اگر آنانی که امروز سخن از حمله و تاختن به این خاک میگویند، ذرهای تاریخ این سرزمین کهن را ورق زده بودند، میدانستند که آریوبرزن در برابر اسکندر مقدونی در میدانِ نبرد زانو نزد. آن سردارِ استوارِ کوهستان، در تنگهها ایستاد؛ با قامتی به بلندای غرور ایران. اما آنچه راه را گشود، نه شمشیر اسکندر بود و نه هیبت سپاهش؛ خیانتی بود از دل همین خاک، از دهانِ چوپانی که رازِ راه را فروخت.
و چنین شد که مدتی این سرزمین زیر سایهی بیگانه رفت؛ تا دوباره از دل همین خاک، حکومتی ایرانی برخاست و ایران، بار دیگر قامت راست کرد. زمان داورِ بیرحمِ نامهاست. سالها گذشت، قرنها آمد و رفت، و امروز آریوبرزن بر بلندای افتخار این سرزمین ایستاده است؛ نامی که هر ایرانی با غرور بر زبان میآورد. اسکندر، آن فاتحِ پرآوازهی دیروز، در گردوغبار تاریخ کمرنگ شده است. و آن چوپانِ خائن؟ حتی نامش نیز در حافظهی مردمان گم شده؛ چنان بیقدر که تاریخ زحمت یادآوریاش را هم به خود نداده است.
این قانونِ کهنهی جهان است:
جنگها روزی به پایان میرسند، گردوغبارِ میدانها مینشیند، و هیاهوی شمشیرها خاموش میشود؛ اما داوریِ تاریخ تازه آغاز میشود.
آنجا که پهلوانان بر قلهی عزت میایستند،
و خیانتپیشگان، هر که باشند و هر کجا، در تاریکترین حاشیههای تاریخ،
به عنوان نجسانِ این دفتر کهن شناخته میشوند.
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj
هی رفیق، اونجوری نگاهم نکن،
انگار جن دیده بودی،
یا تا حالا بچهی پایین رو از اینقدر نزدیک ندیده بودی.
ما رو از خالِ کوتِه صورتمون نسنج، زخمِ روی دستمون از بدیِ روزگاره، نه از بیغیرتی.
همین دستی که میبینی،
یه خالکوبی گل رز داره؛
رز قرمزی که وسط خار بزرگ شد، مثل خودمون. هرچی درد دید، هنوز بوی عشق میده. اون رز، یادگار یه عشق قدیمیه، برای دختری که گفت: «میخوامت» و نموند و رفت،
و من موندم با گلش و غیرتش.
ما بچهی خاکیم، نه بچهی باد.
با نونِ کارگری بزرگ شدیم، با عرقِ پیشونی پدر، با صدای اذان قاطی بوی نون سنگک تهِ کوچه.
اون مردِ دنیادیده رفت، یادگاریش واسهی ما یه انگشتر شد، تموم داراییمون.
میدونی قیافهمون شاید به قهرمون نخوره،
ولی اگه یه روز پای وطن وسط بیاد، ماها از همه جلوتریم.
جونمون تموم داراییمونه، و اونو هم پای خاکمون میدیم، بی هیچ حسابوکتابی.
دیدیم یه مشت بیغیرت، خاک رو دو دستی پیشِ جوجهفوکلیها گذاشتن،
ما طاقت نیاوردیم.
غیرت بیاذن نمیشینه تو دلِ ما،
میجوشه، میکوبه، میترکونه.
به قول ننم، ما بچههای خانم
فاطمهزهراییم.
راه افتادم سمت میدون، بیاسلحه، بیادعا، فقط با همین دل، با ذکرِ آقام؛ خوشغیرت ابوالفضل.
یه گوشه دیدیم دارن عکس پخش میکنن، یه عکسم به ما رسید.
سید، اولادِ پیغمبره؛ شیرمردیه، جون تو.
هیبتش پشتِ آدمو قرص میکنه،
همونی که یه نگاهش سندِ مردونگیه.
عکسو گرفتم رو سینهم.
تو دوربینو گرفتی سمتم، گفتی: «بذار، بذار عکستو بگیرم.»
من لبخند زدم، گفتم: «بگیر، تا هرکی چشم دیدنِ اولادِ پیغمبرو نداره، چشاش کور شه واسهی دیدن این مرد.»
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj
هدایت شده از شهاب پارسا
آمریکا مدرسه میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا پل میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا خونهی مسکونی میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا مردم میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا کارخونه فولاد میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا پالایشگاه میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا شرکت داروسازی میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا انبار شیرخشک میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا بیمارستان میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا دانشگاه میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا آبشیرینکن میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا زیرساخت برق میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا زیرساخت آبوهوایی میزنه، پهلوی تشکر میکنه.
آمریکا تهدید میکنه، پهلوی تشکر میکنه.
حالا فهمیدید چرا انقلاب شد؟
یکی بهاین پیرکودک فراری بگه کاپیتولاسیونی که پدرت تصویب کرد ۴۸ساله اجرا نمیشه. برای حفظ ظاهر هم که شده یهذره غیرت و شرف داشته باش.
*● اِرْحَمْ مَنْ رَأْسُ مَالِهِ الرَّجَاءُ وَ سِلاَحُهُ الْبُكَاءُ*
چشمانم اسلحهخانهایست مملو از سلاحِ اشک.
من همان سربازم که جز اسلحهای با خشابِ پُر، ابزاری برای دفاع از خود ندارم...
| مکنون |
شما سالهاست که مرد شدهاید.
از همان روزی که فهمیدید سقف بالای سرتان میتواند یکباره به تلی از آوار زیر پایتان بدل شود.
از همان وقت که دیگر پدر را ندیدید…
از همان زمان که معنای «شهادت» را خوب یاد گرفتید؛
معنای زیرِ بارِ ظلم نرفتن را.
حالا برای این حرامزادگانِ اپستینی چه فرقی میکند شما چند سال دارید؟
آنها که دم از حقوق کودکان میزنند، لابد خیلی وقت است لقمههای حرام در گلویشان گیر کرده و خفهشان کرده؛
که صدایشان برای هیچ کودک مظلومی در جهان بلند نمیشود.
بلند بگویید: سلاحتان چه بود؟
جز سنگی از همین خاک،
که تنها چیزی بود که از دستتان برای راندن این وحوش برمیآمد؟
کینهی تکتک شما کودکان را آنچنان بزرگ بر دل گرفتهاند
که دیگر حتی تاب اسیر بودنتان را هم ندارند.
اسارت شما هم برایشان دردناک است، برایشان عذاب است.
چه میدانند…
اگر حکمی برای مرگتان صادر میکنند،
همان خون مظلومی که بر زمین میریزند
روزی به کابوسشان بدل خواهد شد.
*اعدام اسرای فلسطینی.
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj