فصل دهم:نشسته خاک مرده ای به این بهار زار من
#قسمت_دویست_و_شصت_و_پنج
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️
پیکر حمید را با آمبولانس آوردند، آن هم درست روز هشتم آذرماه سه روز مانده به اربعین، هشتم آذری که سه سال پیش من به خاطر دل دردم سوار آمبولانس شدم و حمید بالای سر من کنار تخت بیمارستان تا صبح بیدار بود تا صبح نماز خوانده بود آن موقع فکرش را نمی کردم که سه سال بعد چنین روزی من باید حمید را دفن کنم و تا صبح قرآن بخوانم روایت تکرار می شد ولی این بار خیلی غم انگیزتر!
نزدیکی امام زاده اسماعیل ایستاده بودم خیلی شلوغ بود،حمید اولین شهید مدافع حرم شهر قزوین بود جمعیت زیادی آمده بودند ولی از اکثر رفقایش خبری نبود یا در سوریه مانده بودند یا قبل از شنیدن خبر شهادت حمید برای زیارت اربعین به کربلا رفته بودند
داشتند تشریفات اول مراسم را انجام می دادند احترام و مارش نظامی، به نظرم خیلی طولانی می آمد، فقط منتظر بودم تابوت را بالا بگیرند تا حمیدم را ببینم تابوت را که بلند کردند جانی تازه گرفتم، شوق حمید مرا با خودش می کشاند نمی توانستم راه بروم خواهرم با دوستانم زیر بغل های من را گرفته بودند و می کشیدندگفتم:« خواهش می کنم همراه حمید حرکت کنیم نه جلو بیفتیم نه عقب بمونیم»، دلم می خواست برای بار آخر این خیابان را با هم برویم.
به گلزار شهدا که رسیدیم بعد از مراسم برای نماز صف ها تشکیل شد،توان ایستادن نداشتم،گفتند:«تو حالت خوب نیست، نمی خواد نماز بخونی برو یه گوشه بشین»، گفتم: «نه، دوست دارم برای حمیدم نماز
🌕🌑🌕⚫️🟡⚫️🟡⚫️
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._