خب خب خب زیبای حقیقی تموم شد و من سر این سریال اندازه موهای سرم حرص خوردم
و تا اطلاع ثانوی از بازیگر زن نقش اصلی متنفرم🦦
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی کلانتر پشت سر همسرش وارد خانهشان شد، چهرهی کنجکاو دو پسرش را جلوی خودش یافت. آنها با چشمان درشت و موهای قرمز و بدن ترکهای به پدرشان نگاه کردند و منتظر بودند همهچیز را بشنوند. به جز زخم سفیدی که از زیر چشم یکی از آنها شروع و گردنش ادامه داشت، هیچ تفاوتی میانشان دیده نمیشد. گویی دستگاه خداوندی گیر کرده باشد و دوبار یک جسم را خلق کرده باشد!
شان با خستگی به پسرانش گفت:《بعدا.》
از کنارشان رد شد. به نظر میرسید یازده سال داشته باشند. یکی از آنها گفت:《تو همیشه میگی بعدا ولی آخرشم شارلوت واسمون همهچیزو تعریف میکنه.》
پسر دیگر حرف قُلش را کامل کرد:《و میدونی که شارلوت چقدر حرف میزنه پس لطفا تعریف کن.》
مادرشان با پتویی در دست از اتاق بیرون آمد:《شان بذارش رو مبل، کنار بخاری. شما دوتا هم فضولی نکنید برید واسه مدرسه آماده بشید.》
پسری که زخم داشت گفت:《امروز شنبهست.》
و پسر دیگر با لبخند پهن ادامه داد:《مدرسه تعطیله.》
هردویشان لبخند پیروزی و متکبرانه زدند. شان کنار اسپایک نشست و گفت:《وِین، ویل، اگه همین الان نرید بدخوابیمو سرتون خالی میکنم.》
یکی از آنها روی زمین نشست و گفت:《منم بدخواب شدم، وِین همش خر و پوف میکرد.》
وِین که همان پسر زخمدار بود با شکایت گفت:《ولی من خر و پوف نمیکنم.》
همسر کلانتر روی مبل نشست و آهی کشید:《چرا وین تو هم مثل بابات خر و پوف می کنی.》
وین خواست اعتراض کند که صدای قدمهای دختری از بالای پلهها آمد. کمی بعد دختری با لباس خواب، موهای قهوهای سوخته و چهرهای خسته کنار برادرانش ایستاد. به نظر میرسید همسن اسپایک باشن، در دستش پوکهی گلولهای را میچرخاند. با خستگی گفت:《صبح بخیر.》
جلو رفت، پدرش را در آغوش گرفت و کنارش روی مبل نشست. وین مانند کسی که بخواهد خبر مهمی دهد به دختر گفت:《شارلوت بابا یه پسر آورده خونه.》
ویل برای جَو دادن دستش را روی دهانش گذاشت و هین کشید. سپس هردو پقی زدند زیر خنده. همسر کلانتر از جا بلند شد و درحالی که از یقههای آنها گرفته بود و از پلهها بالا میبرد حرفهای هشداردهنده به آنها میزد.
در پذیرایی حالا به جز صدای نفسهای یکنواخت اسپایک صدای دیگری نبود. شان سرش را به سر شارلوت تکیه داد و آرام پرسید:《نخوابیدی، مگه نه؟》
و با دست بزرگ و زمختش، دست کوچک و ظریف شارلوت را که پوکه درآن بود گرفت. شارلوت آرام پاسخ داد:《نتونستم.》
شان گفت:《تو نباید به حرف اونا اهمیت بدی.》
چشمان شارلوت از اشک پر شدند:《نمیتونم.》
شان گفت:《نه، نه، انقدر از فعل نتونستن استفاده نکن. تو دختر کلانتری، همه کار میتونی کنی.》
شارلوت به اسپایک نگاه کرد و بحث را تغییر داد:《فکر کنم قراره اینجا بمونه نه؟ مامان نمیذاره بره.》
شان آرام خندید و گفت:《اون احتمالا خانواده داره. اگر هم نداشته باشه باید بره پرورشگاه.》
شارلوت گفت:《این چیرا نمیتونه جلوی مامانو بگیره.》
شان در دل میدانست که دخترش درست میگوید.
از آن سوی تاریکی
وقتی کلانتر پشت سر همسرش وارد خانهشان شد، چهرهی کنجکاو دو پسرش را جلوی خودش یافت. آنها با چشمان در
اینو خیلی دوست داشتم امیدوارم زودتر پارت بنویسی ببینم بعدش چی میشه
(اصلا هم دلم کوین و پیتر نمیخواد)
و اینم بگم که آها این دختره شارلوت خیلی خفنه و یه حسی بهم میگه قرارها با اسپایک فرار کنه