‹ الـنحیط ›
« جنگ پایان خواهد یافت ، و باقی میماند آن مادر پیری که چشم به راه فرزند شهیدش است ، و آن دختر جوانی
عزیز آسمانیام ، یک سال گذشت که به خانه برنگشتی .
از آن روزی که رفتی، زمان دیگر مثل قبل نمیگذرد.
همه چیز جلو میرود، روزها میآیند و میروند، اما دل من همانجا مانده؛ همان روز آخر، همان لحظهای که آخرین بار همدیگر را دیدیم، هیچوقت فکر نمیکردم آن دیدار، آخرین دیدارمان باشد. تو روبهرویم ایستاده بودی، با همان آرامش همیشگی، با همان لبخندی که همیشه به دل آدم قوت میداد. حرف میزدیم، میخندیدیم… مثل همیشه. هیچکدام از ما نمیدانستیم چند ساعت بعد سرنوشت قرار است تو را از میان ما بردارد و نامت را در آسمانها بنویسد. کاش میدانستم آن لحظهها آخرین است.
کاش میدانستم باید بیشتر نگاهت کنم، بیشتر صدایت را در ذهنم نگه دارم.
کاش وقتی خداحافظی کردی نمیگذاشتم اینقدر ساده از کنارم بروی.
هنوز تصویرت در ذهنم همانطور زنده است؛ آخرین نگاهت، آخرین قدمهایت وقتی دور میشدی… و من نمیدانستم دارم رفتن کسی را تماشا میکنم که دیگر هیچوقت برنمیگردد. بعد از تو، دنیا برایم ساکتتر شد. بعضی وقتها ناخودآگاه میخواهم خبری از تو بگیرم، یا چیزی برایت تعریف کنم… اما بعد یادم میآید تو دیگر در این دنیا نیستی.
میگویند تو شهید شدی، میگویند به بالاترین مقام رسیدی… افتخار میکنم، اما در دل من هنوز همان آدمی هستی که روزها و سال های قبل از رفتن، کنارم ایستاده بود. همان کسی که فکر میکردم فردا دوباره میبینمش. چه سخت است زندگی با خاطره آخرین دیداری که نمیدانستی خداحافظی ابدی است. شبها که به همان روز فکر میکنم، با خودم میگویم اگر زمان برگردد، اگر فقط چند دقیقه دیگر کنارت باشم، هزار حرف نگفته دارم… هزار بار میگویم نرو… یا لااقل به خاطر من نه، به خاطر بقیه بمان.
اما زمان هیچوقت برنمیگردد… تنها چیزی که برای من مانده، همان آخرین نگاه توست… روحت آرام و من هنوز در حسرت همان آخرین دیدار .