی که میآید آروزی دیدارت را میکنم اگر قسمت باشد و امید دارم که دعای خیرت زندگیهایمان را فرا بگیرد و سختیهای نبودنت را برایمان آسانتر کند ،
و حتی یک ساعت از زندگیام را بدون یادت زندگی نمیکنم و هیچوقت خاطراتمان به فراموشی نمیسپارم .
سال جدیدت مبارک و سلام برسان به یارانی که بهت پیوستهاند و ازشان طلب دعای خیر برایمان بکن .
و مینویسم برای دوستان عزیز تر از جانم که بخش عظیمی از شادیهای سال گذشته را مدیون بعضی از آنها بودهام و مدیون بعضی دیگر هنوز هم هستم و خواهم بود ،
و حلالیت میخواهم اگر بدی دیدند از من و حتی اگر در سکوت دلخوریشان را نگه داشتهاند .
امیدوارم در سالی که میآید خدا شماها رو برای من حفظ کنه .
با تمام وجودم ممنونم از تکتکتون و سال خوبی برایتان میخواهم و امیدوارم که این روزهای دوری از تهرانِ عزیز و دوری از شماها سریعتر تموم بشه .
[ریحانخانوم،سیدگلِگلاب،ببمجان،حلما،ستاره،
اکیپکذایی،بچههایباشگاه،سهراب،بروبچ۹/۳،
بچههایشوالیهو..]
میان این همه شهید شدن ،
شما گمان کنید یکی هنوز شهید نشده باشه.
ای داد از این بی سعادتی ..
بُرههای که درونش سیر میکنیم بسیار دشوار است .
در برابر صدای انفجار و جنگندهها درون تهران عزیزم شجاع نیستم ، اما میگویم ترس ندارم از خانه ماندن در میان این صداها چون میدانم که فقط صدا است ، مطمئن هستم که لیاقت من نیست که به ملاقات لاله های در خون خفته بروم
و دلیل این اطمینان خاطر هم چیزی به جز یک جمله نیست
وقتی دل شهید شود جسم هم شهید میشود
از مرگ هراس دارم و در همین حال شهادت آرزوییست که ریشه کرده در قلبم و قلبهایمان .
نمیدانم میتوانم به آن آرزویی دست یافتنی بگویم یا نه اما هنوز لیاقت شهید شدنِ این دلِ شوریده و رسیدن به آن آرزوی شیرین به من نرسیده و همین است آن اطمینان و دلیل روشنی که تحمل دوری از تهران عزیز را سختتر میکند برایم .
من هم حاضرم جان دهم برای یک ساعت کف خیابان های تهران بودن اما در میان این نگرانیهای مبهم و دوراهیها چشمانم ناگهان اين را میبینند که گرچه برایم روشن است همهچیز ، اما نمیتوانیم برویم به میدان چرا که حالا ناخواسته این ما هستیم که هستیم برای حسین، فاطمه و علی به جایِ بابا صادق پناه و تکیهگاه ؛
که آنها دیدنِ جان دادن پدر را به جان خریدند تا جان ناقابل ما بماند ، پس شاید که دوریم بسیار ، اما دلمان خوش است به خوشحالیِ تو . . .