مروّرانِ سایه: مرثیهای برای عدالتِ سیاه
در تالارهای پر زرق و برقِ مصلحت، جایی که فرشتگان با لبخندهای مصنوعی و عبای سفیدِ ریاکاری، از عدالت و مهربانی دم میزنند، حقیقت، موجودی است غریب و منزوی. مردم، آن موجوداتِ سطحی که تنها با نورِ کورکننده چشمهایشان را میبندند، لرزه بر اندامشان میافتد وقتی سایهای بلند و بیرحم را بر سرشان میاندازند. آنها او را میبینند؛ او را که در تاریکیها میتازد، او را که دستهایش به خون آلوده است، او را که در چشمانش، صلابتِ یخهای قطبی و بیرحمیِ طوفانهای بیپایان نهفته است.
آنها او را «شیطان» مینامند.
آنها نام او را با نفرین بر زبان میآورند، زیرا او از قوانینِ ظریف و پوشالیِ آنها سرپیچی میکند. او در دنیایی زندگی نمیکند که با کلماتِ شیرین و وعدههای دروغین ساخته شده است؛ او در دنیایی زندگی میکند که با سنگ، آهن و حقیقتِ عریانِ خون ساخته شده است. برای آنهایی که با بیعدالتی تغذیه میشوند، برای آنهایی که از ضعفِ دیگران برجی از قدرت میسازند، و برای آنهایی که در زیر نقابِ پارسایی، هیولا میپرورانند، او بزرگترین کابوس است.
اما بگذارید حقیقت را در تاریکیِ مطلق، جایی که نورِ دروغها نمیتواند نفوذ کند، زمزمه کنم.
آن که آنها «شیطان» میخوانند، در واقع تنها کسی است که جرئت کرده به چشمهای تاریکِ دنیا خیره شود. او آن «انسانِ خوب» است که در میانهی یک دنیای فاسد، از خود گذشت. او یاد گرفته است که گاهی برای نجاتِ یک باغ، باید ریشههای پوسیده را با تبرِ خشن از خاک بیرون کشید، نه با نوازشِ گلبرگها. او میداند که برای ساختنِ حقیقتی ماندگار، باید ویرانههایِ دروغ را به آتش کشید.
او شیطانی است در چشمِ فاسدان، چون او «بهایِ حقیقت» را میطلبد؛ و حقیقت، همیشه گران است. او سنگدلی را برگزیده است تا از رحمِ بیموقع، که تنها ابزارِ استثمارِ ضعیفان است، دوری کند. او بیرحم است، نه از روی لذت، بلکه از روی ضرورت؛ چون در جنگِ میانِ وجود و عدم، رحم کردن به یک هیولا، یعنی خیانت به تمامِ انسانهای بیگناهی که زیر پای او له می شود