"پسر بچه ای تپل با موهای لخت طلایی به رنگ خورشید"
دژخنرسطسانذزیتنپذرز، عرررررررر
#Alex
____________
نسنسمتستنیمنلپبدنیندبذبممیمیمی
https://eitaa.com/alone_wale/2933
اینو قبلش فرستاده بودم....
#Alex
____________
آره متوجه شدم منتهی داشتم مینوشتم بعد دیگه ناشناسو چک نکردم تا بعدش
شرمنده
https://eitaa.com/alone_wale/2939
اشکال نداره بابا😂
#Alex
____________
اوک✨
سلام.بی دلیل دلم خواست سلام کنم.
#بهار
____________
سلام خوشگله ✨
سلام کردن که دلیل نمیخواد😭
درود بر شما
خودم رو میندازم وسط و جیمز رو تصاحب میکنم-
#mahya
____________
سلامممممم خیلی هم عالی جیمز خیلی گناه داشت اگه کسی نمیبردش
از آن سوی تاریکی
چند خانه از خانه لوکاس فاصله گرفته بودند که به خانه ای با در قهوه ای تیره رسیدند و جیسون بدون توجه ل
جیسون با هیجان گفت«هی پسر بالاخره رسیدیم خیلی خفن تر از اون چیزیه که فکر میکردم.»
لوکاس با غروری ساختگی دستی به شانه اش کشید و گفت«معلومه که همینطوره من تا حالا جای بدی بهتون پیشنهاد دادم؟؟»
جیمز ضربه به سر هر دوی آن ها زد و به راه ادامه داد.
مدرسه ای قدیمی که طبق گفته جک، پیرمردی که هرازگاهی سر و کله اش در محله پیدا میشد؛ سال ها پیش بر اثر آتش سوزی تعطیل شده بود .
از مدرسه چیزی بجز چند دیوار نیمه سوخته و دری که هر لحظه صدای ناخوشایندی تولید میکرد چیزی باقی نمانده بود.
لوکاس پیش قدم شد و بی توجه به هشدار های جیمز در را به آرامی فشرد و وارد شد؛ جیسون که هنوز وارد نشده بود گفت«هی لوکی ، اون داخل چه خبره ؟ »
لوکاس در حالی که قفسه سینه اش از شدت هیجان بالا و پایین میشد گفت« خب راستش زیادی تاریکه ولی چیز زیادی اینجا نیست ؛ فکر کنم ظاهرش گول زننده بود-»
از آن سوی تاریکی
جیسون با هیجان گفت«هی پسر بالاخره رسیدیم خیلی خفن تر از اون چیزیه که فکر میکردم.» لوکاس با غروری ساخ
با قطع شدن ناگهانی صدای لوکاس، جیسون با ترسی که باعث لرزش صدایش شده بود گفت« لوکی؟..... هی لوکی صدای منو میشنوی؟»
وقتی خبری از لوکاس نشد جیمز که تمام این مدت حواسش به این بود که کسی آن ها را نبیند با عصبانیت به جیسون گفت« صد بار گفتم این مسخره بازی ها آخر عاقبت نداره.»
و بعد با عجله وارد ساختمان شد.
جیسون هم با استرس پشت سر او راهی شد.
جیمز با سرعت چراغ قوه گوشی اش را روشن کرد و ناگهان چشمش به لوکاس افتاد که در حال جر و بحث کردن با چند پسر بچه دیگر بود.
جیسون با بی حوصلگی گفت«لعنتی، بازم این عوضیا؟»
او فکر میکرد که آن ها زیر دستان مایکل،
که با جیسون و لوکاس مشکل داشت ، به سراغشان آمدند ؛ اما سخت در اشتباه بود.
در واقع برادر اِیمی، نئو بود که از اِیمی حدود دو سال کوچکتر بود .
پسر بچه ای بازیگوش با پوستی سبزه و موهای مشکی به رنگ چشمانش.
و دوست صمیمی اش، ویلی
که همسن نئو بود و رنگ پوستش در تضاد با نئو بود؛ بی دلیل نبود که به آن دو
دوقلو های خورشید و ماه میگفتند، چرا که بسیار نیز صمیمی بودند.