ما نفرین شدیم. یه چیزاییه آدم نباید ببینه. زن نباید ببینه بچههاش مُردن، خونش رمبیده، زمینش پکیده. اگه دید نباید بمونه. باید بمیره. زندگی ئیطور نبوده که بچهها برن مادرا بمونن. که مردا برن زمینا بمونن. ما آدم نیستیم رسول.
بردنمون تهِ ته سیاهیه نشونمون دادن و آوردنمون زمین. ما از جهنم برگشتیم. نگاهمون کن؛ ما مُردیم. خودمون، زمینمون، گاومیشامون؛ همه مُردیم. فقط راه میریم.
نسیم مرعشی✍🏻
هرس📚
@amvvaj
«من موج و زمان دریا، کاش میان این دو، موج در دریا گم میشد»
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
دلم میخواهد همیشه اینجا بمانم،
عطر بهار نارنج در باغ بیداد میکند،
نمیبینمش، اما صدایش مرا با خود میبرد،
عاشقم میکند، دلم تنگ است، دلم برای دیدنش تنگ است، کی رخ مینماید... نمیدانم.
شیدا🎥
@amvvaj
«تغییر کاربری»
راشد گفت: «بیا پسر، کمتر این هندونهها رو زخمی کن. بیا کمک کن بار امشبو خالی کنیم.»
حسین یک قاچ از هندوانه گذاشت گوشهٔ لپش، دستی به سر کچلش کشید و پرسید:
«آقاجون، یعنی نمیخوای بفروشیشون؟»
راشد سری تکون داد:
«چرا، باباجان. برا هندونه فروختن وقت زیاده. امروز سر راه سیدمجید رو دیدم، داشت راجع به این روزا میگفت. گفت هرکی به قدر توان خودش یه گوشهای رو باید بگیره. آخرش نگام کرد، دست میون ریش سفیدش کشید، بهم گفت: راشد، نمیخوای تو یه گوشه کارو بگیری؟»
حسین قاچ آخر هندوانه را قورت داد، نگاه پدرش کرد و گوش به حرفهایش داد.
«میدونی پسرجون، آدم به وقتش باید به درد بخوره... به درد خودش، خانوادهش، شهرش، کشورش. قول دادم فردا نیسان رو بزنیم به جاده، بچهها روش باند ببندن و پرچم بگردونن.»
حسین آخرین هندوانه را که گذاشت گوشهٔ حیاط، رو به پدرش کرد:
«بابا، منم فردا میبری؟ منم میخوام به وقتش به درد بخورم.»
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
تو جنگ ندیدی. دروغ میگی که دیدی. اگه دیده بودی میدونستی فرقی نداره کی سر قبر کی گریه کنه. کی بچهٔ کی رو بزرگ کنه. میدونستی همین که زندهان بسشونه.
نسیم مرعشی✍🏻
هرس📚
@amvvaj
بوق زد و بعدش صدای خندش توی ماشین پیچید. گفت: «رسیده؟»
پسری که توی بلوار از درخت آویزون بود، یکی از توتها حالا توی گلوش گیر کرده بود. سر تکون داد.
راننده تاکسی از توی آینه نگاهش را به من داد. گفت: «یکی از سرگرمیهای ماه اردیبهشتمون اینه دیگه.»
@amvvaj