بُرههای که درونش سیر میکنیم بسیار دشوار است .
در برابر صدای انفجار و جنگندهها درون تهران عزیزم شجاع نیستم ، اما میگویم ترس ندارم از خانه ماندن در میان این صداها چون میدانم که فقط صدا است ، مطمئن هستم که لیاقت من نیست که به ملاقات لاله های در خون خفته بروم
و دلیل این اطمینان خاطر هم چیزی به جز یک جمله نیست
وقتی دل شهید شود جسم هم شهید میشود
از مرگ هراس دارم و در همین حال شهادت آرزوییست که ریشه کرده در قلبم و قلبهایمان .
نمیدانم میتوانم به آن آرزویی دست یافتنی بگویم یا نه اما هنوز لیاقت شهید شدنِ این دلِ شوریده و رسیدن به آن آرزوی شیرین به من نرسیده و همین است آن اطمینان و دلیل روشنی که تحمل دوری از تهران عزیز را سختتر میکند برایم .
من هم حاضرم جان دهم برای یک ساعت کف خیابان های تهران بودن اما در میان این نگرانیهای مبهم و دوراهیها چشمانم ناگهان اين را میبینند که گرچه برایم روشن است همهچیز ، اما نمیتوانیم برویم به میدان چرا که حالا ناخواسته این ما هستیم که هستیم برای حسین، فاطمه و علی به جایِ بابا صادق پناه و تکیهگاه ؛
که آنها دیدنِ جان دادن پدر را به جان خریدند تا جان ناقابل ما بماند ، پس شاید که دوریم بسیار ، اما دلمان خوش است به خوشحالیِ تو . . .