من ببچه بودم دوتا جوجه قرمز و زرد داشتم یه روز که تو حیاط ازادشون کردیم یکم بچرخن بابام گفت یواش برو دنبالشون که بدوئن گرم بشن منم یهو جوگیر میشم میدوم یهو میبینم یکیش میست کجاست زیر پام.. دومی هم تو قفس گذاشتیمش تو حیاط هوا بخوره گربه اومد جلو چشمم پنجشو کرد تو درش اورد گرفت بردش یه لقمش کرد اینم داستان جوجه های بدبخت ما🐥
_
هیچوقت نتونستم بفهمم چطوری بدون فهمیدن پا یا دست یکی میتونه بره رو جوجه
خلاف سنگین بچگیمم.. . یه سری با خواهر دوقلوم ماکارونی کردیم تو بخاری و انداختیم رو فرش.(مامانم تعریف میکنه) 🥹🥹🥹🥹
_
😭😭😭🤣😭🤣😭🤣😭🤣😭🤣😭🤣😭 دلم ضعف رفت براتون
اقا با سی مار حیاط مامانم هیچوقت نذاشت جوجه بخرم. 💔💔💔
_
خب مارا جوجه هاتو میخوردن!!!
همه دوستام حداقل یه بار از طرف دوستاشون برای تولدشون سوپرایز شدن که نصفیشم من توش بودم یا بعضیاشون خودم برنامه ریزی کردم اما هیچکس منو برای تولدم سوپرایز نکرده آخرین سوپرایز تولدم مال ۷ سالگیم بود که اونم خانوادم کردن نه دوستام
_
وای گفتی آقا منم همینطور باید ویس بدم درموردش