احتمالاً خاصیتِ بالا رفتنِ سن است؛ آدم را صبورتر میکند.
نه مثل آن سالها که چند سالِ پشتِ سر هم، روی کیکم شمعِ هجده میگذاشتم تا ببینم رسیدن به آن عدد چه فرقی دارد. انگار خیال میکردم پشتِ هجدهسالگی، درِ دیگری از زندگی باز میشود.
نمیدانم کدام حیوانِ تند و تیز دنبالم کرده بود که اینقدر برای زندگی کردن عجله داشتم. شاید هم با خودم فکر میکردم دنیا چیزی را برای هجدهسالگی کنار گذاشته که باید هرچه زودتر به آن برسم.
بالاخره یک سال، واقعاً هجدهساله شدم؛ این بار دیگر فیک نبود.
دیپلم را که گرفتم، خیال میکردم از حالا به بعد نوبتِ رسیدن به تمام آرزوهایم است.
همان زمستانِ هجدهسالگی، گواهینامهام را با ذوق داخل کشوی میزم گذاشتم؛ اما ذوقش هنوز تمام نشده بود که سپرِ جلوی ماشین را کوبیدم به یک تاکسیِ زردرنگ.
عجلهام برای رسیدن به دانشگاه هم به جایی نرسید. دستاندازِ کنکور، سرعتم را گرفت و فهمیدم زندگی همیشه با شتابِ آدمها کنار نمیآید.
بعد نوزدهساله شدم.
باورکردنی نبود؛ سالهای بعد از هجده، مثل برق از کنارم گذشتند و من دیگر آن آدمِ همیشه عجول نبودم.
حالا سالهای نسبتاً زیادی از هجدهسالگیِ واقعیام گذشته است.
بینِ خودمان بماند...
انگار واقعاً بزرگ شدهام.
یا شاید پیرتر.
نمیدانم.
فقط میدانم اتفاقات، آرامآرام از عجلههایم کم کردند. صبورترم کردند. یادم دادند قرار نیست همهی آرزوها سرِ اولین پیچِ زندگی منتظرم باشند.
دیگر زندگی را مثل هجدهسالگیهای فیک، آنقدر جدی نمیگیرم و برای خودم رؤیاهایی که از همان اول دستم به آنها نمیرسد، نمیبافم.
مشغلههایم عوض شدهاند. حتی طرز فکرم.
احتمالاً خانمتر شدهام؛ فقط کمی از شیطنتهایم جا مانده لابهلای همان هجدهسالگیها.
حالا بیشتر قدرِ ثانیهها را میدانم، قدرِ پدر و مادرم را، قدرِ فرصتهایی را که آن روزها خیال میکردم همیشه هستند.
دیگر عجلهای ندارم.
این روزها بزرگترین دغدغهام این است که کتابِ نیمهتمامم را تا دو روز دیگر تمام کنم و فصلِ بعدیاش را بخوانم.
*به وقتِ تولدِ یک مردادماهی :)
@amvvaj
راستش را بخواهید، دلش را نداشتم که فیلمش را ببینم. اصلاً نمیتوانستم...
همین که آدم چنین جنایتی را میشنود، باید برایش کافی باشد تا قلبش به درد بیاید؛ اینکه قلبِ یک جوان را زندهزنده از سینهاش بیرون بکشند...
وحوشِ انساننما چیزی از هندِ جگرخوار کم ندارند؛ همان زنِ بدکارهای که جگرِ عموی پیامبر را به دندان کشید.
آنها از همان نسلاند؟ از همانهایی که چیزی از انسان بودن در وجودشان نمانده که چنین میکنند؟
با خودی؟ با هموطن؟ با همزبان؟
به بعدش فکر کردهاند؟ اصلاً فکر میکنند؟
خودشان دل دارند؟
اذانِ صبح که بدمند، مثل همیشه حق جای خودش را پیدا خواهد کرد.
خونِ ریختهشدهی مظلوم بیجواب نخواهد ماند.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
تمام نگرانیام را که از دیشب با خودم حمل کرده بودم، جلوی صفحهی تلویزیون، کنار خودم مینشانم و تمام چشم و گوشم را برای شنیدنیها و دیدنیها دقیق میکنم.
خانم مجری اعلام میکند و بعد تصویر روی شما میایستد.
آب دهانم را قورت میدهم؛ جوری که صدایش را بشنوم. نفسم را در سینه حبس میکنم.
شما شروع میکنید.
صدایتان بلند و رساست. مقتدر آمدهاید. با خودتان چندین عکس آوردهاید. عکسها را بالا میگیرید و از شهامتتان گلویم میگیرد.
عکسی که در دست دارید، عکس آقای شهید است؛ در سازمان ملل، در نیویورک؛ جایی که همهی دنیا آن را میبینند.
عکسهای مظلومانهی بچههای این خاک را هم با خود دارید و بغض، راه خودش را بلد است.
دلم نمیخواهد این تصاویر را تار ببینم یا حرفهایتان را نفهمم. چشمهایم را به صفحه دوختهام و گوشم به صدایتان است.
شما، بدون شیلهپیله، قدرت ایران را نشان دادید.
شما گفتید که ایران هیچوقت زیر بار زور نمیرود...
ما از شما ممنونیم آقای رئیس جمهور ایران🇮🇷
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
پیرمردِ رانندهی اسنپ گفت:
«مشکلی نیست، یه داستان براتون تعریف کنم؟»
گفتم: «بفرمایید.»
گفت:
«خدا وقتی داشت آدمها رو با گل خلق میکرد، موسی گفت:
«خدایا، منم میخوام ببینم موجودات چجوری خلق میشن.»
یه تکه گل باقی مونده بود.
موسی به خدا گفت:
«خدایا، میشه منم با این گل یه چیزی درست کنم؟»
شروع کرد به درست کردن یه پرنده.
وقتی پرنده تموم شد، فرستادش بالا که پرواز کنه.
با ذوق نگاهش میکرد؛ پرنده هم قشنگ پرواز میکرد.
موسی سرش رو برگردوند سمت خدا و گفت:
«خدایا، ببین چی خلق کردم!»
اما همین که نگاهش رو از پرنده گرفت، پرنده از درون منفجر شد.
موسی گفت:
«خدایا، من یه پرنده خلق کردم. تا وقتی نگاهم بهش بود، خیلی خوب پرواز میکرد؛ اما همین که رومو برگردوندم، نابود شد.»
خدا گفت:
«پس ببین من هر موجود و هر آدمی رو که خلق کردم، همیشه نگاه منو با خودش داره.»
@amvvaj