فصل دهم:نشسته خاک مرده ای به این بهار زار من
#قسمت_دویست_و_چهل
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
می کردم که حمید نمی تواند خیلی از جزییات را برایم تعریف کند،من تشنه شنیدن بودم ولی شرایط جوری نبود که حمید بخواهد همه چیز را از پشت گوشی برایم بگوید.
وقت هایی که بین تماس هایش فاصله می افتاد مثل اسپند روی آتش داخل خانه از این طرف به آن طرف می رفتم، روز یکشنبه بود که بی صبرانه منتظر تماس حمید بودم، گوشی را زمین نمی گذاشتم مادرم که حال من را دید خنده اش گرفت، گفت« یاد روزایی افتادم که پدرت می رفت مأموریت و من همین حالو داشتم».
لبخندی زدم و گفتم :«من و علی هم که شلوغ کار ،شما دست تنها حسابی اذیت می شدی».
انگار همین دیروز باشد نفسی کشید و گفت :«آره تو که خیلی شیطنت داشتی وقتی بچه بودی از دیوار راست بالا می رفتی حیاطی که مستأجر بودیم پله داشت از پله ها می رفتی روی دیوار اونقدر گریه می کردم و خودمو می زدم می گفتم تو رو خدا بیا پایین فرزانه اگر بیفتی من نمی دونم جواب پدرتو چی بدم، وقتی هم که دست و پاهات زخم بر می داشت زود می رفتم دنبال پانسمان بابات که می اومد می فرستادمت زیر پتو که زخم روی پوستت رو نبینه چون روی تو خیلی حساس
بود».
گرم صحبت بودیم که حمید تماس گرفت، بعد از پرسیدن حالم خبر داد امروز به حرم حضرت زینب (س) و حرم حضرت رقیه(س)
🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
فصل دهم:نشسته خاک مرده ای به این بهار زار من
#قسمت_دویست_و_چهل_و_یک
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
رفته اند، چند باری تأکید کرد حتماً دعا کنم تا دفعه بعد با هم برویم، رمزمان فراموشش نشده بود، هر بار تماس می گرفت مرتب می گفت:«خانوم یادت باشه!» من هم می گفتم:« من هم دوستت دارم من هم یادم
هست»،وقت هایی که می گفت دوستت دارم می فهمیدم اطرافش کسی نیست،بدون رمزحرف می زند.
روز سه شنبه برای این که حال عمه و پدر حمید را جویا شوم از دانشگاه آنجا رفتم وقتی رسیدم پدرحمید چنان با شکستگی و غربت جواب سلامم را داد که احساس کردم دوری حمید چند سال پیرش کرده است غم از چشمانش می بارید این که می گویند مادرها شبیه مداد و پدرها شبیه خودکار هستند در حالات پدرشوهرم به خوبی نمایان بود کوچک شدن مداد و تمام شدنش همیشه به چشم می آید ولی خودکار یک دفعه بی خبر تمام می شود اشک و سوز مادر را همه می بینند ولی شکستگی و غربت پدرها را کسی نمی بیند! یک ساعتی نگذشته بود که صدای تلفن بلند شد، تا صفحه را نگاه کردم، دیدم حمید تماس گرفته است از هیجان چند بار گفتم حمید زنگ زده!معمولاً هم به گوشی من هم به خانه پدرم هم به خانه پدرش تماس می گرفت، سعی می کرد آنها را هم بی خبر نگذارد، آنجا اولین باری بود که پشت گوشی گریه کردم نتوانستم صحبت کنم، گوشی را به پدر حمید دادم تا با هم صحبت کنند.
آخر سر گفته بود گوشی را بدهید فرزانه ببینم چرا گریه کرده،گوشی
🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
🔭🔮🔭🔮🔭🔮🔭🔮
🔮🔭
🔭
💎 تقویم نجومی 💎
✴️ چهارشنبه 👈15 آذر / قوس 1402
👈22 جمادی الاول 1445 👈6 دسامبر 2023
🏛 مناسبت های دینی و اسلامی.
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️ امروز روز خوبی برای امور زیر است :
✅خرید و فروش.
✅شکار و صید و دام گذاری.
✅و دیدار روسا خوب است.
👶 زایمان خوب و نوزاد زندگی پاکی خواهد داشت.
🚘مسافرت: مسافرت حتما همراه صدقه باشد.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج سنبله و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است:
✳️خرید باغ و زمین زراعی.
✳️ارسال کالاهای تجاری.
✳️آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✳️قباله و قولنامه نوشتن.
✳️خرید مسکن.
✳️امور زراعی و کشاورزی.
✳️و تعلیم و تعلم نیک است.
🟣 نگارش ادعیه و برای نماز حرز و بستن آن خوب است.
👩❤️👨 حکم مباشرت امشب.
( شب پنج شنبه ) ، فرزند حاکمی از حاکمان یا عالمی از عالمان خواهد شد. ان شاءالله.
💉حجامت.
خون دادن و فصد سبب قوت دل می شود.
💇♂💇 اصلاح سر و صورت
باعث فقر و بی پولی می شود.
😴🙄 تعبیر خواب.
خوابی که (شب پنجشنبه) دیده شود تعبیرش طبق ایه ی 23 سوره مبارکه " مومنون" است.
و لقد ارسلنا نوحا الی قومه فقال یا قوم..
و مفهوم آن این است که خواب بیننده را خیر و خوبی از جانب بزرگی برسد که باور نکند و یا نصیحتی به کسی کند و او باور نکند. و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
✂️ ناخن گرفتن
🔵 چهارشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و باعث بداخلاقی میشود.
👕👚 دوخت ودوز
چهارشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز بسیار مناسبی است و کار آن نیز آسان افتد و به سبب آن وسیله و یا چارپایان بزرگ نصیب شخص شود.ان شاالله
✴️️ وقت #استخاره در روز چهارشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن)
❇️️ #ذکر روز چهارشنبه : یا حیّ یا قیّوم ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۵۴۱ مرتبه #یامتعال که موجب عزّت در دین میگردد
💠 ️روز چهارشنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_موسی_کاظم_علیه_السلام#امام_رضا_علیه السلام_#امام_جواد_علیه_السلام و #امام_هادی_علیه_السلام . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد
🌸زندگیتون مهدوی 🌸
🌸به امید پرورش نسلی مهدوی ان شاءالله🌸
🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿
🌸زندگیتون مهدوی
📚 منابع مطالب
کتاب تقویم همسران
نوشته ی حبیب الله تقیان
@taghvimehamsaran
با این دعا روز خود را شروع کنید
🌟بسم الله الرحمن الرحیم🌟
✨ *اللّهُمَّ اِنّی اَسأَلُکَ یا قَریبَ الفَتحِ وَ الفَرَجَ یا رَبَّ الفَتحِ وَ الفَرَج یا اِلهَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ عَجِّلِ الفَتحَ وَ الفَرَجَ سَهِّلِ الفَتحَ وَ الفَرَجَ یا فَتّاحَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا مِفتاحَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا* *فارِجَ الفَتحِ وَالفَرَجِ یا صانِعَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا غافِرَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا رازِقَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا خالِقَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ یا صابِرَالفَتحِ وَ الفَرَجِ یا ساتِرَ الفَتحِ وَ الفَرَجِ وَاجعَل لَنا مِن اُمُورِنا فَرَجاً* *وَمَخرَجاً اِیّاکَ نَعبُدُ وَ اِیّاکَ نَستَعینَ بِرحمتک یا اَرحَمَ الرّاحمینَ✨
🔭
🔮🔭
🔭🔮🔭🔮🔭🔮🔭🔮
📣📣📣
ذکر کیمیا مرحوم نخودکی بعد از هر نماز
☑️ آیه الکرسی فقط آیه اول تا هو العلی العظیم
☑️ بعد ازآن تسبیحات خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها
☑️ بعد سه بار سوره توحید قل هوالله احد را کامل میخوانی
☑️ بعد سه بار صلوات میفرستی
☑️بعد آیه ۲ و۳ سوره طلاق را سه بار
میخوانیی ایه این است👇👇
ومن یتق الله یجعل له مخرجا ویرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله و هو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی قدرا ☑️☑️
http://eitaa.com/amirkiaei1
فصل دهم:نشسته خاک مرده ای به این بهار زار من
#قسمت_دویست_و_چهل_و_دو
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
را که گرفتم گفت:« چرا گریه کردی؟ چیزی شده؟ تو اگر گریه کنی من اینجا نمی تونم تمرکز کنم».
گفتم:«دلم برات تنگ شده، دلم برا خونه خودمون تنگ شده ،ولی جرئت نمی کنم بدون تو برم زود برگرد حمید» فقط پنج روز بود که رفته بود، ولی برای من تحمل این دوری سخت بود، کلی داخل حیاط گریه کردم عمه هم با دیدن حال من پا به پایم گریه می کرد. بعد از برگشت تصمیم گرفتم تا چند روز خانه عمه نروم ،چون وقتی می رفتم هم من و هم عمه حالمان بد می شد.
آن روز باز هم تماس گرفت نگرانم شده بود، می دانستم سری قبل که گریه کردم حال حمید پشت گوشی خراب شده است صدای گریه من را که می شنید به هم می ریخت از آن به بعد با خودم عهد کردم هر بار که تماس گرفت خودم را عادی جلوه بدهم پشت گوشی بخندم و با او شوخی کنم شب با مادرم مشغول شستن ظرف ها بودیم که خانم آقا بهرام رفیق حمید زنگ زد جویای حالم شد ،به من گفت: «خوبی عزیزم؟ نگران نباش ،حمید قسمت مخابراته ،ان شاء الله چیزی نمیشه صحیح و سالم بر می گردن».
چهارشنبه که زنگ زده بود وسط ظهر بود، رفتارمان شبیه کسانی شده بود که تازه نامزد کرده باشند به حدی غرق صحبت می شدیم که زمان از دستمان در می آمد اکثر اوقات صحبتمان به یک ربع نمی رسید ولی همان چند دقیقه برای ما حکم نفس کشیدن را داشت. دوست داشتم
🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._