https://eitaa.com/alone_wale/2888
یعنی کامل آتیش گرفت؟ دوستت کبابی داره؟
#کرم_کتاب
____________
🤣🤣
نه خانم تشریف میبره پیک نیک بعد دفتر منه بدبختم با خودش میبره
بعد آتیش روشن میکنن کنار آتیش شروع میکنه به خوندن که ظاهراً از دستش میوفته تو آتیش
اصلا حالم عالیییییی
https://eitaa.com/alone_wale/2908
خدایی این از همه شکنجه های پرسفونه رو هم ترسناکتر و دردناکتره.
چند صفحه بود؟ به نظرم دوباره بنویسش. میتونی یه باز نویسی برای خودت در نظر بگیریش.
#کرم_کتاب
____________
اصن همه شکنجه های پرسفونه مثل یه
شوخی بود در برابر این
خب ببین یچیزی حدود صد و خورده ای صفحه😭 یعنی دقیقا نصف یه دفتر دویست برگ بود و خب میدونی دیگه انگار اون داستان رو دوست ندارم😭😭
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
جمنای ، نمیگم الان خوب نیستیا ، ولی میتونی خوشرفتار تر باشی.
از آن سوی تاریکی
جمنای ، تو دیگه براش غریبه شدی.
خیلی عجیبه که این حرف همزمان میتونه هم خوشحالم کنه هم ناراحت:))))))
او عاشق نوشتن بود؛ آنقدر زیاد که فکر میکردی کاغذ های دفتر دوستان صمیمی او هستند و باید همه چیز را برایشان تعریف کند.هر گاه عصبانی بود ،غمگین بود، هیجان زده بود، خوشحال بود، تحت هر شرایطی می نوشت . گویی روحش را با نوشتن پیوند زده بود.
............
نامش لوکاس بود اما هرگز قرار نبود بفهمد که چرا این اسم برای او انتخاب شده، لوکاس ، در خانواده ای به عنوان فرزند دوم به دنیا آمده بود، که تنها چیزی که برایشان اهمیت نداشت ، احساسات و افکار بود . آنها معتقد بودند که هرکاری که انجام میدهند، هر حرفی که میزنند همه و همه باید برنامه ریزی شده و دارای منفعت برای خانواده باشد.
و این در حالی بود که لوکاس ،خیال پرداز ترین و سرزنده ترین آدم این دنیا بود.
او بی توجه به قوانین صحبت میکرد ، شیطنت میکرد و در آن خانه بی روح ، بی پروا خنده های از ته دل سر میداد.
همه چیز عادی بود ، پدر و مادرش با این شرایط کنار آمده بودند؛ او فرزند ناخلف خانواده بود و هر از گاهی پیش می آمد که موقع رفتن به مهمانی ، او را فراموش میکردند و او در خانه تنها میماند ؛البته او مشکلی با این قضیه نداشت .
از آن سوی تاریکی
او عاشق نوشتن بود؛ آنقدر زیاد که فکر میکردی کاغذ های دفتر دوستان صمیمی او هستند و باید همه چیز را بر
هر چه بزرگتر میشد، سرکشی هایش هم بیشتر میشد. اول با در رفتن از کلاس های پیانو شروع شد ، کم کم مدرسه را میپیچاند چرا که معتقد بود نمی تواند با این حجم از خودشیفتگی باقی دانش آموزان کنار بیاید.
و در نهایت در چهارده سالگی و در اوج لج بازی دیگر موهایش را کوتاه نکرد و همین باعث شد که موهایش تا نزدیکی گردنش رشد کند.
هر چه بیشتر شخصیتش را فریاد میزد، احساس آزادی درونش بیشتر میشد .
او دوستان جدیدی پیدا کرده بود که با او زمین تا آسمان فرق داشتند ؛ هیچ کدام از آنها مجبور نبودند خود واقعیشان را مخفی کنند و لازم نبود که به اجبار در کلاس های فوق برنامه مانند زبان روسی و فرانسوی شرکت کنند.
اما لوکاس هر طور شده با آنها صمیمی شده بود .
و صمیمی ترین دوستش پسری که درست در نقطه مقابل لوکاس قرار داشت، جیسون نام داشت.