هدایت شده از شماره "۱"
فارغالتحصیل که شدم مستقیم به خانه رفتم.
کار که پیدا کردم، به کسی تلفن نزدم.
به جز خانواده برای کسی کارت دعوت عروسی نفرستادم.
کسی را پدرخوانده فرزندم نکردم.
برای کسی وصیت ننوشتم.
تا صبح با کسی چت نکردم.
با کسی محکم دست ندادم.
کسی دلش برایم تنگ نشد.
به کسی زنگ نزدم تا یک ساعت حرف بزنیم.
با کسی بیرون نرفتم.
هیچ رفیقی نداشتم، هیچ دوستی نبود و این تنها است، از من میپرسید مگر تنهایی چقدر دردناک است؟
همانقدر که مجبوری ذوقت را با کسی تقسیم نکنی، همانقدر که مجبوری غمت را تنها در خود بباری.
از آن سوی تاریکی
کتاب به امید دل بستم رو تموم کردم ؛
حقیقتا خیلی با اون چیزی که تعریفش رو شنیده بودم و فرق میکرد خب تا صفحات اگه اشتباه نکنم ۱۰۰,۱۲۰ داستان برام خیلی ریتم کندی داشت و طول کشید تا تمومش کنم ، ولی بعد از اون خیلی داستان برام جذاب شد و همش رو تو یک روز خوندم
شخصیت پردازی و اینکه خیلی قوی راجع به زندگی هر شخصیت هم توضیح نسبتا کاملی داده بود و هم زیاد حاشیه نرفته بود رو دوست داشتم.
توی شخصیت ها نئو و هیکاری رو خیلی دوست داشتم و باهاشون مخصوصا هیکاری ، همزاد پنداری میکردم
⭕⭕⭕احتمال اسپویل⭕⭕⭕
پایان کتاب گرچه خوشایند نبود زیاد ولی مفهوم عمیقی داشت واقعا
در کل خوشم اومد و احتمالا کتاب های دیگه ای اگه منتشر کنه رو بخونم