eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
715 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
° ° این روزها زیاد می‌شنویم: «زحمت زیادی کشیده بودند؛ حالا که شهید شده‌اند، می‌توانند با آرامش چشم روی هم بگذارند و از همه خستگی‌هایی که برای این سرزمین به دوش کشیدند، بیاسایند.» و حالا شما هم، همچون دخترکان مظلوم میناب، مظلومانه و غریبانه پر کشیدید. بی‌محابا و نامردانه زدندتان؛ در حالی که برای کاری دیگر رفته بودید. نه برای جنگ، نه برای میدان نبرد. اما سرنوشت، شما را در صف مدافعان این خاک نشاند. راستش را بخواهید، از همان لحظه‌ای که خبر زدن ناوچه را شنیدم، دلم فشرده شد؛ همان‌قدر سنگین که برای رهبرم، همان‌قدر دردناک که برای کودکان میناب. شما غریب بودید، مهمان بودید، و در میانه این هیاهوی جنگ، هیچ سهمی از دشمنی‌ها نداشتید. و حالا مسافرانی هستید که بازگشته‌اید؛ با پرچم سه‌رنگ ایران که چون آغوش مادری، بر تابوت‌هایتان گسترده شده است. سهم خود را برای ایران ادا کردید؛ با غیرت، با شرافت، با وفاداری به این خاک. حالا آرام بخوابید، ای فرزندان ایران. این سرزمین هرگز نام و راه شما را فراموش نخواهد کرد. _فاطمه بسحاق | @amvvaj
ما به سوی میدان‌های جنگ پرواز می‌کنیم.🕊 ° ° | @amvvaj
《جای عکس، روی قلب است》 باران می‌بارید، اما مردم هنوز تجمع‌های شبانه‌شان را رها نکرده بودند. در میان جمعیت، نگاهم به زنی افتاد که پوششش با بیشتر حاضران فرق داشت. کنار دوستش ایستاده بود و آرام حرف می‌زدند؛ از رهبر شهید می‌گفتند، از حسرتی که برای دیر شناختنش در دل داشتند. یکی‌شان ناگهان بغض کرد؛ چشم‌هایش پر از اشک شد، انگار کلمه‌ها دیگر توان ادامه نداشتند. مردی میان جمعیت می‌چرخید و عکس‌های رهبر شهید را بین مردم پخش می‌کرد. زن با همان چشم‌های نمناک و لبخندی که به بغض گره خورده بود، به سمتش رفت و گفت: «منم از عکس‌های امام می‌خوام.» مرد یکی از عکس‌ها را به دستش داد. چند لحظه نگذشته بود که حالش دوباره عوض شد. رو به دوستش گفت: «می‌خواستم این عکس رو ببرم و گوشه‌ای از اتاقم بذارم. تا حالا عکس آقا نداشتم… اما بارون میاد، خیس می‌شه. هیچی هم ندارم که توش بذارمش.» تا پایان تجمع، حواسم به او بود؛ می‌خواستم ببینم این دلِ نگران آخرش عکس را چطور با خودش می‌برد. آخرین بار که دیدمش، داشت دکمه‌های پالتویش را باز می‌کرد. عکس امام را برداشت، روی قلبش گذاشت و زیر پالتو پنهانش کرد. و آرام گفت: «من حاضرم خیس بشم، ولی عکس امامم نه.» _فاطمه بسحاق | @amvvaj
*رهبری* شما را طلب کرده است و شما اعانت خواهید شد. وعدهٔ خداوند حق است.» ـ کتاب تمثیلات، آیت‌الله حائری شیرازی | @amvvaj
° ° اگر قرار بود با ترور چند مرد بزرگ اراده‌ی یک ملت بشکند، این راه سال‌ها پیش تمام شده بود. ما با رفتن آدم‌ها از پا نمی‌افتیم؛ چون تکیه‌گاهمان تنها یک نفر نیست. اگر می‌توانید خدا را ترور کنید؛ چرا که تا خدا هست ایمان هست، امید هست و ما هم هستیم. _فاطمه بسحاق | @amvvaj
می‌بینی؟ جایی که با هر بمب، بتن‌ها در هم می‌شکنند و دیوارها فرو می‌ریزند؛ اما همان‌جا، اگر کلامی از خدا باشد، حتی خطی هم بر شیشه‌اش نمی‌افتد. _فاطمه بسحاق | @amvvaj