اقا با سی مار حیاط مامانم هیچوقت نذاشت جوجه بخرم. 💔💔💔
_
خب مارا جوجه هاتو میخوردن!!!
همه دوستام حداقل یه بار از طرف دوستاشون برای تولدشون سوپرایز شدن که نصفیشم من توش بودم یا بعضیاشون خودم برنامه ریزی کردم اما هیچکس منو برای تولدم سوپرایز نکرده آخرین سوپرایز تولدم مال ۷ سالگیم بود که اونم خانوادم کردن نه دوستام
_
وای گفتی آقا منم همینطور باید ویس بدم درموردش
https://eitaa.com/ananasmi/30568 اره ولی اوضاع اونجایی بد میشه، که یه بسته قرص میدم بالا. مجبور میشن معده ی هر دومون رو شست و شو بدن، تا اون زهرماری از معده یکیمون (فکر میکردن دوتامون، ولی انگار فقط من کله خر بودم البته.) بزنه بیرون.
_
وای فکر کنم یه ۳۵ تا چپترو زدم جلو نفهمیدم چیشد
https://eitaa.com/ananasmi/30568
عه بخاری منم یسری میخواستم خونه بالشتی درست کنم یه پتو ژله ایه ستاره ای داشت مامان بزرگم انداختم رو بخاری یهو دیدم بوی سوختنی میاد دیدم پتو اتیش گرفته برای اولین بار مامان بزرگم برای واقعی دعوام کرد فک کنم ۵ سالم بود
_
منم یه کفش خوشگل داشتم چسبید به بخارب تو مدرسه🥹
https://eitaa.com/ananasmi/30528 یه یه مدت تو بالکنمون طوطی داشتم بعد خیلی کثیف کاری میکرد وقتی میرفتم تمیز کاری موقع برگشت باید دستمو پامو همونجا تو بالکن تمیز میشستم بعد اونطرف این خیابون تو کوچه هستا خونه اونطرفی بلند تر و پشت بوم و شیروانی داشت بعد بعضی وقتا شب که داشتم دستامو میشستم بیام تو لامپ اون پشت بومه روشن بود انگار یه نفر وایساده بود نگاه منظره میکرد ولی اصلا تکون نمیخورد شاید بشکه ای چیزی بود چمدنم ولی اینقد بهش زل زده بودم که صورت و دست و حرکات ازش میدیدم خل شده بودم
_
دلم ریخت یهو یاخدا
یه سری چیز بالا کمدمون بود بعد چراغ خواب که روشن میشد شکلشون شبیه مادر فولاد زره میشد واقعا میترسیدم