#کلام_شهــدا🎙
شھیدشوشتریچہقشنگگفتھ:
قدیمبویایمانمیدادیم...
الانایمانمونبومیده💔!
قدیمدنبالگمنامیبودیم...
الانمواظبیماسممونگمنشہ.. :/!😞
#شھیدنورعــلےشوشترۍ✨🌹
ْْْْْْْ ْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْ ْْْْْْْْ ْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْ ْْْْْْْْ ْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْ ْْ ْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْ ْْْْْْْْ ْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْ ْْْْْْْْ ْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْ ْْْْْْْْ ْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْ ْْ ْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْ ْْْْْْْْ ْْ ْ ْْْ ْْْ ْْْ ْْْْْْْْ ْْ ْ ْْ
↜💕⃟🍿 #تلنگࢪانھ
بہقولاستاد رائفیپور :
اینهمہروایٺدربارهمهدویٺهسٺ!📚
آقاتوۍیڪیشوننفرمودن،اگرمردمدنیا
بخوان!ظهور اتفاق میفته..!
توےهمشونفرمودن :
اگرشیعیانما 🥀
اگرشیعیانما..🥀
باباگرهخودِماییمツ...💔
🌱
#کلام_شهید ✨🌷
نمیتوان ...
یا لیتنی کنت و معک خواند
و در خانه ماند
و خود را دیندار
دانست!
#سیدمرتضیآوینی 👤🌹
*#تلنگرانہ . .💡
#شهادتانہ . .🎈
#شهادت قسمـت ما میشــد اے ڪاش. . .
❌میتــرسم از خــودم زمـانی ڪه؛
"دلِ مــادر خـودم" را میشــــکنم💔
و در عـین حـال بر احوالِ
"دلِ مادران #شهدا" گریـه میڪنم💧. . .
❌میتــرسم از خـودم زمانی ڪـه؛
به نامحرم نگــاه میڪنم👁
و در عیـن حال هیأت میروم🏴
و بر امام حسین اشڪ میریزم💧
و از #شهدا دم میزنـم🗣. . .
❌میترسـم از خـودم زمانۍ ڪه؛
از اهل بیت و شهدا دم میزنـم✋🏼
و نمـازم اول #وقت نیست😔. . .
❌میترسـم از خودم زمانۍ ڪه؛
عاشق #شهادت هستم🦋
و اخلاق و ادب ندارم🔥. . .
تڪلیف مدار نیستم✨. . .
❌میترسـم از خـودم زمـانۍ ڪه؛
از #عشقِ امام خامنه ای دم میزنـم💕
و به حرف ها و خواسته هایشان بی توجهـم🤷♂. . .
❌میترسـم از خـودم زمانۍ ڪه؛
#چادر سر می ڪنم🌼
ولی گفتگو بانامـحــرم برایم عادۍ شده📞. . .
❌میترسم از خـودم زمانۍ ڪه؛
حرفـ هایـم با #عملــم فرسنـگ ها فاصله دارد✈️. . .
باید قتلگاهۍ رقم زد💡؛
✅ باید ڪشت🔪
#منیت را🎈
#تڪبر را🔥
#دلبستگۍ را🌬
#غرور را😎
#غفلت را🥀
#آرزوهای دراز را🍂
باید از خود گذشت!🍃
باید ڪشت نفس را💪 .
شهادت درد دارد🙂
دردش کشتن لذت هاست.🦋
🌝==امان از
#نفستوجیهگر=💔*
وقتی کنترل دست بابامه هر کانال فقط
۳ثانیه فرصت داره که از خودش دفاع کنه😐🥴
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
رفتم کتابخونه میگم
ببخشید چیزی از سعدی دارید؟!
خانمه گفت کتابشو میخوایید؟!!!
گفتم نه، اگه، زیور الاتی، انگشتری چیزی از خدابیامرز مونده میخوام😐😂
👌🏼یـــــــ❗️ــــک تلنــــــ⚠️ـــــگر
💢چگونه ظهور را به تعویق نیندازیم؟!💢
📝يه جمله رو قاب کنيم بزنيم گوشه ي ذهنمون
📌هر وقت خواستيم عملي انجام بديم
يه نگاهي به اين تابلو بندازيم
.......دونه........
..........دونه..........
..............گناه ..........
................."من".........
...................لحظه ..........
........................لحظه............
...................ظهور..............
.....مهدي فاطمه............
.روعقب....................
ميندازه................
___________❣_______________
#رمان_یادت_باشد
#پارت_سیزدهم
عشقی که اتفاق می افتد وآن وقت یک جفت چشم می شود همه زندگی.چشم هایی که تا وقتی می خندید همه چیز سرجایش بود.از همان روز عاشق این چشم ها شدم.آسمان چشم هایش دوست داشتم؛گاهی خندان وگاهی خیس و بارانی!
نیم ساعتی از صحبت هایمان گذشته بود که موتور حمید حسابی گرم شد.بیشتر او صحبت می کرد و من شنونده بودم یا نهایتاً با چند کلمه کوتاه جواب میدادم،انگار خودش هم متوجه سکوتم شده باشد،پرسید:«شمارسوالی نداری؟اگر چیزی براتون مهمه بپرسید.»
برایم درس خواندن و کار مهم بود.گفتم:«من تازه دانشگاه قبول شدم اگر قرار بر وصلت شد شما اجازه می دهید ادامه تحصیل بدم و اگر جور شد سرکار برم؟»حمید گفت:«مخالف درس خوندن شما نیستم ولی واقعیتش رو بخوای،به خاطر فضای نامناسب بعضی دانشگاه ها دوست ندارم خانمم دانشگاه بره البته مادرم با من صحبت کرده و گفته که شما به درس علاقه دارید از روی اعتماد و اطمینانی که به شما دارم اجازه میدم برید دانشگاه سرکار رفتن هم به انتخاب خودتون ولی نمیخوام باعث میشه به زندگی لطمه وارد بشه.»
باشنیدن صحبت هایش گفتم:«مطمئن باشید من به بهترین شکل جواب این اعتماد شمار رو میدم.راجع به کار هم من خودم محیط مردونه رو نمی پسندم.اگه محیط مناسبی یود میرم،ولی اگه بعداً بچه دار بشم و ثانیه ای حس کنم همسر یافرزندم به خاطر سرکار رفتن من اذیت میشن،قول میدم دیگه نرم.»
به روایت همسر شهید حمید سیاهکلی مرادی
ادامه دارد.....
کپی/اصکی❌
@Childrenofhajqasim1399