سوفیا آدامز (Sophia Adams) ⭐️
سوفیا سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد و از ۱۰ سالگی از خواهر کوچیکترش مراقبت میکرد چون مادرش شیفت شب کار میکرد. همین باعث شده بود از سنش پختهتر به نظر برسه. توی مدرسه مسئول شورای دانشآموزی بود ولی بیرون مدرسه عاشق شیطنت و شوخی با دوستاش بود. اولین کراشش پسری بود که توی کتابخونه داوطلبانه کار میکرد و همیشه براش کتاب پیشنهاد میداد، اما هیچوقت جرئت نکرد احساسش رو بگه. عاشق کیک هویج، سفر با قطار و دفترهای جلدسخت بود و از بینظمی متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و هر شب قبل از خواب سه اتفاق خوب روزش رو توی دفترش مینوشت. حتی اگه کوچیک میبودن:((
تابستونها با خواهرش قطار سوار میشدن و به شهرهای کوچیک اطراف میرفتن تا کافههای جدید رو امتحان کنن.
برای: https://eitaa.com/motechevasseti/6973
الیوت پارکر (Elliot Parker) ⭐️
الیوت سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد و سال ۲۰۶۸ بر اثر سرطان خون از دنیا رفت. وقتی ۹ سالش بود، خانوادهش یه پسر هفتساله رو به فرزندخواندگی گرفتن. اوایل حسادت میکرده ولی بعداً خودش میگفت اون بهترین اتفاق زندگیش بوده. و واقعا هم بود چون هیچکس رو انداره اون پسربچه دوست نداشت:((
توی مدرسه از اون بچههایی بود که همیشه سرش توی کتاب بود اما اگه باهاش دوست میشدی دیگه از خنده نمیتونستی نفس بکشی. عاشق شطرنج، کتابهای معمایی و هاتچاکلت بود و از آدمهایی که قول میدادن و عمل نمیکردن متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و هر وقت کتاب جدید میخرید اسمش و تاریخ خرید رو صفحه اول مینوشت. تابستونها با برادرش توی کتابخونه شهر داوطلب میشدن و برای بچهها کتاب میخوندن.
برای: https://eitaa.com/leielieoei
هارپر جونز (Harper Jones)⭐️
هارپر سال ۲۰۰۱ به دنیا اومد. پدرش خواننده یه گروه موسیقی محلی بود و از بچگی تقریباً آخر هر هفته روی صحنه بزرگ شده بود. برخلاف چیزی که همه فکر میکردن خودش از جمعیت زیاد خجالت میکشید. توی مدرسه همیشه گوشه کلاس مینشست و لباس طراحی میکرد.
عاشق رنگ سبز، قهوه سرد و فیلمهای دهه نود بود. از آدمهایی که حرف بقیه رو قطع میکردن خوشش نمیاومد. تابستونها با پدرش به شهرهای مختلف سفر میکرد و پشت صحنه کنسرتها وقت میگذروند.
برای: https://eitaa.com/hanahakiiiii ~
لوک هریس (Luke Harris) ⭐️
لوک سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد و سال ۲۰۶۷ بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت. از ۱۳ سالگی توی یه تعمیرگاه دوچرخه کار میکرد نه از روی اجبار فقط چون عاشق باز کردن و دوباره بستن وسایل بود. اونم خیلی خیلی زیاد !!
توی مدرسه استاد درس فیزیک بود ولی از انشا نوشتن متنفر بود. اولین کراشش دختری بود که هر روز با دوچرخه قرمز رنگش به مدرسه میاومد. یه عادت عجیب داشت و هر پیچ یا مهرهای پیدا میکرد توی جیبش میذاشت و آخر هفته معلوم میشد جیبش پر از وسایل عجیب شده.
تابستونها با دوستاش مسیرهای طولانی رو دوچرخهسواری میکردن اما هیچوقت خسته نمیشدن.
برای: https://eitaa.com/supportcigarettes ~
نورا کالینز (Nora Collins) ⭐️
نورا سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد. وقتی پنج سالش بود مادرش رو از دست داد و بعد از اون پدرش هم پدر بود هم مادر. همیشه میگفت باباش بدترین آشپز دنیاست ولی بهترین بابای دنیاست:((
توی مدرسه عضو گروه سرود بود و صدای فوقالعادهای داشت. عاشق پای سیب، شمعهای معطر و پاییز بود و از بادکنک میترسید. یه عادت بامزه داشت و هر وقت ناراحت میشد، کیک میپخت. تابستونها با پدرش کمپ میزد و شبها آتیش روشن میکردن و کلی با همدیگه حرف میزدن.
برای:https://eitaa.com/joinchat/3489269104C6633c89b80 ~
کایدن بروکس (Kayden Brooks) ⭐️
کایدن سال ۱۹۹۹ به دنیا اومد. توی دبیرستان به "شهردار مدرسه" معروف بود چون تقریباً همه رو میشناخت. خانوادهش هر سه سال یه بار به شهر جدیدی نقل مکان میکردن و برای همین همیشه مجبور بود دوستای جدید پیدا کنه.
عاشق اسکیت، پیتزای پپرونی و پلیاستیشن بود و از خداحافظی کردن متنفر بود. یه عادت شاهکار داشت و از هر شهری که میرفت یه آهنربای یخچال یادگاری میخرید. تابستونها وقتش رو صرف کشف شهر جدید میکرد.
برای: https://eitaa.com/moodyyyyy ~
آملیا رید (Amelia Reed) ⭐️
آملیا سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد و مادربزرگش بهترین دوستش بود. هر جمعه بعد از مدرسه مستقیم میرفت خونه اون و با هم فیلمهای قدیمی میدیدن.
عاشق گلهای بابونه، بافتنی و چای نعنا بود و از صدای بلند بوق ماشین بدش میاومد. یه عادت بامزه داشت و هر وقت کتابی رو دوست داشت، براش نامه مینوشت و لای همون کتاب میذاشتگ تابستونها با مادربزرگش باغچه رو پر از گل میکرد.
برای:https://eitaa.com/joinchat/1895761552C2dfe78571a ~
زک میلر (Zach Miller) ⭐️
زک سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد و سال ۲۰۶۵ از دنیا رفت. توی مدرسه از اون بچههایی بود که همیشه دیر میرسید ولی عجیب این بود که هیچوقت معلمها ازش ناراحت نمیشدن چون همیشه با یه داستان خندهدار وارد کلاس میشد.
پدرش نانوا بود و زک هر صبح قبل از مدرسه کمکش میکرد. عاشق دونات، فوتبال و موسیقی راک بود و از زیتون متنفر بود. تابستونها توی نونوایی کار میکرد و عصرها فوتبال بازی میکرد.
برای: https://eitaa.com/WaveArea ~
لیلی واتسون (Lily Watson) ⭐️
لیلی سال ۲۰۰۱ به دنیا اومد. از بچگی اضطراب اجتماعی داشت و اوایل دوست پیدا کردن براش سخت بود اما وقتی وارد باشگاه عکاسی شد کمکم اعتمادبهنفس پیدا کرد چون دوستای محشری پیدا کرد:((
عاشق دوربینهای آنالوگ، بارون و شکلات داغ بود و از تماس تلفنی فرار میکرد. یه عادت عجیب داشت و هر ماه از ماه یه عکس میگرفت و آخر سال همه رو کنار هم چاپ میکرد. تابستونها ساعتها توی خیابونهای قدیمی شهر عکاسی میکرد.
برای:https://eitaa.com/A_Nobodyishere/832 ~
جیسون کلارک (Jason Clark) ⭐️
جیسون سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد و از بچگی عاشق آشپزی بود در حالی که هیچکس توی خانوادهش آشپزی بلد نبود. اولین کیکی که درست کرد انقدر سوخته بود که خودش هم نتونست بخورتش، ولی دست برنداشت:((
توی مدرسه به خاطر شیرینیهایی که میآورد معروف بود. عاشق دارچین، موسیقی جاز و فیلمهای کمدی بود و از آدمهای بیادب خوشش نمیاومد. تابستونها توی یه کافه کوچیک کار میکرد و دستورهای جدید یاد میگرفت.
برای: https://eitaa.com/joinchat/2963670556Cefa6a2db3b ~
آوا تامپسون (Ava Thompson) ⭐️
آوا سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد. وقتی ۱۵ سالش بود یکی از صمیمیترین دوستاش رو بر اثر بیماری از دست داد و بعد از اون تصمیم گرفت هیچ خاطرهای رو ثبتنشده نذاره:((
همیشه یه دوربین کوچیک توی کیفش داشت و از لحظههای معمولی عکس میگرفت. توی مدرسه مهربونترین دختر کلاس شناخته میشد و اگر کسی تنها بود کنارش مینشست. عاشق سفر با قطار، بستنی لیمویی و دفتر خاطرات بود و از خداحافظیهای بدون بغل کردن متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و از هر سفری برای خودش کارتپستال میفرستاد تا چند روز بعد از برگشتنش دوباره یه یادگاری از سفر به دستش برسه. تابستونها بیشتر وقتش رو کنار دریاچه یا توی شهرهای کوچیک اطراف میگذروند و معتقد بود قشنگترین خاطرهها توی جاهای ساده ساخته میشن.
برای: دوست خوبم گلابی ~
ایزک هیل (Isaac Hill) ⭐️
ایزک سال ۱۹۹۹ به دنیا اومد و سال ۲۰۷۲ بر اثر بیماری قلبی از دنیا رفت. وقتی ۱۰ سالش بود پدر و مادرش تصمیم گرفتن مدتی توی یه قایق زندگی کنن و دور سواحل سفر کنن برای همین ایاک تقریباً نصف دوران کودکیش رو روی آب گذروند.
توی مدرسه همیشه درباره دریا و موجودات دریایی حرف میزد و دوستاش به شوخی بهش میگفتن "کاپیتان". عاشق هوای بارونی، کتابهای ماجراجویی و بوی دریا بود ولی از استخر خوشش نمیاومد و میگفت آب دریا واقعیتره. یه عادت بامزه داشتو از هر ساحلی که میرفت یه شیشه کوچیک از شن همون ساحل جمع میکرد. تابستونها با پدرش برای دیدن نهنگها و دلفینها به سفر دریایی میرفتن.
برای: https://eitaa.com/Celestica ~