eitaa logo
از آن سوی تاریکی
69 دنبال‌کننده
769 عکس
59 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
همین اول بازی گیر کردم🦦🦦
خوندم پیامت رو ولی بازم نمیشه
پرش های کوتاه داره
سلام بر خواهر کوچولوی گلم. اولا عیدت مبارک و امیدوارم یه سال خیلی قشنگ داشته باشی و ممنون که کمک کردی پرسفونه رو پرت کنیم بیرون . دوما ، توی بازی گریس ، اون جایی که گیر کردی دیواره ، باید برگردی عقب و اون جایی که ستون ها کوتاهن ازشون بری بالا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام لوراللللللل✨ چطوری آبجی بزرگهه؟ قربونتتت عید تو هم مبارک امیدوارم سال قشنگ و در لحظه های ناز نازی داشته باشییییی و اینکه مرسی بابات راهنمایتتت
بچه ها* رو با همراه اول بزنید عیدی بگیرید
سیلوانا شرمنده ناشناس نمیاره ولی الان برات اینجا می‌نویسم
باورم نمیشد،نه نه نه این من نبودم که این کار را کرده باشم؛بزارید همه چیزی را از قبل توضیح بدهم، از همان اول از همان روزی که برای اولین بار نازلی را دیدم،سال اول دانشگاه بود و من نیز برای ادامه تحصیل به این کشور آمده بودم و زبانشان را خوب بلد نبودم،نازلی،همان دختر ریزه میزه با چشمان درشت قهوه ای و موهایی به رنگ شب به سمت من آمد و سعی کرد که با من ارتباط برقرار کند؛خب من متوجه منظورش نمی‌شدم و حتی نمی توانستم به او بگویم که متوجه حرف هایش نمی شوم ، دیگر کلافه شده بودم و با صدای نسبتا بلندی به او گفتم که متوجه حرف هایش نمی شوم،و در جواب با اوج خونسردی به زبان خودم شروع به صحبت کرد و خود را معرفی کرد. گفت که اسمش نازلی است و به اجبار خانواده اش به این رشته آمده و خودش به هنر علاقه بیشتری داشته،گفت که بابت قدش احساس خجالت میکند که من در جوابش گفتم اما خیلی بامزه هستی! و او خیلی آرام خندید
از آن سوی تاریکی
باورم نمیشد،نه نه نه این من نبودم که این کار را کرده باشم؛بزارید همه چیزی را از قبل توضیح بدهم، از ه
گفت که اگر دوست داشته باشم میتوانم در کلاس کنار او بنشینم،برایم عجیب بود که آنقدر سریع با من صمیمی شده بود اما از طرفی احساس میکردم که سالهاست او را میشناسم و با او آشنا هستم. پس من هم به او گفتم که من جیسون هستم لبخندی به نشانه موافقت به او نشان دادم و راه افتادم .... آه ، چقدر لحظات زیبایی را با هم پشت سر گذاشته بودیم چند ماه بعد از آن اتفاق بود که احساس کردم دارم به نازلی علاقه مند میشوم ،به همان دختر ریزه میزه. یک روز که در حال برگشتن از دانشگاه بودیم در راهرو او را متوقف کردم و به او همه چیز را گفتم ،گفتم که چقدر به او علاقه مند هستم؛ وقتی که صحبت هایم تمام شد نگاهی به او انداختم و دیدم که از شوق دارد گریه میکند البته این را هم بگویم که در لحظه اول متوجه نشدم که گریه اش از روی شوق است اما وقتی محکم مرا در آغوش کشید کاملا مطمئن شدم... چقدر مضحکه انگیز است که دارم این خاطرات را در حالی تعریف میکنم که همین چند لحظه پیش جنازه آن دختر رو به رویم بود. باید برایتان از یک هفته پیش بگویم که تصمیم گرفتیم به آن مهمانی نحس برویم که ای کاش هرگز نمی رفتیم، ای کاش همانجا مخالفت خود را اعلام میکرد
از آن سوی تاریکی
گفت که اگر دوست داشته باشم میتوانم در کلاس کنار او بنشینم،برایم عجیب بود که آنقدر سریع با من صمیمی ش
هر روز با هیجان راجع به لباسی که میخواست در مهمانی بپوشد صحبت میکرد یا نظرم را راجع به مدل موهایش می پرسید ، بالاخره روز مهمانی فرا رسید، یعنی همین امروز صبح ؛البته باید اضافه کنم که هیچکس به غیر از دوستان صمیمی ما از رابطه ما خبر نداشت و امروز ،همان روزی بود که قرار بود این موضوع را علنی کنیم. پیراهنی به رنگ آبی آسمانی به تن کرده بود که با پوست سفیدش همخوانی داشت ،اما هرچند که هیجان زده نشان میداد،می توانستم استرس را آشکارا در صورتش ببینم. به سویش رفتم و به او اطمینان دادم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت. بالاخره به مهمانی رسیدیم همین چند ساعت پیش بود،در حال صحبت کردن بودیم، تصمیم گرفته بود که خودش همه چیز را اعلام کند؛دستانش را محکم در دستانم گرفتم و او را چرخاندم تا به سمت جمعیت برود،اما...اما...اما ناگهان چاقویی که از برق تصنعی تیغه اش معلوم بود به سم آغشته شده است، به سمت او پرتاب شد ، سعی کردم قهرمان زندگی نازلی ، عشق زندگی ام باش و چاقو را محکم در هوا گرفتم ،اما ظاهراً به اندازه کافی محکم نبود و با بدن نازلی برخورد کرد و باعث شد هاله سرخی روی لباسش پدیدار شود،