eitaa logo
این عماریون
365 دنبال‌کننده
240.7هزار عکس
65.3هزار ویدیو
1.4هزار فایل
کانال تحلیلی درباب مسائل سیاسی واجتماعی https://eitaa.com/joinchat/2102525986Cbab1324731
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱رفیق حتی اگر احساس بی‌نیازی داشتی دستت رابه سوی اهل‌بیت بگیر... اگر مشکل نداشتی همیشه وصل باش مخصوصا به مادرت زهراس فرزند نباید بیخیال مادر باشه..
◈مےگفت:وقتےبراےورزش ◈یامسابقات‌ڪشتےمےرفتم، ◈همیشہ‌دو‌رڪعت‌نماز‌مےخواندم ◈پرسیدم‌چرا...؟! ◈گفت:ازخدامےخوام‌ ◈تومسابقہ‌حال‌ڪسےرونگیرم... :) 💗¦⇠
♡∞🦋∞♡ بارالهـا؛ یاریمان دہ، ڪه چون آنان باشیم ... آنان ڪه خوبـــــ بودند نه براے یڪ هـفته!! بلڪه براے یڪ تاریخ ...
گمنامے یعنی درد... دردے شیرین... یعنے با عشق یڪے شدن... یعنے اثبات اینکه از همه چیزت براے گذشتے... یعنی فقط خدا را دیدی و رضای او را خواستی نه تعریف وتمجید‌مردم را گمنامی یعنی ....... اے کاش همه ے ما گمنام باشیم🍃 ❤️
🔴🔸ابراهیم می گفت: 🔹باید اینقدر با این بدن کار کنیم، اینقدر در راه خدا فعالیت کنیم که وقتی خودش صلاح دید،پای کارنامه مارا امضا کند و شهید شویم. 🔺ممکن هم هست که لیاقت شهید شدن، با رفتار و کردار بد از ما گرفته شود. https://eitaa.com/joinchat/2102525986Cbab1324731
🔴🌹 هادی دل❤️هامقید بود هر روز زیارت عاشورا را بخواند ، حتی اگر کار داشت و سرش شلوغ بود سلام آخر زیارت رو می خواند ✍دائما می گفت ، اگر دست جوان ها رو بزاریم توی دست ، همه مشکلاتشان حل می شود و امام با دیده لطف به آنان نگاه می کند 🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷 ای باشهدا https://eitaa.com/joinchat/2102525986Cbab1324731 چ
بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم 💢💥سال ۱۳۵۹ بود. برنامه‌ی بسیج تا نیمه شب ادامه یافت. دو ساعت مانده به اذان صبح، کار بچه‌ها تمام شد. ابراهیم بچه‌ها را جمع کرد. از خاطرات کردستان تعریف می‌کرد. خاطراتش، هم جالب بود هم خنده دار. بچه‌ها را تا اذان بیدار نگه داشت. بچه‌ها بعد از نماز جماعت صبح به خانه‌هایشان رفتند. ابراهیم به مسئول بسیج گفت: اگر این بچه‌ها، همان ساعت می‌رفتند؛ معلوم نبود برای نماز بیدار می‌شدند یا نه، شما یا کار بسیج را زود تمام کنید؛ یا بچه‌ها را تا اذان صبح نگه دارید؛ که نمازشان قضا نشود.   ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌https://eitaa.com/joinchat/2102525986Cbab1324731
همیشه می‌گفت: بعد از توکل به خداوند ؛ توسل به حضرات معصومین خصوصاً حضرت زهرا (س) حلّال مشکلات است ...
🌺شهید ابراهیم هادی 🌺 تاریخ تولد : ۱۳۳۶/۲/۱ محل تولد: خراسان تاریخ شهادت : ۱۳۶۱/۱۱/۲۲ چگونگی شهادت : شهید ابراهیم هادی در عملیات والفجر مقدماتی به همراه بچه های گردان کمیل و حنظله در کانال های فکه به مدت پنج روز مقاومت کرد ولی تسلیم نشد و سرانجام در ۲۲ بهمن سال ۶۱ پس از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد و کسی دیگر او را ندید...🙂 ابراهیم همیشه از خدا تقاضا داشت گمنام شود؛ به دلیل آنکه یکی از صفات یاران خدا، گمنامی است...🙂✨ ادامه دارد.....📿 ✨ 🍃🌷🥀🍃🌷🥀🍃🌷🥀
|به امید این امید! میخواستم بنویسم اگر آقا ابراهیم امروز بود، در فتنه داعش و ماجرای مدافعان حرم پیش‌قدم میشد...اما دیدم که ابراهیم امروز هست!⭐️ زنده تر از گذشته و در میانه میدان! نشانه‌اش را میتوان در ارادت و علاقه قلبی شهدای مدافع حرم به شهید ابراهیم هادی مشاهده کرد.🌱✨ شهید سید مصطفی صدرزاده، نام جهادی اش را سیدابراهیم گذاشت؛ کار مصطفی این بود که مرتب کتاب ابراهیم را تهیه کند و ابتدایش بنویسد وقف در گردش و تمام! شهید سید میلاد مصطفوی هم آن روزهایی که در راهیان نور مهمان شهدا بود حتما باید به کانال کمیل می‌رفت و با ابراهیمش خلوت می کرد! شهید عباس دانشگر هم عاشق ابراهیم بود! باید می‌دیدی وقتی یکی از اساتید دانشگاه که همرزم ابراهیم بود را می دید، چگونه سراغ او را به بهانه گفتن چند جمله از ابراهیم می‌گرفت. شهید هادی ذوالفقاری که دیگر احتیاج به توضیح ندارد. نام جهادیش را گذاشته بود: ابراهیم هادی ذوالفقاری. ابراهیم، تمام زندگی هادی شده بود. هنوز خیلی از دلدادگان حضرت زینب سلام الله علیها هستند که زندگی‌شان با شهید ابراهیم هادی گره خورده است، که رفتن به دنبالش با خودمان...💖 به امید این امید که ما هم اگر همقدم با آقا ابراهیم بشویم میبینیم عند ربهم یرزقون را...ان شاءالله🕊 _برداشتی از کتاب سلام بر ابراهیم۲_ |برای حفظ اسلام دادید🩸| |برای حفظ اسلام میدهم☝️|
پیش بینی شهید ابراهیم هادی از همگانی شدن پیاده روی اربعین بچه ها با نگاهی حسرت آلود به مناطق اشغالی نگاه می کردند، یکی از آنها رو به ابراهیم کرد و گفت: چطور این بعثی ها باید به راحتی آنجا تردد کنند و ما... یعنی می شود یک روزی برسد که مردم ما هم از روی این جاده ها به خانه ها و شهرهای خودشان بروند. ابراهیم که این حرف ها را شنید، گفت: «این حرفا چیه که میزنی، یه روزی می رسه که مردم از همین جاده ها دسته دسته می رن کربلا! » آن مرز جایی نبود جز مرز خسروی و حالا سال ها از آن روزها گذشته بود که بعضی از باقی مانده بچه های آن روز به اتفاق هم به سمت کربلا حرکت می کردند که در پیاده روی اربعین شرکت کنند. یاد همان حرف های ابراهیم افتادند که می گفت: یه روزی می رسه که مردم از همین جاده ها دسته دسته می رن کربلا. برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم
حوالی میدان خراسان از داخل پیاده رو با سرعت در حال حركت بودیم، یكباره سرعتش رو كم ڪرد، برگشتم عقب گفتم: "چی شد؟! مگه عجله نداشتی؟!" ‌همین طور كه آرام راه می رفت به جلو اشاره كرد: یه خرده یواش بریم تا از این آقا جلو نزنیم كمی جلوتر از ما، یك نفر در حال حركت بود كه به خاطر معلولیت، پایش را روی زمین می كشید و آرام راه می رفت، ابراهیم گفت: اگر ما تند از كنار او رد بشیم، دلش میسوزه كه نمیتونه مثل ما راه بره، یه كم آهسته بریم كه ناراحت نشه. 📚 کتاب "سلام بر ابراهیم"