ی اتفاقی افتاد ی شب.
ی بچه همراهون بود و از صبح این بشر داشت جیغ میکشید دیگ شب بود میخواستیم بریم هتل ک آوردنش پیش استاد گفتن از صبح بی قرارع .
حاج آقا دستشو گذاشت روی سر بچه و ارومممم شد .
جالب اینجا بود ک از جیبش فندق بیرون آورد و یکیشو داد به حاج آقا
همون موقع من:
رِمبِراری [بر وزن بلوبری ] -
اصن خوشامدی به وطن
😂بابا چحرفیههه