اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
ادبیات جنگ با اولین گلوله به دنیا میآید، در زمان جنگ رشد میکند و با پایان جنگ به بلوغ میرسد. مزر
گذشته آدمها به من و تو ربطی نداره؛
فقط خدا میدونه تو دل آدمها چی میگذره.
مزرعه پدری🎥
@amvvaj
خدایا، یه افسر مینجانگو چیه که به ما نمیدی تو کار طبابت کمکمون کنه؟
@amvvaj
خیلی وقته اینجا بوها دستنخورده موندن؛ همونجا که علی اومد دنیا و نشد بوی تازگیشو حس کنم. فقط نگاه کردم.
قبل جبهه تو خوب میدونستی من عاشق چه بوییم. خودت برام خریدیش. آخ که بو زندگی میداد، بوی تو رو.
من عاشق بوی زندگی بودم؛ بوی پیراهن تازهشستهت، بوی گیسهات وقتی باد میاومد و موهات میریخت رو صورتم.
نشد یه روز دوباره دلم لک نزنه واسهٔ بوی غذا، بدمش تو ریمو دیگه آزادش نکنم که بره و پیداش نشه. اونجوری که یواشکی درِ قابلمه رو برمیداشتم و بخارشو میدادم تو ریههام.
بارون که میزد، پنجره باز، بوی نم خاک بارونخورده اتاقو که میگرفت، دلم میخواست تموم نشه. چشمامو میبستم و با هر نفس انگار یه خاطرهٔ خوب میاومد تو جونم؛ بوی بچگی، بوی کوچهٔ خاکی، بوی دوچرخهسواری، بوی مادرم که میگفت: «بارون بوی خدا میده پسرم.»
یه روز دیگه بوی خاک بارونخورده تازگی نداشت؛ جاشو داده بود به بوی خاک خونخورده. آخ، خون حبیب، رضا، اسماعیل.
حافظهٔ ریههای من حالا با همین بوی آشنا پر شده.
میپرسی با این وضعیت چرا میرم؟
میگم چون بعضی بوها رو شاید دیگه نتونم حس کنم، ولی میشه براشون هنوز جون داد. مثلاً بوی وطن، بوی رفیقا، بوی شرف، بوی تو.
هر بار که نفس میکشم، به خودم میگم: این آخرین بوییه که میارزه حتی اگه من نتونم حسش کنم، بوی خاکی که هنوز وطنمه. خاکی که نفس نمیخواد، دل میخواد.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
«و سلاماً على عقلی
حين أرىٰ عينيک!»
و سلام بر عقلم
آن هنگام که چشمان تو را دید!
@amvvaj
من خوشحال بودم، اما میدانستم دارم در غم فرو میروم.
آذرباد📚
@amvvaj
«آسمان آدم را وصل میکند به زمان، و زمان آدم را وصل میکند به واقعیت.»
آذرباد📚
@amvvaj
برسه اون روزی که از خودت بپرسی ارزشش رو داشت و پشیمون نباشی.
@amvvaj
مگه آدم چقدر وقت داره که لحظههای گرگ و میش آسمون رو از دست بده؟
@amvvaj
مرتضی، اینجا همه میدوَن که زنده بمونن،
هیچکس نمیدوَه که زندگی کنه.
خداحافظ رفیق🎥
@amvvaj
ای بادِ صبا، چون گذرت افتاد آنجا
از جانبِ من، بوسهرسان بر روی جانا
@amvvaj