تمام نگرانیام را که از دیشب با خودم حمل کرده بودم، جلوی صفحهی تلویزیون، کنار خودم مینشانم و تمام چشم و گوشم را برای شنیدنیها و دیدنیها دقیق میکنم.
خانم مجری اعلام میکند و بعد تصویر روی شما میایستد.
آب دهانم را قورت میدهم؛ جوری که صدایش را بشنوم. نفسم را در سینه حبس میکنم.
شما شروع میکنید.
صدایتان بلند و رساست. مقتدر آمدهاید. با خودتان چندین عکس آوردهاید. عکسها را بالا میگیرید و از شهامتتان گلویم میگیرد.
عکسی که در دست دارید، عکس آقای شهید است؛ در سازمان ملل، در نیویورک؛ جایی که همهی دنیا آن را میبینند.
عکسهای مظلومانهی بچههای این خاک را هم با خود دارید و بغض، راه خودش را بلد است.
دلم نمیخواهد این تصاویر را تار ببینم یا حرفهایتان را نفهمم. چشمهایم را به صفحه دوختهام و گوشم به صدایتان است.
شما، بدون شیلهپیله، قدرت ایران را نشان دادید.
شما گفتید که ایران هیچوقت زیر بار زور نمیرود...
ما از شما ممنونیم آقای رئیس جمهور ایران🇮🇷
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
پیرمردِ رانندهی اسنپ گفت:
«مشکلی نیست، یه داستان براتون تعریف کنم؟»
گفتم: «بفرمایید.»
گفت:
«خدا وقتی داشت آدمها رو با گل خلق میکرد، موسی گفت:
«خدایا، منم میخوام ببینم موجودات چجوری خلق میشن.»
یه تکه گل باقی مونده بود.
موسی به خدا گفت:
«خدایا، میشه منم با این گل یه چیزی درست کنم؟»
شروع کرد به درست کردن یه پرنده.
وقتی پرنده تموم شد، فرستادش بالا که پرواز کنه.
با ذوق نگاهش میکرد؛ پرنده هم قشنگ پرواز میکرد.
موسی سرش رو برگردوند سمت خدا و گفت:
«خدایا، ببین چی خلق کردم!»
اما همین که نگاهش رو از پرنده گرفت، پرنده از درون منفجر شد.
موسی گفت:
«خدایا، من یه پرنده خلق کردم. تا وقتی نگاهم بهش بود، خیلی خوب پرواز میکرد؛ اما همین که رومو برگردوندم، نابود شد.»
خدا گفت:
«پس ببین من هر موجود و هر آدمی رو که خلق کردم، همیشه نگاه منو با خودش داره.»
@amvvaj