eitaa logo
از آن سوی تاریکی
69 دنبال‌کننده
769 عکس
60 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها* رو با همراه اول بزنید عیدی بگیرید
سیلوانا شرمنده ناشناس نمیاره ولی الان برات اینجا می‌نویسم
باورم نمیشد،نه نه نه این من نبودم که این کار را کرده باشم؛بزارید همه چیزی را از قبل توضیح بدهم، از همان اول از همان روزی که برای اولین بار نازلی را دیدم،سال اول دانشگاه بود و من نیز برای ادامه تحصیل به این کشور آمده بودم و زبانشان را خوب بلد نبودم،نازلی،همان دختر ریزه میزه با چشمان درشت قهوه ای و موهایی به رنگ شب به سمت من آمد و سعی کرد که با من ارتباط برقرار کند؛خب من متوجه منظورش نمی‌شدم و حتی نمی توانستم به او بگویم که متوجه حرف هایش نمی شوم ، دیگر کلافه شده بودم و با صدای نسبتا بلندی به او گفتم که متوجه حرف هایش نمی شوم،و در جواب با اوج خونسردی به زبان خودم شروع به صحبت کرد و خود را معرفی کرد. گفت که اسمش نازلی است و به اجبار خانواده اش به این رشته آمده و خودش به هنر علاقه بیشتری داشته،گفت که بابت قدش احساس خجالت میکند که من در جوابش گفتم اما خیلی بامزه هستی! و او خیلی آرام خندید
از آن سوی تاریکی
باورم نمیشد،نه نه نه این من نبودم که این کار را کرده باشم؛بزارید همه چیزی را از قبل توضیح بدهم، از ه
گفت که اگر دوست داشته باشم میتوانم در کلاس کنار او بنشینم،برایم عجیب بود که آنقدر سریع با من صمیمی شده بود اما از طرفی احساس میکردم که سالهاست او را میشناسم و با او آشنا هستم. پس من هم به او گفتم که من جیسون هستم لبخندی به نشانه موافقت به او نشان دادم و راه افتادم .... آه ، چقدر لحظات زیبایی را با هم پشت سر گذاشته بودیم چند ماه بعد از آن اتفاق بود که احساس کردم دارم به نازلی علاقه مند میشوم ،به همان دختر ریزه میزه. یک روز که در حال برگشتن از دانشگاه بودیم در راهرو او را متوقف کردم و به او همه چیز را گفتم ،گفتم که چقدر به او علاقه مند هستم؛ وقتی که صحبت هایم تمام شد نگاهی به او انداختم و دیدم که از شوق دارد گریه میکند البته این را هم بگویم که در لحظه اول متوجه نشدم که گریه اش از روی شوق است اما وقتی محکم مرا در آغوش کشید کاملا مطمئن شدم... چقدر مضحکه انگیز است که دارم این خاطرات را در حالی تعریف میکنم که همین چند لحظه پیش جنازه آن دختر رو به رویم بود. باید برایتان از یک هفته پیش بگویم که تصمیم گرفتیم به آن مهمانی نحس برویم که ای کاش هرگز نمی رفتیم، ای کاش همانجا مخالفت خود را اعلام میکرد
از آن سوی تاریکی
گفت که اگر دوست داشته باشم میتوانم در کلاس کنار او بنشینم،برایم عجیب بود که آنقدر سریع با من صمیمی ش
هر روز با هیجان راجع به لباسی که میخواست در مهمانی بپوشد صحبت میکرد یا نظرم را راجع به مدل موهایش می پرسید ، بالاخره روز مهمانی فرا رسید، یعنی همین امروز صبح ؛البته باید اضافه کنم که هیچکس به غیر از دوستان صمیمی ما از رابطه ما خبر نداشت و امروز ،همان روزی بود که قرار بود این موضوع را علنی کنیم. پیراهنی به رنگ آبی آسمانی به تن کرده بود که با پوست سفیدش همخوانی داشت ،اما هرچند که هیجان زده نشان میداد،می توانستم استرس را آشکارا در صورتش ببینم. به سویش رفتم و به او اطمینان دادم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت. بالاخره به مهمانی رسیدیم همین چند ساعت پیش بود،در حال صحبت کردن بودیم، تصمیم گرفته بود که خودش همه چیز را اعلام کند؛دستانش را محکم در دستانم گرفتم و او را چرخاندم تا به سمت جمعیت برود،اما...اما...اما ناگهان چاقویی که از برق تصنعی تیغه اش معلوم بود به سم آغشته شده است، به سمت او پرتاب شد ، سعی کردم قهرمان زندگی نازلی ، عشق زندگی ام باش و چاقو را محکم در هوا گرفتم ،اما ظاهراً به اندازه کافی محکم نبود و با بدن نازلی برخورد کرد و باعث شد هاله سرخی روی لباسش پدیدار شود،
از آن سوی تاریکی
هر روز با هیجان راجع به لباسی که میخواست در مهمانی بپوشد صحبت میکرد یا نظرم را راجع به مدل موهایش می
چند دقیقه اول شوک عجیبی داشتم من، زندگی کسی را گرفته بودم که قرار بود زندگی اش را زیبا کنم،نمی دانم چه اتفاقی افتاد اما ناگهان چراغ ها خاموش شد، در ها قفل شد و من ماندم و جسم بی جان نازلی ،‌ طولی نکشید نمی توانم دقیق بگویم چقدر زمان برد چرا که متوجه گذر زمان نمی‌شدم اما برق ها روشن شد و دختران که از ترس پلیس ها مخفی شده بودند به آرامی بیرون آمدند و به سراغ نازلی رفتند، یکی از آنها فریاد زد«تو... تو بودی...تو اون رو کشتی!» باقی دختران نیز شروع به تایید او کردند وقتی مامور شروع به پرسیدن از دیگر شاهدان کرد همه همین حرف را زدند و در نهایت فقط میزبان بود که سکوت کرده بود.
از آن سوی تاریکی
چند دقیقه اول شوک عجیبی داشتم من، زندگی کسی را گرفته بودم که قرار بود زندگی اش را زیبا کنم،نمی دانم
اکنون که این حرف ها را میزنم دست هایم‌ با دستبند بسته شده و در ماشین پلیس ، به جرم قتل در حال انتقال به ایستگاه پلیس هستم. نمیدانم قاتل واقعی که بود، هدفش چه بود، اصلا هدف او من بودم یا نازلی،فقط می دانم که تا اینجا توانسته بود با یک تیر دو نشان بزند؛ هم نازلی را به قتل برساند و هم مرا به زندان بیاندازد. اهمیتی به وضعیت خودم نمیدهم ،فقط امیدوارم که قاتل واقعی پیدا شود، چون اصلا علاقه ای به قاتلِ نازلی بودن ندارم.
من اگه قنادی داشتم:
شبکه امید داره انیمه آنه شرلی میدههههه
یه اخیش گندهههه
ولی بیاین قبول کنیم اون دوستی که میتونی با خیال راحت راجع به اعتقاداتت صحبت کنی و پایه مراسمات و کار های فرهنگیه حرف ندارههه برای خودم «خانوم م، آریان،ادمین کانال حسنا» بودن که تا ابد دلم میخواد محکم بغلشون کنم و بچلونمشون