eitaa logo
مدافعان بانوی دمشق.شهید مدافع حرم محمد رضا الوانی
166 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
2.6هزار ویدیو
159 فایل
.چی می شود پرچم حرم،برام کفن بشه. سلام من به بی بی شهادتین من بشه.بدون زینبی من نفس نمی کشم تا زنده ام از عشق بی بی دست نمی کشم https://eitaa.com/alvane ا
مشاهده در ایتا
دانلود
مصاحبه و گفتگو با خانم ژاپنی به عنوان اولین سؤال خود را معرفی بفرمایید؟ نامم فاطمه اتسوکو هوشینو و ژاپنی‌الاصل هستم، 14 سال پیش به دین اسلام مشرف شدم و 8 ماه بعد از آن با اهل بیت(ع) آشنا و مذهب تشیع را انتخاب کردم، 9 سال است که به ایران آمدم، 6 سال ساکن تهران بودم و در حال حاضر 3 سال و نیم است که ساکن قم و طلبه جامعة‌الزهرا هستم. چه شد به اسلام گرویدید؟ با اسلام هیچ ‌گونه آشنایی نداشتم علاوه بر اینکه مردم کشور‌ ژاپن به لحاظ موقعیت ژئوگرافیکی و فرهنگی با اسلام آشنایی ندارد و در طول تاریخ با مسمانان برخورد نداشتند. بعد از حادثه 11 سپتامبر رسانه‌های غربی سعی می ‌کردند چهره تروریستی از اسلام نشان بدهند، کنجکاو شدم که بفهمم اسلام چه می ‌گوید. در مورد اسلام شروع به مطالعه و تحقیق کردم و فهمیدم دین اسلام دین جهانی، کامل و زیبایی است. قبل از اینکه به اسلام مشرف شوم بودایی بودم و با مسیحیت نیز آشنایی داشتم چون عموی من به مسیحیت گرویده و کشیش شده بود و چند سال سعی می ‌کرد من را مسیحی کند به همین دلیل با انجیل و کلیسا آشنایی داشتم بعد از حادثه 11 سپتامبر بر روی ادیان و مذاهب مطالعه و با اسلام مقایسه کردم و به این نتیجه رسیدم دین صحیح، اسلام است. با خواندن ترجمه قرآن حتی انجیل را بهتر فهمیدم و این نشان می ‌داد قرآن دین کامل ‌تری است. چرا به تشیع مشرف شدید؟ طی سفر به کشور کره جنوبی خانم مالزیایی سنی حرف عجیبی به من زد، گفت: فکر نکن همه کسانی که ادعای اسلام دارند، مسلمان هستند، همانند مسلمانان ایرانی، برخی مردم عراق و بحرین. متوجه منظور این خانم نشدم و در اینترنت در این رابطه تحقیق کردم و فهمیدم منظورش تشیع است، قبل از این به تفاوت داخلی بین مسلمانان دقت نداشتم، تحقیق کردم با شیعیان و اهل سنت در اینترنت گفت‌و‌گو کردم و متوجه شدم تشیع در گفتار و هم در رفتار به قرآن نزدیک‌تر است و علاقه من به این مذهب بیشتر شد. سایت دعایی به زبان انگلیسی پیدا کردم و واقعاً عاشق این دعاها شدم و چون در‌ ژاپن تنها بودم و با خانواده غیرمسلمان زندگی می ‌کردم برخی مواقع این محیط برای من سخت می ‌شد و احساس تنهایی داشتم اما هر زمان دعا می‌خواندم حس می ‌کردم، معصومین دعا را برای ما روایت کردند انگار درس خصوصی به من می ‌دهند و من تنها نیستم و به طور خصوصی دین را به من یاد می ‌دهند، وقتی دعا می‌خواندم احساس تنهایی نداشتم و با فضائل امام علی(ع)، اهل بیت(ع) و با رویداد غدیر آشنا شدم و در قرآنی که زبان‌ ژاپنی چاپ شده بود تحریف ‌های را پیدا کردم و کتاب ‌های خوبی در این رابطه خواندم مثل "شب ‌های پیشاور" و کتاب ‌های آقای "محمد تیجانی" که تونسی هستند و اهل سنت بودند و شیعه شدند و کتاب ‌های ایشان هم خیلی خوب بود، استفاده کردم و متوجه شدم همان آیه ‌هایی که ترجمه آن را اشتباه نوشتند مربوط به حقانیت اهل بیت(ع) است و فهمیدم داستان چه است و واقعاً از ته دل متوجه شدم من برای اینکه پیرو قرآن شوم، مسلمان شدم ولی بعداً فهمیدم اهل بیت (ع) نداشته باشم نمی ‌توانم پیرو واقعی قرآن باشم و به این شکل الحمدلله به تشیع و مکتب اهل بیت(ع) هدایت شدم.
✍️ اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟ ﺁﻥ ﻧﺨﻞِ ﻧﺎﺧﻠﻒ ﮐﻪ ﺗﺒﺮ ﺷﺪ ﺯ ﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﮔﺮ ﺷﮑﻨﺪ ﺳﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ 👈روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟ شیخ گفت : به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است. بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند. فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است. شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند. شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب..... این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر میگردد و این است حکایت بعضی تازه به دوران رسیده ها.
استاد محمد بهمن بیگی، معمار و بنیانگذار آموزش عشایر ایران زنده یاد استاد محمد بهمن بیگی، معمار و بنیانگذار آموزش عشایر ایران ، در فصلی از خاطرات خواندنی خود تحت عنوان داستان « مادر» نوشته است : من سرپرست مدارس عشایری بودم ،در کارم اقتدار و اختیار بسیار داشتم از دامن دشت ها تا قله ی کوه ها همه جا را با ماشین و اسب و گاه پیاده می پیمودم .بچه ها را می آزمودم . آموزگاران را راهنمایی می کردم . در تل و تپه های جنوبی طایفه ای… بود . ماه دوم سال غوغایی به پا کرده بود . گل های زمین ستاره های آسمان را از یاد برده بودند و من سرمست هوای بهار از پیچ و خم راهی دشوار می گذشتم . پیرزنی سراسیمه راهم را گرفت ،لباسش مندرس و سر و صورتش ژولیده و چروکیده بود .وسط جاده ایستاده بود ،تکان نمی خورد جز اطاعت و درنگ چاره نداشتم . از حال و کارش جویا شدم،اشک ریخت و گفت : خبر آمدنت را داشتم، از کله سحر چشم به راهت هستم . گفتم : دردت چیست ؟ گفت : پسرم معلم شده است ،من بیوه ام ،سال هاست که بیوه ام .می بینی که پیر و زمین گیرم .من جان کنده ام که این پسر بزرگ شده و به معلمی رسیده است . او حالا نوکر دولت است ،حقوق می گیرد … برای عروسش لباس های نو می خرد .به مهمانی می رود . مهمان می آورد .رادیو دارد . سیگار می کشد، ولی یک شاهی به من نمی دهد .تو رئیسش هستی .راهت را گرفتم تا به پسرم بگویی تا رفتارش را با من عوض کند . اشک های مادر نه چنان آتشین و روان بود که بتوانم طاقت بیاورم . مژه هایم تر شد .نام معلم و جای کارش را پرسیدم . آموزگار را می شناختم . از چهره های مشخص آموزش عشایری بود . یک تنه چندین کلاس را درس می داد . از چنان معلمی چنین رفتاری بعید بود با آن که ناله مادر گواه صادق گناه فرزند بود، به خیال تحقیق افتادم . معلوم شد که حق با پیرزن است . پس از مدتی کوتاه به مدرسه رسیدم . معلم ، کدخدا و تنی چند از ریش سفیدان به پیشوازم آمدند .بچه ها هلهله کردند. پاسخی درخور به محبت های آنان کردم و کارم را آغاز کردم .از کودکان پرسیدم که آیا می توانند شعری در باره مادر بخوانند . بسیاری از آنان دست بلند کردند .خدا پدر ایرج میرزا را بیامرزد که کار ما را ، دست کم در باره مادرها آسان کرده بود . یکی از دانش آموزان را… انتخاب کردم … خواند: با مادر خود مهربان باش آماده خدمتش به جان باش از کودک پرسیدم که آیا می تواند آن چه را که خواند بنویسد؟ قطعه گچی به دست گرفت و خطی خوش تخته سیاه را آراست . آن گاه از او خواستم که توی چشم آموزگار خیره شود. شعرش را با صدای بلند بخواند. خواند . سپس ازهمه بچه ها تقاضا کردم که به آموزگار خود بنگرند و با صدای بلند ، خطاب به آموزگار شعر مادر را بخوانند . همه نگریستند و همه با صدای بلند خواندند : با مادر خویش مهربان باش آماده خدمتش به جان باش رنگ بر چهره معلم نمانده بود . همین که سرود دست جمعی مادر پایان یافت ،گفتم : «هدف ما از این همه دوندگی جز این نبوده است و جز این نیست که انسان هایی مهربان بپروریم . انسانی که نتواند حتی با مادر خویش مهربان باشد به درد معلمی نمی خورد. .. از این پس این مدرسه معلم ندارد . … به بچه ها وعده دادم که به زودی معلمی مهربان ، معلمی که با مادر خود مهربان باشد، به سراغشان خواهد آمد . هفته ای بیش نگذشت که من از سفر خود بازگشتم . پیش از من کدخدا،معلم و مادر معلم به شیراز آمده بودند ،همه با هم به دیدارم آمدند . مادر بیش از همه پای می فشرد. دو چشمش دو چشمه آب بود و در میان سیل اشک می گفت : فرزندم را ببخش . فرزندم جوان و بی گناه است . گناه از من پیر است که تاب نیاوردم و شکایت کردم . او مهربان است . کدخدا ، راهنما و خود من التزام می سپاریم که او مهربان باشد .. مگر می توانستم از فرمان مادر ، چنین مادری سر پیچی کنم ؟ من ، ایل من استاد محمد بهمن بیگی
شهید «مرتضی جاویدی» معروف به «اشلو» تنها فرماندهی که امام خمینی پیشانی‌اش را بوسید، شهید «مرتضی جاویدی» متولد : 1337 محل تولد : روستای جلیان شهرستان فسا استان فارس سال ازدواج : 1360 تعداد فرزندان : دو دختر آخرین عملیات : کربلای 5 محل شهادت :شلمچه65/11/8 «مرتضی جاویدی» بین عراقی‌ها معروف شده بود به اشلو! از بس که خودش را به سنگرهایشان می‌رسانده و به عربی باهاشان صحبت می‌کرده و می‌گفته: «اشلونک؟» یعنی حالت چطوره؟! داخل کیفش یک دست لباس نظامی عراقی بود. پر از جای ترکش و خون خشک! «این به چه درد تو می خورد، نجس است.» گفت: «من با این لباس، کارهای بزرگ انجام می‌دهم.» عکسی را نشان داد که با لباس و کلاه عراقی در یک جیپ غنیمتی نشسته بود. تعریف می کرد: «من با همین لباس چند بار به داخل عراقی‌ها رفتم و با آنها نان و ماست خوردم! با این جیپ هم با بچه‌ها در منطقه گشت می‌زنیم. این جیپ را هم از خودشان گرفتم!» بعد که می‌رفته، می‌فهمیده‌اند از نیروهای ایرانی بوده و خودش را عراقی جا زده که از آن‌ها اطلاعات منطقه را بگیرد. از طرف ستاد فرماندهی جنگ عراق برای سرش جایزه گذاشته بودند. آنها هر چند وقت یکبار در رادیوشان بلوف می‌زدند که «اشلو» را کشته‌ایم. اشلو مخفف «ان شی لونک» بود، به معنی حال و روزت چطور است؟ 400 نفر بودند که تپه «بردزرد» را فتح کردند. کار سختی نبود، اسیر هم گرفتند اما سختی کار تازه بعد از مستقر شدن گردان فجر روی تپه شروع شد. عراق نمی‌خواست تپه را از دست بدهد، اما بچه‌های گردان فجر مقاومت کردند، آن هم بدون آب و غذا. چهار الی پنج روز مقاومت کردند تا نیروی کمکی رسید و تپه حفظ شد. اما دیگر خبری از گردان فجر نبود؛ گردان شده بود گروهان و کم‌کم گروهان هم شده بود دسته؛ آخر از 400 نفر فقط 18نفر مانده بودند آنقدر شهید زیاد شده بود، که می‌گفتند تعداد اسرای عراقی از تعداد رزمنده‌های ایرانی بیشتر شده است! گردان رفته بود و دسته برگشته بود، بله باورش سخته اما مرتضی جاویدی درعملیاتی سخت و طاقت فرسا به نام والفجر2، در منطقه عملیاتی حاج عمران، به همراه نیروهایش در محاصره‌ی دشمن مقاومت جانانه‌ای کرد. در حالی که 4 شب و 3 روز در 40 کیلومتری خاک عراق با دشمن درگیر بودند، وقتی فرمانده وقت سپاه به او اجازه عقب عقب نشینی می‌دهد، او پشت بیسیم می‌گوید که قصه احد در تاریخ برای بار دیگر تکرار نخواهد شد و ما تنگه را ترک نمی‌کنیم، به همین علت او را به عنوان سردار احد هم می شناسند. بعد از عملیات والفجر ۲ فرماندهان جنگ به محضر امام خمینی می‌روند. محسن رضایی و صیادشیرازی گزارشی از عملیات می‌دهند و به رشادت‌ و قابلیت مرتضی جاویدی و نیروهایش اشاره می‌کنند. امام خمینی با شنیدن سخنان صیاد از جا برمی‌خیزد و تمام قد می‌ایستد و شهید جاویدی را در بغل می‌گیرد. همه‌ نگاه‌ها به امام بود و لب‌هایی که بر پیشانی مرتضی می‌نشیند و مرتضی در حالی که اشک می‌ریخته است، شروع به بوسیدن دست و بازو و صورت امام می‌کند. در یک عملیات شهید مرتضی، شهید حاج قاسم سلیمانی و نیروهایش که در محاصره نیروی عراقی بودند نجات می دهد از فرماندهی کل دستور می رسد که گردان حاج قاسم سلیمانی در حال اسارت و محاصره شدید نیروهای عراقی هستند و دستور می رسد نیروی زبده و شجاع گردان فجر به فرماندهی جوان فسایی شهید مرتضی جاویدی عملیات نجات را انجام دهد که در ناباوری گردان فجر حاج قاسم و نیروهایش را از اسارت و محاصره عراقی ها آزاد می کند که فرماندهان جبهه از این عمل گردان تکاور فجر مبهوت می شوند حاج قاسم سلیمانی همیشه از شهید مرتضی جاویدی یاد می کرد و خوش فکری و شجاعت او را می ستود. به عنوان حسن ختام از دستنوشته های شهید جاویدی برای شما مینویسم: 🌹(( نمیدانم من چکار کرده‌ام که شهید نمیشوم شاید قلبم سیاه است. خدارحمت کند حاج مجیده ستوده را ، وقتی باهم صحبت میکردیم می‌گفتیم اگر جنگ تمام شود ما زنده باشیم چکار کنیم ؟ واقعا نمی شود زندگی کرد و به صورت خانواده های شهدا نگاه کرد... واین جاست که ما و جاماندگان از قافله نور باید بگوییم خوشابه حال آنان که با شهادت رفتنند.)) 🌷☘️🌸💐🌴🌹 «ادای احترام شهید صیاد شیرازی* به اشلو» شهیدصیاد شیرازی* در یکی از سفرهایش به شیراز، سراغ مزار مرتضی* را می‌گیرد. تا می‌رسد به شهر فسا* بعد روستای جلیان. همراهان صیاد می‌گویند از فاصله‌ی 50 متری مزار، از ماشین پیاده می‌شود. لباسش را مرتب می‌کند و با احترام کامل نظامی با قدم آهسته به سمت مزار می‌رود و آنجا دست راست را به گوشه‌ی کلاه نظامی می‌چسباند و فاتحه می‌خواند و هرچه بچه‌های سپاه فسا که از حضورش خبردار شده بودند از او می‌خواهند ناهار را آنجا بماند، می‌گوید من در ماموریتم و فقط به احترام مردی که امام به پیشانی‌اش بوسه زد، به اینجا آمده‌ام و باید بروم.
10.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما لطفا خفه شید ! تیکه سنگین دانشمند خطاب به عبدالحمید و مسیح علینژاد ✅ کانال پاسداری از انقلاب 👇 @passdar
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سنی که معجزه میبینه و شیعه میشه این فیلم ۱۸ دقیقه هست ولی خیلی قشنگ
... مادر زينب دربارۀ دفتر خودسازی دختر نوجوان خود، این گونه روایت می‌کند: «زینب در دفتر خودسازی خود جدولی کشیده بود که بیست مورد داشت؛ از نماز به موقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن، خواندن نماز شب، نماز غفیله و نماز امام زمان (عج)، ورزش صبحگاهی، قرآن خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سوره‌های قرآن کریم، دعا کردن در صبح و ظهر و شب، کمتر گناه کردن تا کم‌ خوردن صبحانه، ناهار و شام. دخترم جلوی این موارد ستون‌هایی کشیده بود و هر شب بعد از محاسبۀ کارهایش جدول را علامت می‌زد؛ من وقتی جدول را دیدم به یاد سادگی زینب در پوشیدن و خوردن افتادم، به یاد آن اندام لاغر و نحیفش که چند تکه استخوان بود، به یاد آن روزه‌های مداوم و افطارهای ساده، به یاد نماز شب‌های طولانی و بی‌صدایش، به یاد گریه‌های او در سجده‌هایش و دعاهایی که در حق امام خمینی (ره) داشت. زینب در عمل، تک ‌تک موارد آن جدول خودسازی و خیلی از چیزهایی که در آن جدول نیامده بود را رعایت می‌کرد.»در اصفهان به مدرسه راهنمایی رفت. علاقه زیادی به شهدا داشت و برای تشییع شهدا به گلزار شهدای اصفهان می رفت. از خاک قبر شهدا به عنوان تبرک برای خودش نگه می داشت، سر مزار شهید زهره بنیانیان از شهدای انقلاب می رفت و قرآن می خواند، می گفت مامان ببین فقط مردها شهید نمی شوند، زن ها هم شهید می شوند. بعد از مدتی از محله دستگرد اصفهان به شاهین شهر رفتیم، زینب اول دبیرستان بود و تصمیم داشت وارد رشته علوم انسانی شود و در آینده به قم برود و درس حوزه علمیه را برای طلبه شدن بخواند. در شاهین شهر هم فعالیتهای فرهنگی می کرد و علاوه بر فعالیت در دبیرستان به جامعه زنان و بسیج می رفت. در دبیرستان گروه سرود و تئاتری به نام گروه سرود و تئاتر زینب تشکیل داد. مدرسه اش دور بود و مخارج کرایه ماشین را خرج خرید کتاب و هدیه آن به مجروحین و رزمنده های بیمارستان می کرد و مسیر را تا خانه پیاده طی می کرد. اهل خواندن نماز شب بود، وقتی از مدرسه برمی گشت اول به مسجد المهدی می رفت، نماز می خواند و بعد به خانه برمی گشت. یک دفتر درست کرده بود و روی جلد آن نوشته بود، دفتر خودسازی زینب کمایی! دفتری که بیست تیتر داشت و به خودش نمره میداد. به گفته مادر شهید، زینب همیشه غسل شهادت می کرد. قبل از شهادت هم غسل شهادت کرده بود. اسفند ماه بود که در تمیز کردن خانه برای عید کمک می کرد و از من خواست که بگذارم روز آخر سال برای خواندن نماز مغرب و عشاء به مسجد برود. آخرین نمازش بود بعد از نماز، هنگام برگشت از مسجد توسط منافقین ربوده شد که در ۲ فروردین ۱۳۶۱ با چادر اش خفه اش کرده بودند و نیروهای امنیتی، پیکرش را بعد از سه روز جستجو پیدا کردند. زینب قبل از شهادت توسط منافقین تهدید شده بود و منافقین در طی ارسال نامه و تماس تلفنی مسئولیت ترور زینب را برعهده گرفتند. زینب چهارده ساله بود و اولین دبیرستانی بود که همراه با شهدای عملیات فتح المبین در اصفهان تشییع شد و در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 قیمت این لحظه چند؟!!! 🔰 وداع شهید مدافع حرم با دخترش😭 ‎‎‌‌‎‎‌‌‎─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
9.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 فتنه اردیبهشت! قرار است بعد از عید چه اتفاقی بیفتد؟ 🔹 بررسی‌ روند اتفاقات اخیر نشان میدهد در ادامه جنبش زن، زندگی، آزادی اکنون نوبت عنکبوت مقدس است؛ 🔹 با شدت پیدا کردن برنامه گسترش برهنگی با گرم شدن هوا، فتنه بعدی تحریک برخی افراد احمق به ظاهر متدین و عصبانی کردن آنها برای کشاندن آنها به کف خیابان است.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کرامت و ‌اتفاق عجیب در برنامه تلوزیونی! 🔹قطعا توجه زیاد و انس گرفتن باعث اتفاق است 🌸🌷🌸🌷🌸