هدایت شده از آل یاسین ۳۱۳
#یکشنبه
══════════﷽❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
🔰 دعاها و زیارت روزانه یکشنبه🔻
🎬(جهت مشاهده صوت و متن و پی دی اف دعاها و زیارت نامه ها لینکهای آبیرنگ
زیر را انتخاب نمایید)
══════════❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
✅شروع روز با دعا هاو مجموعه سلام ها به مادر سادات و آقا صاحب الزمان عج الله و ائمه اطهار و...
🔺🔺🔺🔺🔺🔺
══════════❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
دعای عهد 🔻
✅ متن و مجموع صوت
دعاهای عهد
زیارت آل یاسین 🔻
✅ متن و مجموعه صوت های
زیارت آل یاسین
══════════❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟
یکشنبه های علوی🔻
✅ متن و صوت دعای روز یکشنبه
✅ متن و صوت های زیارت روز یکشنبه(امیرالمومنین (ع) و حضرت زهرا (س)
✅ نماز روز یکشنبه
✅ تسبیح روز یکشنبه
✅ تعویذ روز یکشنبه
حضرت زهرا سلاماللهعلیها🔻
✅ متن و صوت زیارت نامه
✅ متن و صوت صلوات
✅ دعا
آقا امیرالمومنین علیه السلام🔻
✅ متن وصوت زیارت نامه
✅ متن و صوت صلوات
✅ نماز (متن و صوت)
✅ شنبه های علوی و فاطمی
✅ بسته خیرات اموات
✅ بسته معنوی روز یکشنبه
✅ عهد ثابت یکشنبه
✅ مجموعه دعاهای امام زمان عجل الله
══════════❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
دعای امین الله 🔻
✅ متن و مجموعه صوت های
دعای امین الله
══════════❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
✅ نماز جعفر طیار
══════════❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
تعقیبات🔻
✅ بسته تعقیبات نماز روزانه
══════════❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
دعای هفتم صحیفه سجادیه🔻
✅ متن و مجموعه صوت های دعای هفتم صحیفه سجادیه
زیارت عاشورا 🔻
✅ متن و مجموعه صوت های
زیارت عاشورا
دعای توسل🔻
✅ متن و مجموع صوت
دعاهای توسل
حدیث کسا🔻
✅ متن و مجموعه صوت های
حدیث کساء
سوره یاسین🔻
✅ متن و ترتیل و تحدیر
سوره یاسین
══════════❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
📌 لطفا با نشر دعاها در ثواب آن شریک باشید...
✔️ڪپےباذڪر صلوات بہنیتظہوࢪ🌤
ߊَܠܠّܣُــܩَّ ࡃَܥܼـِّـܠܙ ܠِࡐَܠࡅِّ࡙ــܭَ ߊܠܦَــــܝَܥܼܢ
کانال آل یاسین ۳۱۳ 🔻
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
@alyassin313
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
هدایت شده از آل یاسین ۳۱۳
#ختم_هفتاد_و_دو_روز_سوره_توحید
هدیه به 72 تن شهدای کربلا
══════════﷽❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
🎬(جهت دسترسی راحتتر به ختم ، از متن های زیر
روزِ مورد نظر خود را انتخاب نمایید)
══════════❀ ⃟⃟ ⃟ ⃟✤
✔️ روز اول
✔️ روزدوم
✔️ روز سوم
✔️ روز چهارم
✔️ روز پنجم
✔️ روز ششم
✔️ روز هفتم
✔️ روز هشتم
✔️ روز نهم
✔️ روز دهم
✔️ روز یازدهم
✔️ روز دوازدهم
✔️ روز سیزدهم
✔️ روز چهاردهم
✔️ روز پانزدهم
✔️ روز شانزدهم
✔️ روز هفدهم
✔️ روز هجدهم
✔️ روز نوزدهم
✔️ روز بیستم
✔️ روز بیست و یکم
✔️ روز بیست و دوم
✔️ روز بیست و سوم
✔️ روز بیست و چهارم
✔️ روز بیست و پنجم
✔️ روز بیست و ششم
✔️ روز بیست و هفتم
✔️ روز بیست و هشتم
✔️ روز بیست و نهم
✔️ روز سی ام
✔️ روز سی و یکم
✔️ روز سی و دوم
✔️ روز سی وسوم
✔️ روز سی و چهارم
✔️ روز سی و پنجم
✔️ روز سی و ششم
✔️ روز سی و هفتم
✔️ روز سی و هشتم
✔️ روز سی و نهم
✔️ روز چهلم
✔️ روز چهل و یکم
✔️ روز چهل و دوم
✔️ روز چهل و سوم
✔️ روز چهل و چهارم
✔️ روز چهل و پنجم
✔️ روز چهل و ششم
✔️ روز چهل و هفتم
✔️ روز چهل و هشتم
✔️ڪپےباذڪر صلوات بہنیتظہوࢪ🌤
ߊَܠܠّܣُــܩَّ ࡃَܥܼـِّـܠܙ ܠِࡐَܠࡅِّ࡙ــܭَ ߊܠܦَــــܝَܥܼܢ
کانال آل یاسین ۳۱۳ 🔻
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
@alyassin313
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
هدایت شده از آل یاسین ۳۱۳
❣﷽
⚜️با تـوسـل به چهارده معصوم ع
🚩از عاشورا تا اربعین
📕قرائت زیارت عاشورا + دعای علقمه (اختیاری)
به عشق حسین ؛ به سوی مهدی
به نیابت از قمرالعشیر ابالفضل
العباس علیه السلام
🔻🔻🔻🔻🔻🔻
برای دسترسی راحت تر روی اسم هر شهید ضربه بزنید تا نیت هر روز برای شما نشان داده شود
✔️روز اول به نیت🔻
به نیت شهدای گمنام
✔️روز دوم به نیت 🔻
شهید والامقام _نوید_صفری
✔️روز سوم به نیت 🔻
شهید والامقام_روح_الله_قربانی
✔️روز چهارم به نیت 🔻
شهیدوالامقام_محمد_رضا_شفیعی
✔️روز پنجم به نیت 🔻
شهیدوالامقام_هادی_ذوالفقاری
✔️روز ششم به نیت 🔻
شهید والامقام _حسین_عرب_نژاد
✔️روز هفتم به نیت 🔻
شهیدوالامقام_عبدالمهدی_مغفوری
✔️روز هشتم به نیت 🔻
شهید والامقام _زینب_کمایی
✔️روز نهم به نیت 🔻
شهیدوالامقام_علی_خلیلی
✔️روز دهم به نیت 🔻
شهید والامقام _اکبر_کاظمی
✔️روز یازدهم به نیت 🔻
شهیدوالامقام_خسرو_رشوند
✔️روز دوازددهم به نیت 🔻
شهیدوالامقام_کاظم_عاملو
✔️روز سیزدهم به نیت 🔻
شهید_سردار_ابوالفتح_نظری
✔️روز چهاردهم به نیت 🔻
شهیدوالامقام_یوسف_قربانی
✔️روز پانزدهم به نیت 🔻
شهید والامقام منوچهر شاهرخی
✔️روز شانزدهم به نیت🔻
شهید والامقام امیر سرتیپ جمشید جاودانیان
✔️ روز هفدهم به نیت 🔻
شهید والامقام سیف_الله_شیعه_زاده
✔️ روز هجدهم به نیت 🔻
شهید والامقام سید حسن موسوی
✔️ روز نوزدهم به نیت 🔻
شهید والامقام احمد پلارک
✔️ روز بیستم به نیت 🔻
شهید والامقام محمدجواد متقی پیشه
✔️ روز بیست و یکم به نیت 🔻
شهید والامقام محمدرضا دهقان دهنوی
✔️ روز بیست و دوم به نیت 🔻
شهید والامقام کمال کورسل
✔️ روز بیست و سوم به نیت 🔻
شهید سید خلیل مسئله گو
✔️ روز بیست و چهارم به نیت 🔻
شهید والامقام محمدرضا تورجی زاده
✔️ روز بیست و پنجم به نیت 🔻
شهید والامقام حاج قاسم میرحسینی
✔️ روز بیست و ششم به نیت 🔻
شهید والامقام سید حسین علوی جلگه
✔️ روز بیست و ششم به نیت 🔻
شهید والامقام سید مجتبی ابوالقاسمی
<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>>
@alyassin313
<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>>
🟣خاک های نرم کوشک🟣
#قسمت_پانزدهم
خیلی سخت است به اش گفتم:«این لبنیاتیه که کارش خوب بود، مزد هم زیاد داد که!»
سرش را این طرف و آن طرف تکان داد گفت:« این یکی باز از او سبزی فروشه بدتره.»
«چطور؟»
کم فروشی می کنه تو کارش غش داره، جنس بد رو قاطی جنس خوب می کنه و به قیمت بالاتر می فروشه تازه همینم سبکتر می کشه از همه بدترش اینه که می خواد منم لنگه خودش باشم!
با غیظ ادامه داد:«این نونش از اون بدتره»
از فردا صبح زود رفت به قول خودش سرگذر سه چهار روز بعد، آخر شب از سر کار برگشت، گفت: «الحمدالله یک بنا پیدا شده که منو با خودش ببره سرکار.»
گفتم روزی چقدر می
ده؟ده تومن.
کارش جان کندن داشت. با کار لبنیاتی که مقایسه می کردم دلم می سوخـت
همین را هم به اش گفتم گفت: «
هیچ طوری نیست نون زحمتکشی ،نون پاک و حلالیه خیلی بهتر از کار اوناست.....»
کم کم تو همین کار بنایی جا افتاد و کم کم برای خودش شد اوستا و حالا دیگر شاگرد هم می گرفت. دستمردش هم بهتر از قبل شد.
یک روز مادرش از روستا آمده بود .دیدنمان یک بقچه نان و دو سه کیلو ماست چکیده و چیزهای دیگری هم آورده
بود برامان
عبدالحسین همه را برداشت و زود برد آشپزخانه مادرش گفت :«امان می دادی تا یکمی بخورن».
تشکر کرد و گفت:« حالا کسی گرسنه اش نیست ان شا الله بعدا
ادامه دارد....
#رمان_شهدایی
#زندگینامه_شهید_عبدالحسین_برونسی
#شادی_روح_شهدا_صلوات
🌷🌷🌷🌷🌷
<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>>
@alyassin313
<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>>
🟣خاک های نرم کوشک🟣
#قسمت_شانزدهم
می خوریم.»
نه خودش خورد و نه گذاشت من و حسن دست بزنیم مادرش که رفت حرم سریع بقچه نان و چیزهای دیگر را برد تو مغازه و کشید. به اندازه وزنش ، پولش را حساب کرد و داد به چنتافقیر که می شناخت. آن وقت تازه اجازه داد ازشان بخوریم مادرش را هم نگذاشت یک سرسوزن از جریان خبردار شود ملاحظه ناراحت نشدنش
پیرزن چند روز پیش ما ماند، وقتی حرف از رفتن زد عبدالحسین به اش گفت: نمی خواد بری ده همین جا
پهلوی خودم بمون
«بابات رو چکار کنم؟
اونم می آریمش شهر.»
از ته دل دوست داشت مادرش بماند بیشتر جوش زمین های تقسیمی را می زد مادرش ولی راضی نشد. راه افتاد طرف روستا عبدالحسین هم رفت روستا که از پدرش خبر بگیرد همان جا نوجوان های آبادی را جمع می کند و به
شان می گوید: « هر کدوم از شما که بخواد بیاد مشهد درس طلبگی، بخونه من خودم خرجش را می دم.»
سه تا از آنها پدر و مادرشان را راضی کرده بودند با عبدالحسین آمدند .شهر اسمشان را تو حوزه علمیه نوشت. از آن به بعد، مثل اینکه بچه های خودش باشند خرجی شان را می داد خودش هم شروع کرد به خواندن درس های حوزه روزها کار و شب ها درس. همان وقت ها هم حسابی افتاده بود توخـط مبارزه
من حامله شده بودم و پدر و مادرم هم آمده بودن ،شهر برای زندگی، یک روز خانه پدرم بودم که درد زایمان گرفتم ماه مبارک رمضان بود و دم غروب . عبدالحسین سریع رفت ماشین گرفت مادرم به اش گفت: «می خوای چکار کنی؟»
گفت: «می خوام بچه ام خونه ی خودمون به دنیا بیاد شما برین اونجا، منم میرم دنبال قابله.»
یکی از زن های روستا هم پیشمان بود سه تایی سوار شدیم و راه افتادیم خودش هم که یک موتورگازی داشت رفت
دنبال قابله
ادامه دارد....
#رمان_شهدایی
#زندگینامه_شهید_عبدالحسین_برونسی
#شادی_روح_شهدا_صلوات
🌷🌷🌷🌷🌷
<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>>
@alyassin313
<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>>
🟣خاک های نرم کوشک🟣
#قسمت_هفدهم
رسیدیم خانه، من همین طوردرد می کشیدم و خدا خدا می کردم قابله زودتر بیاید، تو نگاه مادرم نگرانی موج می زد. یک آن آرام نمی گرفت وقتی صدای در راشنید انگار می خواست بال در بیاورد سریع رفت که در را باز کند. کمی بعد با خوشحالی برگشت
«خانم قابله اومدن»
خانم سنگین و موقری بود به قول خودمان دست سبکی داشت. بچه راحت تر از آنکه فکرش را می کردم به دنیا آمد یک دختر قشنگ و چشم پر کن
قیافه و قد و قواره اش برای خودم هم عجیب بود چشم از صورتش نمی گرفتم، خانم قابله لبخندی زد و پرسید: «اسم بچه رو چی می خواین بگذارین؟»
یک آن ماندم چه بگویم خودش گفت: «اسمش رو بگذارین فاطمه، اسم خیلی خوبیه»
قابله به آن خوش برخوردی و با ادبی ندیده بودم. مادرم از اتاق رفته بودبیرون با سینی چای و ظرف میوه
برگشت گذاشت جلوی او و تعارف کرد نخورد
بفرمایین اگه نخورین که نمیشه.
خیلی ممنون نمی خورم»
»
مادرم چیزهای دیگر هم آورد هرچه اصرار کردیم لب به هیچی نزد کمی بعد خداحافظی کرد و رفت»
شب از نیمه گذشته بود عقربه های ساعت رسید نزدیک سه،همه مان نگران عبدالحسین بودیم، مادرم هی می
گفت:« آخه آدم این قدر بی خیال!
من ولی حرص و جوش این را می زدم که نکند برایش اتفاقی افتاده باشد.
بالاخره ساعت سه صدای در کوچه بلند شد . زود گفتم: «حتماً خودشه.»
مادرم رفت تو حیاط مهلت آمدن به اش نداد شروع کرد به سرزنش صداش را می شنیدم:«خاله جان! شما قابله رو می فرستی و خودت میری؟! آخه نمی گی خدای نکرده یه اتفاقی بیفته...»
ادامه دارد....
#رمان_شهدایی
#زندگینامه_شهید_عبدالحسین_برونسی
#شادی_روح_شهدا_صلوات
🌷🌷🌷🌷🌷